بخش هفتم
آن روزها منتظر صدور حکم
بودم. لحظه ای از یاد سیمین غافل نبودم. نمی دانستم که بهمن و رضای عزیز کجا
هستند. خیلی نگران آنان بودم.
بند 246 اولین تجربه زندگی
گروهی با دوستان سیاسی بود. در آن آپارتمان افراد زیادی از گروه های مختلف بودند و
همگی بی اختیار به هم احساس نزدیکی بیشتری داشتند. اما به نظر می رسید که بچه های
هوادار مجاهدین در این امر کمی متعصب باشند. یکی از اتاقها اختصاص به هواداران آن
ها داشت و در آنجا بیتوته کرده بودند.
یک اتاق هم به مجروحین و شلاق خورده ها و
بچه هایی را که از تعزیر و بازجویی بر می گرداندند، اختصاص داده بودند. اکثر
افراد این اتاق در اثر شلاق و کابل هایی که خورده بودند، نیاز به مراقبت داشتند.
پرستارانی که در آنجا در بین زندانیان بودند با کرم ها و داروهایی که زندانیان با
خود به همراه داشتند معجونی درست کرده بودند و هر فرد شلاق خورده را با آن تیمار
می کردند. در واقع محیط شلاق خورده کمی چرب می شد و گرنه در کاهش درد یا بهبود آن
زخم ها و تاول ها تاثیر چندانی نداشت.
افراد بند دائما در حال رفت و آمد به
ساختمان مرکزی برای بازجویی بودند. هر شب هم اسامی عده ای را می خواندند که به
دنبال سرنوشتی نامعلوم فراخوانده می شدند. بسیار پیش آمده بود که فردی که بازجویی
اش به پایان رسیده بود، دوباره او را برای بازجویی می بردند یا حتی بعد از دادگاه
به علت لو رفتن مسائل جدید، او را مجددأ بازجویی و دادگاهی می کردند.
روزی سه وعده هم در آپارتمان
باز می شد و پاسداران زن با فحش و ناسزا جیره غذایی را می آوردند و با غرغر تحویل
می دادند و همیشه اصطلاح مفت خوران ورد زبانشان بود. گاه گاهی هم افراد جدید وارد
می شدند و سایرین در صدد شناسایی آن ها بر می آمدند. آیا تواب است یا سر موضع؟ زیر
بازجویی است یا حکم گرفته و ... این سوالات را همگی داشتند و عده ای حتی فکر می
کردند که باید خیلی سریع به این اطلاعات دست یابند و رعایت مسایل امنیتی را هم نمی
کردند و بیشتر به دنبال ارضا کنجکاوی های خود بودند. شاید فرد هنوز اطلاعاتش لو
نرفته باشد! البته افراد با هوشمندی پایین هم تشخیص می دادند که در ابتدا نباید
اطلاعات زیادی حتی به زندانیان هم داد.
افراد بریده و توابین کمتر جلو می رفتند
ولی به محض اینکه آنان به افراد جدید نزدیک می شدند٬ سایرین بلافاصله خود را به آن
فرد می رساندند و به نوعی به او می فهماندند که مواظب حرف زدنت باش!
مساحت این آپارتمان حدودأ
75 مترمربع بود و در آشپزخانه آن هم بسته بود. البته بنا به گفته سایرین قبلا باز
بوده است و اکنون برای اذیت و آزار بیشتر و تنگ کردن جا آن را بسته بودند. تعداد
افراد برای آن فضا واقعأ زیاد بود جوری که شب ها کنار هم چیده می شدیم به جای آن
که دراز بکشیم.
روزانه سه روزنامه کیهان، اطلاعات و جمهوری اسلامی به داخل بند می
انداختند. به دلیل متقاضی زیاد، رسم شده بود که یک نفر آن را با صدای بلند می
خواند و همگی در سالن جمع می شدند و گوش می دادند. اولین بخشی که خوانده می شد
اسامی اعدام شدگان بود.
شهریور تا مهر ماه سال 60 اوج اعدام ها بود. در طول روز
نگران آمدن پاسداران برای بردن بچه ها به بازجویی بودیم و شب ها خصوصأ شب های
جمعه(پنجشنبه شب) همه ما با نگرانی و ترس منتظر آمدن پاسداران زن بودیم.
معمولأ
بعد از اذان مغرب سر و کله آنان پیدا می شد. چهره های آنان از حالت انسانی خارج
شده بود. همه ما در آن لحظات به نوعی دچار اضطراب بودیم. هر آن ممکن بود در باز
شود و اسامی افراد خوانده شود. اغلب وقتی کسی را با کلیه وسایل احضار می کردند، ما
دیگر می دانستیم که او را برای اجرای حکم می برند. اما پیش آمده بود که عده ایی را
هم بدون وسایل به بیرون از بند برده بودند و بعدمعلوم شده بود که وی را اعدام کرده اند.
دیدن این صحنه ها و لحظات، هم برای کسی که اسمش را خوانده بودند و هم برای بدرقه
کنندگان بسیار سخت و دردناک بود. همه در دو ردیف می ایستادیم و آخرین وداع را می
کردیم. هر کسی در گوشی فردی که برای اعدام خوانده بودنش،چیزی می گفت. آنانی که حال و روز بهتری
داشتند و روحیه خود را توانسته بودند حفظ کنند نیز خطاب به بقیه صحبتهایی می کردند. عده ایی گریه می کردند. اما عده دیگر رعایت نموده به زور جلوی اشکهای خود را می گرفتند. بغض از یک طرف و نفرت از طرف دیگر و هزاران چرا در درون مغز آدم فریاد می کشید.
به
علت تهدید پاسدارانی که دم در منتظر بودند، فرصت کم بود. آنان حتی برای این
خداحافظی در نهایت سنگدلی فرصت نمی دادند. اصلأ خوششان نمی آمد و معتقد بودند که
با این کار به سایرین روحیه داده می شود. اما چند بار شاهد بودم که آنان از مشاهده
روحیه بالای بعضی از کسانی که برای اعدام
نامشان خوانده شده بود، بسیار متعجب بودند.
بسیاری از افراد اعدامی از قبل
حکم خود را می دانستند و یا حداقل پیش بینی می کردند. اما عده ایی هم غافل گیر می
شدند. در چنین شرایطی وجود نگرانی و حتی ترس در درون هر انسانی کاملأ طبیعی است. گرچه
در چهره بعضی از این عزیزان هم مقاومت و ایستادگی دیده می شد. ولی وقتی هستی و
زنده ایی، هیچگاه نمی توانی نیستی را عمیقأ باور کنی. نمی توان به درستی نیستی را
لمس کنی چون تجربه نشده است و حالتی پر از ابهام است. این موضوع را در چهره تمام
افراد حتی افراد مصمم و مقاوم هم می دیدم. حداقل برداشتم در آن موقع از نگاههای
آنان این بود. هر کسی در آن شرایط از خود سوال می کرد که چرا باید تاوان اعتقاد به
آرمان انسانی و بشری مرگ باشد؟ اصلأ چرا باید عده ای جان عده ای دیگر را به جرم نگرشی متفاوت به زندگی بگیرند؟
چه کسی این رسالت را و چرا به آنان داده است؟؟ این جانیان چه کسانی هستند؟؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر