خاطرات زندان به روایت ن- واقعی ( بخش هشتم)

بخش هشتم
دختری 17 ساله را به یاد می آورم که در  5 مهر در تظاهرات مسلحانه مجاهدین دستگیر شده بود و حکم او اعدام بود. او بارها بازجویی شده و بارها شلاق خورده و مقاومت کرده و تا قبل از دادگاه و در کل بازجویی هایش هیچگونه همکاری نیز نکرده بود.
 از آخرین بار که به دادگاه رفته بود دو یا سه هفته می گذشت. حاکم شرع گفته بود چون کوکتل مولوتف به همراه داشته ای حکمت اعدام است. این دختر در انتظار حکم خود بود و هر روز که پاسداران اسامی را می خواندند، او نیز هر لحظه با نگاهی نگران منتظر بود. نکند که اسم او هم در لیست مرگ امشب باشد!.
گاهی با او هم صحبت می شدم و با هم قدم می زدیم. یک بار به من گفت: "کاش حکم مرا همان اول اجرا می کردند. تحمل و قبولش برایم خیلی راحت تر از الان است. هر چه می گذرد ترس از مرگ در من بیشتر می شود".
متاسفانه چند روز بعد اسم او را نیز خواندند. همان آن من بی اختیار به صورت او نگاه کردم. وای که این دختر بیچاره چه حالی شده بود. با وجودی که انتظارش را داشت، اما هزاران ناگفته در نگاه مبهوت او دیده می شد. هم ترس را می دیدم٬ هم مقاومت را. افسوس و حسرت را هم حس می کردم. و شاید هزاران چیز دیگر که برای من ناشناخته بودند. مهمتر از همه چرا و ناباوری را! به راستی چرا باید عمرش اینقدر کوتاه باشد؟ غرق در افکارم شده بودم. یک بار دیگر در صورتش دقت کردم. وای که چقدر جوان است و چقدر میل به زندگی در او وجود دارد. آیا می توان به این سادگی حق حیات را از او گرفت؟ چه کسی این کار را می کند؟ چگونه می تواند چنین کاری را انجام دهد؟ چرا؟چرا؟و هزاران چرای دیگر.
بچه ها راهرویی درست کرده بودند و تک تک از او خداحافظی می کردند. او هم از آن راهرو عبور کرد٬ حالت عجیبی بود و این را در نگاه او نیز می دیدم. در مقابل من قرار گرفت. یک بار دیگر به صورت او خیره شدم و پیش خودم فکر کردم این که خیلی سنش کم است. موهایش را در زندان کوتاه کرده بود و این سنش را کمتر هم نشان می داد. یک آن نگاه هر دویمان به هم گره خورد و سر او را بغل کردم٬ دیگر توان نگاه کردن به آن دو چشم را نداشتم. شاید با نگاهش می خواست به من بگوید که چند ساعت بعد من خواهم مرد و تو زنده خواهی ماند و ای کاش به من هم فرصت حیات می دادند!. 
من سه سال از او بزرگتر بودم. تمام آن شب را به خود می گفتم چرا سه سال بیشتر از او عمر کرده ام و حالا او باید بمیرد در حالی که سن کمی دارد!. او الان چقدر کارهای انجام نداده دارد٬ او چه لحظاتی را سپری کرده است؟ در موقع مرگ به چه چیز فکر می کرده است؟ به پدر و مادرش؟ یا به کارهای نا تمام دیگرش؟!  لحظات بسیار سختی بود و هنوز هم که آن لحظات را به یاد می آورم باز هم بسیار تلخ است. بعد از آن بارها و بارها چه در دوران زندان و چه بعد از آزادی و در زندگی٬ آن جا که خیلی خیلی از فشارها به تنگ می آمدم، به خودم می گفتم ببین تو فرصت زندگی و حیات داری پس مقاوم باش و تلاش کن!
معمولأ بعد از رفتن و در واقع بردن این عزیزان که لازم نبود از قبل بشناسیمشان٬ غمی جانکاه بر بند سایه می افکند و چند ساعتی سکوت و اندوه بر فضا حاکم بود. خصوصأ دم دمای صبح (4 صبح) که معمولأ حکم ها به اجرا در می آمد. بعد از این که اذان صبح  زده می شد، گاهی بچه ها صدای تیر های خلاص را می شمردند و بسی شگفتی که گاهی رقم آن از70 یا 80 تیر در یکشب هم بالاتر می رفت. این شمارش هر چه بالاتر می رفت، حال همگی خرابتر می شد. این بسیار دردناک بود و دردناکتر اینکه گاهی دسته هایی از زندانیان را دور محوطه می چرخاندند و آن ها را وادار می کردند که حین نیم دو شعار هم بدهند (البته با چشمان بسته). شعار مرگ بر منافق همیشه در صدر این شعارها قرار داشت.
 یک بار صدای آن مردک دیوانه (مرتضایی فر) که سالها در نمازجمعه شعار می داد، از داخل بند آپارتمانها نیز شنیده می شد. از شنیدن این شعارها اعصاب همه ما به هم می ریخت و این شکنجه روحی بسیار طاقت فرسا بود. نفرت از رژیم صد برابر می شد. چرا باید بهترین فرزندان این آب و خاک این گونه نابود شوند؟چرا؟!  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر