خاطرات زندان به روایت ن_واقعی (بخش اول)


بخش اول

در شرایطی شروع به نوشتن کردم که به یاد آوردن تمام آنچه که در آن سالها گذشته آسان نیست. هم اکنون سالها از آن حوادث گذشته است. بارها و بارها دلم خواسته است که خاطرات آن دوران را بنویسم ولی چنین قدرتی را در خود نمی دیدم. بارها و بارها احساس وظیفه کرده ام اما هر بار از روحیه قهرمان پروری که در ضمیر ناخودآگاه یک انسان دردمند و تحت شکنجه قرار گرفته هراس داشته ام.
بعد از سالیان سختی که طی شد و به خاطر بهای بسیار بسیار گزافی که داده شد٬ می نوشتم و یک جوری این بغض گلویم را در جایی و به طریقی خالی می کردم. باید همه ما نسل زندانیان به جا مانده، تصمیم به نوشتن کنیم. باید از صحنه هایی که با چشم خود دیدیم، از آنچه که بی رحمانه بر این نسل گذشت، از آنچه که بر ما و یارانمان گذشت بگوییم. شاید لاجوردی ها و حاج داود ها که افتخار زندانبانی زندانی بزرگ را با خود به گور بردند، از سرکوبگران و شکنجه گرانی بودند که باور داشتند می توانند ما را آنچنان درهم بشکنند که دیگر هیچوقت قادر به اعتراض نباشیم. اما این خیال با خود آنان به گور سپرده شد و وجدان بیدار انسانی توانست بارها و بارها در همان زمان و بعد از آن در جای جای این مرز و بوم، فریاد اعتراض به بند کشیدن و اعدام و سنگسار را با کتاب، سایت و فیلم و غیره طنین انداز شود.
شاید شکنجه گر و بازجو در لحظاتی با تکیه به شلاق عظمتی را در خود ببیند. شاید احساس در اختیار داشتن جسم زندانی اورا برای لحظاتی سرمست و دیوانه کند، اما خود او اول کسی است که می داند برای او راهی برای نفوذ به اندیشه زندانی و در بند گرفتن افکار بشری نیست. شاید شکنجه گری که دست به تجاوز به حریم انسانی به هر شکلی می زند، از این که زندانی او حتی قادر به بیان آنچه که بر او گذشته نیست احساس امنیت کند. باید با نوشتن این خاطرات آرامش آنان سلب شود و این دزدان آزادی و حریت در جلوی چشم جهانیان وادار به پاسخگویی شوند. شاید روزی برسد که دیگر شاهد زندان و زندانی و دربند کشیدن اندیشه و جان آدمی نباشیم.
سالهای اول بعد از آزادی، قادر به نوشتن خاطرات خودم از دوران زندان نبودم. وقتی هم شروع به نوشتن کردم، انسجامی در نوشته های خود احساس نمی کردم. گاهی با یادآوری آن خاطرات همه چیز برایم دوباره زنده می شد. بنابراین نمی توانستم در حالی که هنوز اون فشارهای روحی را زنده و ملموس می دیدم، ادامه دهم. گاهی برای مدتی نوشتن را متوقف می کردم . بعد از تمدد اعصابم دوباره شروع به نوشتن می کردم. در نوشته ها نمی توانستم خطوط اصلی را حفظ کنم و به پیش روم. گاهی بسیار ریز می شدم و گاهی بسیار کلی می نوشتم. اما باید می نوشتم. چرا که این کار را همیشه به مثابه مسئولیتی بر دوش خود می دانستم. باری بسیار سنگینی از ناگفته ها که فشار آن از بعد از آزادی تا هم الان بر روی شانه هایم احساس می شود. اکنون با گذر زمان که قدری توانسته ام اثرات منفی آن دوران را کاهش دهم، می خواهم بدون هیچ انگیزه قهرمان پروری، تمامی حوادث و جریانات را ثبت کنم. گاهی لحظاتی را به یاد می آورم که آرزو دارم که ای کاش از صفحه ذهنم پاک شوند. باید اعتراف کنم که در هیچ زمانی آن حوادث٬ افراد٬ دردها، حالات، ضعف ها، قوت ها از ذهنم نه تنها دور نشده بلکه همیشه آنها را با خود مرور می کنم. چگونه می توان آن حوادث و مسایل را از خاطره پاک کرد؟!
نمی دانم که این نوشته را به پایان خواهم رساند یا خیر٬ اما آن چه مرا وادار کرده که بنویسم در وهله اول ارزش جان و روح نسلی از انسان هایی است که در این مسیر قدم گذاشتند. کسانی که در تلاش برای برقراری جامعه مبتنی بر عدالت و دموکراسی، هزاران بی عدالتی را متحمل شدند. انسانهایی که برای برقراری صلح و دوستی بین انسانها، زندگی خود را فدا نموده و به نابودی کشیده شدند. با یارانم بر سر هدفی بسیار بزرگ و والا، حفظ حرمت و حریت انسانی پیمانی نانوشته بسته بودم و تا به این لحظه بر سر پیمان خود وفادار هستم. در سخت ترین فشارهای زیر بازجویی، شکنجه ها، تنبیهات و حتی بایکوتهای داخل زندان که به هر شکل و به هر اسم تجاوز به حریم انسانی و غرور بشری است، یادآوری این پیمان همواره مرا قوتی دوباره می بخشید چرا که آن را بر قلبم حک کرده بودم.
در تمامی خطوطم به دنبال چراها هستم. چراهای زیادی را باید پاسخ داد.
چرا در برهه از زمان عده ایی به مبارزه بر می خیزند؟
و چرا عده ایی در نقش سرکوبگر آزادی و انسانیت ظاهر می شوند؟
تا کجا انسان می تواند بر سر آرمانهای خود پایدار باشد؟
چه چیز انسان تحت فشار را به ایستادگی وا می دارد؟
قدرت تحمل بشر تا به کجاست؟
چرا آدمی می تواند در نقش آزادیخواهی به در بند کشیدن آزادی کشیده شود؟
سقوط یعنی چه؟
سقوط چگونه شکل می گیرد؟
چه کسانی ایستادگی کردند؟
چه زمان می توان قضاوت کرد؟
چرا مابه قضاوت سریع در مورد هم عاادت داریم؟
چرا؟ و چرا؟....
در بین یارانم، نازنینی را همواره در کنار خود احساس می کنم که با صد افسوس فرصت زندگی دوباره نیافت تا به گذشته از افق وسیع تری نگاه کند. نیلوفر دانش آموزی پر از شور و احساسات فراوان در این دنیای نامهربان بود. همیشه طبع مهربانی داشت. می خواست دنیایی با عشق و دوستی بیافریند. وقتی سرمست از جوشش عشقی در درون قدم برمی داشت، وقتی آواز"امشب در سر شوری دارم" را زیبا سر می داد، چشمان میشی قشنگش چه درخششی داشت. اما دریغا که گرداب حوادث به ید قدرت نامردمان انسان ستیز، چند صباحی دیگر او را چنان در هم پیچید که فرصت زیستن و دیدن بهاری دوباره را نیافت!
اکنون این عزیزان دیگر در کنار ما نیستند٬ اما روح، خاطره و یاد آنها در لحظه لحظه های تلخ و شیرین همیشه همراه من است و شاید در یاد افراد زیادی نیز ثبت شده است. اما بطور قطع در تاریخ خونبار این آب وخاک و در قلوب مادران، فرزندان، همسران و یاران به یادگار مانده است. چرا بر این آب و خاک چنین گذشت و هنوز هم چنین می گذرد؟!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر