بخش ششم
داخل بند آپارتمان هیچ
شباهتی به زندان نداشت. تمام پنجره های رو به بیرون را از درون و بیرون رنگ زده
بودند و دیدی نداشت. یک نقطه بسیار کوچک که رنگ آن از بیرون و درون ریخته بود، رو
به کوه ها ی درکه بود و یک قسمتی از مسیر خیابان اصلی به درکه را می توانستی از آن
سوراخ کوچک ببینی. راهی که بارها از آنجا پای پیاده به کوه رفته بودیم. چقدر از آن
مسیر خاطره داشتم.
صورتم را به پنجره چسبانده بودم جوری که یک چشمم جلوی آن نقطه
بی رنگ قرار بگیرد تا بتوانم بیرون را ببینم. مدت طولانی به بیرون نگاه می کردم.
با خود فکر می کردم که آیا مردم چند قدمی ما در این ده، می دانند که در اینجا چه
می گذرد؟ آیا برایشان مهم است و خبری هم به گوششان می رسد؟ شب ها هم چراغ های روشن
ده درکه از میان درختها سوسو میزد. آیا مردم می دانستند که در اینجا عده ای را در
آن شرایط به بند کشیده اند؟ آیا عمل ما در آینده ماندگار خواهد بود یا خیر؟ این ها
افکاری بود که بارها با دیدن ده درکه و چراغ های روشنش با خود داشتم.
ما هر سه همیشه با هم
بودیم. فریبا خیلی عصبی به نظر می رسید. او بسیار نگران سرنوشت خود و بقیه بود. به
خاطر این حالت استرس و فشار روحی، خودش می گفت هرچه می خورم سیر نمی شوم. البته
غذا هم به نسبت افراد واقعأ کم بود. ولی با این همه خیلی ها دچار این حالت و عده
ایی مانند من دچار بی اشتهایی شده بودند. او به شوخی می گفت که چقدر خوبست که تو
با ما هم غذا شده ای! هر وعده صبحانه از دو
تکه قند و یک لیوان آب جوش (البته آب گرمی که از شیر حمام می ریختیم و با آن چای
درست می کردیم) یک تکه بسیار کوچک پنیر(به اصطلاح بچه ها پنیر گچی) و یک تکه نان
لواش ماشینی تشکیل شده بود.
این بند آپارتمان(246)
ظاهرأ دارای 5 طبقه بود و یک طبقه آن اختصاص داشت به بچه های 30 خردادی (کسانی که
در 30 خرداد 60 به دعوت مجاهدین در اولین تظاهرات مسلحانه شرکت کرده و
دستگیر شده بودند). این افراد تنها از نیروهای مجاهدین نبودند. بسیاری از هواداران
گروه های چپ و مردم عادی نیز در ارتباط با
این راه پیمایی دستگیر شده و در این بند
بودند.
چون می دانستم که نیلوفر
عزیزم(نیلوفر تشید) هم جز آنان است، در مورد او از دریچه تلفن پرسیدم. فهمیدم که او
قبلأ در این بند بوده است. ولی متاسفانه دو
سه روز قبل، این نازنین را از آنجا برده بودند. همبندیهایش او را در راهروهای ساختمان مرکزی دیده
بودند و او به آنان گفته بود که دادگاهی شده
و به اعدام محکوم شده است.
قاضی به او گفته بود که اگر مصاحبه تلویزیونی را
قبول کند، شاید حکمش تغییر کند. دختری که با نیلوفر همبند بود و بعدها نیز با من همبند
شد، از نیلوفر برایم بسیار تعریف کرد. او می گفت این نازنین من، روحیه بسیار قوی و
شادی داشته اشت. کف پاهایش کاملأ چرکی شده و قسمت های دیگر پایش هم در اثر شلاق
متورم و در اثر شدت تورم کمی کج شده بود. جوری که نمی توانست به درستی راه برود. تحمل
شنیدن آنچه که به این عزیز گذشته بود، برایم بسیار سنگین تر از حتی خبر اعدامش بود. او یک نوجوان بود. تنها جرمش
هم این بود که برادرانش از فعالان سیاسی بودند و رژیم سخت به دنبال آنها بود. روزی
که اسم او را خوانده بودند، قبل از این که او را از بند ببرند، به یکی از همبندیهای
خود گفته بود که کاشکی دوستانم بفهمند که من مقاومت کرده ام. آیا مردم روزی خواهند
فهمید که من مقاوت کرده ام؟ آیا دوستانم از مقاومت من آگاه خواهند شد؟! ای کاش این
نازنین را یک بار دیگر می دیدم! به او می گفتم این حقیقت را همگان خواهند فهمید !
از بین کسانی که می
شناختم، رابطه عاطفی خاصی با نیلوفر داشتم. او روح بسیار لطیف و حساسی داشت. مدتی
مسئولش در تشکیلات بودم، اما رابطه ما بسیار عمیق تر ازاین حرفها بود. اغلب در
برنامه های کوه با هم بودیم و تمام مسیر را حرف می زدیم. شنیدن حرفهای این نازنین
که بسیار با پاکی و صداقت بود، برایم شیرین بود. او به تازگی فرصت گشتن در اجتماع
را یافته بود. هر چند که زمانش کوتاه بود. وقتی به هم می رسیدیم، مرتب از من سوال
می کرد و فکر می کرد من می توانم پاسخ آن سوالات را بدهم.یک روز مرا به اصرار به خانه اشان در چهارراه قنات برد. منزلشان در وسط یک باغ قرار داشت. خانه عمو و عمه هایش هم در مجاورت هم بودند. سایر خانه ها هم به سبک خانه های ویلایی شمیران بود. او در حیاط خانه اشان از گربه های زیادی نگهداری می کرد. گربه ها با دیدن او به دور و بر ما آمدند. با وجود گربه های فراوان، هر بچه گربه ایی را که در خیابان می دید با خود به خانه می آورد.
سبک اتاقش بسیار قدیمی بود و خودش می گفت مدل کلئوپاترایی است. آن اواخر قبل از دستگیری، با مشکلات عاطفی روبرو شده بود که کمی از حالت بشاشی او کم کرده بود. آن موقع من دیگر مسئول او نبودم. این موضوع توسط یکی از دوستانش به من منتقل شده بود. با او تماس گرفتم و موضوع را پرسیدم. خیلی استقبال کرد و خواست که همدیگر را ببینیم و در این مورد با هم صحبت کنیم. در آن روز او از خود گفت و گفت. من فقط گوش کردم. فهمیدم که در واقع مشکلی ندارد و روابط با آدمها و احساسات را تجربه می کند. او خودش راه را پیدا کرده بود. فقط می خواست بدون واهمه از انگ خوردن آن را با کسی درمیان گذارده و با کسی دردل کند. صحبت خوبی بود. بعد از پایانش هر دو احساس خوبی داشتیم. او خود با مرور آن مسائل توانسته بود، به جمع بندی خوبی برسد.
دلم می خواهد آخرین خاطره از او را بنویسم تا برای همیشه ثبت شود. تصادفأ یک روز(اواسط خرداد 60) او و سهیلا را که از دوستان نزدیک( او نیز از هواداران سازمان و هم مدرسه ایی نیلوفر بود ) او بود، در خیابان دیدم. از دیدن هم حسابی خوشحال شدیم. پرسیدم کجا می روید؟ نیلوفر در حالی که کاملأ می خندید، گفت رفتیم عکاسی و عکس انداختیم که اگه ما را گرفتن و پخ پخ شدیم( با دست اعدام شدن را نشان داد)، عکس داشته باشیم. حسابی خندیدیم و از هم جدا شدیم. متاسفانه بعد از اعدام او همان عکس در نشریه سازمان به همراه خبر اعدام او چاپ شده بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر