بخش نهم
در همان زمانی که من در این بند بودم، یک روز برای اولین بار تعدادی بسته به دم در بند آوردند. همه بچه ها جمع شده و منتظر بودند. اسامی افراد را می خواندند و آن کیسه کوچک لوازم دست به دست می چرخید تا به دست صاحبش برسد. عده ایی هم بسته نداشتند. تقریبأ یک چهارم از افراد بسته ایی دریافت کرده بودند. معلوم نبود چرا بقیه بسته ای نداشتند. ا
ین امر از یک طرف مایع شادمانی ما بود چون احساس می کردیم کسی دنبالمان هست. از طرفی باعث ناراحتی بود چون بسیاری از بچه ها بسته ایی نداشتند. شاید اسم آنهایی که بسته دریافت کرده بودند، در آمار رسمی زندان اوین ثبت شده بود و شاید به این دسته از خانوادها خبری از فرزندانشان داده شده بود.
من هم بسته ای کوچک دریافت کردم که شامل 2 عدد صابون و تعدادی لباس زیر و جوراب و یک پیراهن بود. همگی وسایل خود را با کسانی که بسته ای نداشتند، تقسیم کردند. لطف این بسته ها برای ما بیشتر در این بود که فهمیدیم خانواده هایمان حداقل از وجود ما در اینجا خبر دارند.
من به یاد مادرم افتادم و حدس زدم که برای دادن این بسته ها چقدر توهین و ناسزا شنیده است و چه رنجی تحمل کرده است تا مرا پیدا کرده است. آیا دوباره او را خواهم دید؟! من در واقع زیر حکم بودم و تا دادن حکم هنوز معلوم نبود چه مراحلی را باید طی کنم. آیا هنوز بازجویی ادامه خواهد داشت؟ آیا دادگاهی خواهم شد؟ از همه مهمتر به سر من و هم پرونده ای هایم چه خواهد آمد؟
یک سردرگمی مطلق. از هیچ چیزی خبر نداری حتی از 1 ساعت دیگر خود. وقتی یک روز به غروب می رسید با خود می گفتم امروز سرنوشت چند نفر دیگر رقم خورده است؟! در شرایطی که هر لحظه اسامی افرادی را برای اعدام، بازجویی و انتقال به زندان دیگر یا دادگاه خوانده می شد، آرام و قراری دیگر نمانده بود.
اغلب بچه ها به علت اضظراب و فشار روحی دچار اختلالات هورمونی شده بودند. عده ایی خونریزی های شدید داشتند. عده ایی هم پریود ماهانه اشان قطع شده بود. دوستی را می شناسم که از همانجا پریودش قطع شد. او 3 سال بعد آزاد شد ولی به دلیل فشارهای روحی هیچگاه به حالت طبیعی برنگشت و بعدها در سن زیر 40 سالگی بنا به تشخیص پزشکان، متاسفانه به پیری زودرس دچار شد.
برای من روزها بیشتر قابل تحمل بود تا شب ها. چون روزها می توانستم راه بروم و بر اضطراب خود غلبه کنم اما شب ها به سختی سپری می شد.
روزهای اول ورودم به بند 246 خیلی از مسائل و روابط برایم عجیب بود. اما به تدریج از تازه واردی درآمدم و تا به خود بیایم خودمم از آنان شده بودم. بچه ها بازی های مختلفی برای سرگرمی و حفظ روحیه انجام می دادند یکی از آنها دوز بازی و دیگری گل یا پوچ بود. این بازی چند ساعتی از روز را به خود اختصاص می داد.گاهی بچه ها دور هم جمع می شدند و یکی دو نفری که صدای خوبی داشتند شروع به خواندن می کردند و دیگران گوش می کردند و گاهی همراهی هم می کردند.
یکی از همین روزها در این مراسم آواز و سرود خوانی یکی دو نفر رقصیدند که برای من خیلی عجیب بود. در واقع خوشم نیامده بود. زیرا آن موقع و در آن فضا برای من پدیده عجیبی بود و این را نشانه سبک سری می دانستم. البته الان که به گذشته فکر می کنم این امر را نه در داخل زندان بلکه حتی در بیرون زندان نمی پسندیدم. زیرا من نیز مانند اکثر هم دوره ایی های خود، بعد از انقلاب تمام وقت خود را صرف بحث ها و گفتگو های جدی و سیاسی کرده بودم. اغلب ما حتی برای غذا خوردن هم وقت کافی نداشتیم یا اگر هم داشتیم به آن اهمیت نمی دادیم. همیشه فکرمان این بود که باید فعالانه فعالیت کنیم و در خدمت مردم باشیم.
طبیعی بود که آن سالها لباس شیک پوشیدن، رقصیدن و هر آنچه که از یک جوان معمولأ انتظار می رود، از نظر ما امری نامطلوب و رفتاری غیر سیاسی و انتقاد آمیز تلقی می شد. تمامی رفتارهایی از این دست را رفتاری خرده بورژوانه می نامیدیم. البته اکثر افراد هم مثل من می اندیشیدند. این هم از حال و هوای آن دوران و ناشی از جو حاکم بر جامعه ایی انقلابی بود. در واقع ما فرصت و شرایط رشد طبیعی متناسب با سن و سال خود را نداشتیم.
یکی از آن عصرهای غم انگیز مهرماه سال 60، روزنامه ها به داخل بند آمد. در
روزنامه اسامی اعدام شدگان را زده بودند. یکی از بچه ها به سرعت آن را برداشت و همه در سکوت در جلوی او روی زمین نشستند. او شروع به خواندن اسامی اعدامیان کرد. ناگاه صدای
گریه دختری از گوشه ای بلند شد. نام برادرش خوانده شده بود. بعد از گوشه
دیگر، صدای دیگری که گویا او نیز اسم هم پرونده ای خود را شنیده بود. آن روز اسامی 30 نفر را زده بودند و حداقل 10 یا 15
نفر از بستگان و آشنایان آنها در بند ما بودند.
شب های وحشتناکی را تا صبح به سر
می کردیم. شب هایی که صدای شلیک می آمد، خواب از چشم همه می رفت. تعدادی از
زندانیان از شدت ناراحتی خوابشان نمی برد و در جای خود می نشستند و به یک نقطه
خیره میماندند. من که عادت داشتم در جای کوچکی راه بروم (این را از عشرت آباد با
خود آورده بودم) امکان راه رفتن هم نداشتم. تا دیروقت به بچه های اعدامی فکر می
کردم. آنها چه لحظاتی را قبل از اعدام طی کرده اند. چه حالی داشتند و چگونه با این مسئله کنار آمده بودند؟! همیشه این سوال برایم مطرح بود
که آیا خون این عزیزان پایمال نشده است؟! آیا کسی ارزش کار آنان را خواهد دانست؟...
در مهر ماه سال 60 هر شب
عده زیادی را اعدام می کردند و اسامی را هم در روزنامه ها چاپ می کردند. ما از
اوضاع بیرون کاملا بی خبر بودیم. کسی ملاقات نداشت و ارتباطی هم اگر بود از طریق
راهرو های بازجویی و از طریق افراد دستگیر شده جدید بود.در همان زمانی که من در این بند بودم، یک روز برای اولین بار تعدادی بسته به دم در بند آوردند. همه بچه ها جمع شده و منتظر بودند. اسامی افراد را می خواندند و آن کیسه کوچک لوازم دست به دست می چرخید تا به دست صاحبش برسد. عده ایی هم بسته نداشتند. تقریبأ یک چهارم از افراد بسته ایی دریافت کرده بودند. معلوم نبود چرا بقیه بسته ای نداشتند. ا
ین امر از یک طرف مایع شادمانی ما بود چون احساس می کردیم کسی دنبالمان هست. از طرفی باعث ناراحتی بود چون بسیاری از بچه ها بسته ایی نداشتند. شاید اسم آنهایی که بسته دریافت کرده بودند، در آمار رسمی زندان اوین ثبت شده بود و شاید به این دسته از خانوادها خبری از فرزندانشان داده شده بود.
من هم بسته ای کوچک دریافت کردم که شامل 2 عدد صابون و تعدادی لباس زیر و جوراب و یک پیراهن بود. همگی وسایل خود را با کسانی که بسته ای نداشتند، تقسیم کردند. لطف این بسته ها برای ما بیشتر در این بود که فهمیدیم خانواده هایمان حداقل از وجود ما در اینجا خبر دارند.
من به یاد مادرم افتادم و حدس زدم که برای دادن این بسته ها چقدر توهین و ناسزا شنیده است و چه رنجی تحمل کرده است تا مرا پیدا کرده است. آیا دوباره او را خواهم دید؟! من در واقع زیر حکم بودم و تا دادن حکم هنوز معلوم نبود چه مراحلی را باید طی کنم. آیا هنوز بازجویی ادامه خواهد داشت؟ آیا دادگاهی خواهم شد؟ از همه مهمتر به سر من و هم پرونده ای هایم چه خواهد آمد؟
یک سردرگمی مطلق. از هیچ چیزی خبر نداری حتی از 1 ساعت دیگر خود. وقتی یک روز به غروب می رسید با خود می گفتم امروز سرنوشت چند نفر دیگر رقم خورده است؟! در شرایطی که هر لحظه اسامی افرادی را برای اعدام، بازجویی و انتقال به زندان دیگر یا دادگاه خوانده می شد، آرام و قراری دیگر نمانده بود.
اغلب بچه ها به علت اضظراب و فشار روحی دچار اختلالات هورمونی شده بودند. عده ایی خونریزی های شدید داشتند. عده ایی هم پریود ماهانه اشان قطع شده بود. دوستی را می شناسم که از همانجا پریودش قطع شد. او 3 سال بعد آزاد شد ولی به دلیل فشارهای روحی هیچگاه به حالت طبیعی برنگشت و بعدها در سن زیر 40 سالگی بنا به تشخیص پزشکان، متاسفانه به پیری زودرس دچار شد.
برای من روزها بیشتر قابل تحمل بود تا شب ها. چون روزها می توانستم راه بروم و بر اضطراب خود غلبه کنم اما شب ها به سختی سپری می شد.
روزهای اول ورودم به بند 246 خیلی از مسائل و روابط برایم عجیب بود. اما به تدریج از تازه واردی درآمدم و تا به خود بیایم خودمم از آنان شده بودم. بچه ها بازی های مختلفی برای سرگرمی و حفظ روحیه انجام می دادند یکی از آنها دوز بازی و دیگری گل یا پوچ بود. این بازی چند ساعتی از روز را به خود اختصاص می داد.گاهی بچه ها دور هم جمع می شدند و یکی دو نفری که صدای خوبی داشتند شروع به خواندن می کردند و دیگران گوش می کردند و گاهی همراهی هم می کردند.
یکی از همین روزها در این مراسم آواز و سرود خوانی یکی دو نفر رقصیدند که برای من خیلی عجیب بود. در واقع خوشم نیامده بود. زیرا آن موقع و در آن فضا برای من پدیده عجیبی بود و این را نشانه سبک سری می دانستم. البته الان که به گذشته فکر می کنم این امر را نه در داخل زندان بلکه حتی در بیرون زندان نمی پسندیدم. زیرا من نیز مانند اکثر هم دوره ایی های خود، بعد از انقلاب تمام وقت خود را صرف بحث ها و گفتگو های جدی و سیاسی کرده بودم. اغلب ما حتی برای غذا خوردن هم وقت کافی نداشتیم یا اگر هم داشتیم به آن اهمیت نمی دادیم. همیشه فکرمان این بود که باید فعالانه فعالیت کنیم و در خدمت مردم باشیم.
طبیعی بود که آن سالها لباس شیک پوشیدن، رقصیدن و هر آنچه که از یک جوان معمولأ انتظار می رود، از نظر ما امری نامطلوب و رفتاری غیر سیاسی و انتقاد آمیز تلقی می شد. تمامی رفتارهایی از این دست را رفتاری خرده بورژوانه می نامیدیم. البته اکثر افراد هم مثل من می اندیشیدند. این هم از حال و هوای آن دوران و ناشی از جو حاکم بر جامعه ایی انقلابی بود. در واقع ما فرصت و شرایط رشد طبیعی متناسب با سن و سال خود را نداشتیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر