خاطرات زندان به روایت ن_واقعی (بخش دوم)


بخش دوم

در هر پاییز فصل بازگشایی مدارس و در هر بهار فصل شکوفه ها٬ در هر پیاده روی در کوه٬ در هر گذری از خیابان ها و محله های آشنای تهران، میدان انقلاب، بلوار کشاورز و دانشگاه تهران، هزاران تصویر از زندگی در آن سالها از جلوی چشمم می گذرد. گاهی با خود فکر می کنم که اگر بشر قدرت بازسازی اندیشه ها و خاطرات را نداشت، چگونه با این همه اندوه می توانست زندگی ادامه یابد!
اما حقیقتی است که زندگی ادامه دارد و آن هم با شتابی بسیار تند و تا به خود بیایی از آن زمان و حوادث عبور کرده ای و به گذشته پیوسته ای. سالهای اول بعد از بازگشت از زندان، پذیرش این امر برای همه ما غیر قابل باور بود. در این مدتی که ما در آن شرایط غیر قابل تصور به سر می بردیم٬ در بیرون از زندان، زندگی همراه با تغییرات خود ادامه داشت. کودکان زیادی متولد شده بودند، عده ایی ازدواج کرده بودند و عده ایی هم از دنیا رفته بودند.
بعد از آزادی دلم می خواست از تمامی مسیرهایی که با دوستان سیاسی عبور کرده بودم، یکبار دیگر رد شوم. هنگام عبور از آن خیابانها یاد دوستانم و خاطراتی که با آنها داشتم، در من زنده می شد. سالها از آن زمان گذشته است. آیا ما وجودی ناچیز در این گردش ایام بودیم؟ ای کاش حتی اگر وجودی ناچیزی هم بودیم، اثری مثبت هم می توانستیم در این مسیر بگذاریم. بسیاری از کسانی که در آن دوران به هر دلیل به زندان کشیده شدند، بعد از روبرو شدن با فرصتی دیگر برای زندگی و حیات دوباره، به دلیل اندوخته هایی بعضا تلخ و شیرین و یا به دلیل از سر گذراندن تجاربی عجیب و به واسطه آنچه که بر آنان گذشته بود، کم و بیش دریچه نگاهشان به زندگی با آدمهای عادی متفاوت بود. تعدادی از ما توانستند و شاید فرصت یافتند دوباره به بازسازی خود بپردازند. افرادی از این دست کم نبودند که بعضأ موفق هم شدند. اما کم نیستند بازماندگانی که به دلیل شدت ضربات جبران ناپذیر روحی و روانی، هیچگاه فرصت بازسازی نیافتند.
مشغول تهیه چای برای دوستانم بودم. حدود 20- 30 دقیقه ازآمدن آخرین نفر گذشته بود. زنگ در به صدا در آمد. منتظر آمدن کسی هم نبودیم . من برای باز کردن در رفتم و در را باز کردم. در کمال ناباوری فردی با لباس شخصی به همراه فرد مسلح دیگر که او هم لباس شخصی داشت را جلوی در دیدم. تقریبا 80- 90 درصد قضایا را پیش بینی کردم.‌ آن پاسدار مزدور که بعدها فهمیدم نامش هادی است گفت خواهر برای بازرسی منزل آمده ایم. از او حکم بازرسی و کارتش را خواستم. کارت خود را درآورد و حکم را جلوی صورت من گرفت. من هم تظاهر به خواندن کردم. اما در واقع دیگر حافظه ام یاری نمیکرد و چشمم کلمات را نمی دید. فقط تظاهر می کردم و بیشتر به دنبال توجیه قابل قبول بودم.
ظاهرا پاسداران فکر می کردند که تعداد ما بیشتر از این باشد و در ضمن با یک گروه مسلح طرف هستند و خود را با چنین مقابله ای آماده کرده بودند. تصور اولیه آن ها این بود که با نیروهای مجاهدین طرف هستند (این را از مسخره بازی های آنها با هم فهمیدیم). آنها از اینکه تصورشان خلاف واقع بوده، زیاد راضی نبودند. اما به هر حال به زعم آن کوردلان فرقی نمی کرد ما هم از دشمنان بودیم و از نظر آنها دشمنی ما بسیار سنگین تر است زیرا ما نابودی دین را می خواهیم پس از قبل مرتکب جرم بسیار سنگین شده ایم.
هیچیک از ما نپذیرفتیم که وابسته به گروه خاص هستیم. بچه ها آدرس هایی دادند که نادرست بود. پاسداران منزل را کاملأ بازرسی کردند و هر چه کتاب، روزنامه، نوار و ... بود، جمع کردند و با خود بردند. از وسائلی مانند کیسه خواب، چراغ قوه، کفش، کوله پشتی و سایر وسائل کوهنوردی هم تا توانستند جمع کردند. تمامی کتابها و روزنامه ها را نیز در یک گونی ریختند. بعدأ در اوین کتابها و روزنامه ها را دیدم ولی از بقیه وسایل خبری نبود. تقریبأ مطمئن هستم که آنها هیچ وقت به اوین نرسید و توسط این غارتگران خرده پا به منازل شخصی برده شدو بنا به گفته پاسداران مصادره شد.
حوالی ظهر ما را سوار ماشینی کردند. نمی دانستیم که به کجا منتقل خواهیم شد. موقع انتقال متوجه ماشین پیکانی که در پشت ما حرکت می کرد شدم و ناگهان رضا را نشسته بر صندلی در بین دو پاسدار دیدم. او به هنگام ورود پاسداران سعی کرده بود از راه حیاط فرار کند. ما همه قبل از سوار شدن به ماشینهای سپاه فکر می کردیم او موفق شده است. متاسفانه او موفق به فرار نشده و تازه متوجه شدیم که در موقع فرار در کوچه محاصره شده دستگیر شده است. بسیار متاسف شدم. حالا معنای خرسندی پاسدارهادی مزدور را می فهمیدم.
ما را به کمیته بردند بهمن را در یک گوشه حیاط با چشم بند و دست بسته سر پا نگه داشتند. رضا را هم با همین وضع به داخل توالت بردند. ما چهار دختر را هم با چشم بسته وارد یک اتاق زیرپله مانند کردند که به نظر می آمد محل نگهداری جاروهای آن باغ باشد زیرا در یک گوشه آن هنوز چند جارو مانده یود. آن اتاق بسیار کوچک بود. ما را روی زمین نشاندند و یک پاسدار زن که جوان بود آمد روی صندلی روبروی ما نشست تا مراقب ما باشد. تا حوالی عصرآن زن روی ان صندلی نشست. آمعلوم بود که تازه وارد است. هر بار که صدای پاسداری نزدیک می شد سر ما داد می زد. می شد حدس زد که چه چیز را می خواست ثابت کند. می گفت تکان نخور٬حرف نزن. خود او از پاسداران می ترسید.
حال همه ما بسیار گرفته بود و نگرانی های زیادی بابت یکدیگر داشتیم. این را در صورت همه بچه ها می توانستی بخوبی احساس کنی. هر کسی نگران دیگری بود. کمتر نگران خود بودیم. از لحظه ایی که به آن جا آورده شده بودیم، روی زمین نشسته بودیم. م که نزدیک من بود مرتب دست های مرا فشار می داد و می گفت که بچه ها باید 4 تا گلوله آتش باشیم. او فردی بسیار پرشور، احساساتی و با انگیزه بود. با این کار قصد روحیه دادن به ما و خودش را داشت. نزدیک ساعت یازده شب بود که به ما اجازه خواب دادند و می توانستیم دراز بکشیم. آن زیر پله 2×3 مساحت داشت و در واقع ما را کنار هم چیده بودند. همگی از این موضوع خوشحال بودیم چون می توانستیم با هم در گوشی حرف بزنیم. البته در اتاق باز بود و پاسدار زن هم روی صندلی نشسته بود و در همان حال چرت می زد. چون نور بسیار ضعیفی به اتاق تابیده بود ما در تاریکی بودیم و فرصت را بسیار مناسب دیدیم. با توجه به این که آن پاسدار هم چرت می زد شروع به صحبت های در گوشی کردیم. اول همدیگر را از حال رضا و بهمن خبر کردیم. بعد شروع به هماهنگ کردن حرف ها کردیم تا در موقع بازجویی تناقض گویی نکنیم. خلاصه تا جایی که می توان تصور کرد در تلاش بودیم تمامی مسایل را بسنجیم و به هم یادآوری کنیم تا حدالامکان کمترین ضربه را بخوریم و جان خود و سایرین را نجات دهیم.
در تمامی این مدت چشم های ما را با تکه هایی از پتوی سربازی زبری بسته بودند. متوجه شدیم که می توانیم پرزهای جلوی چشم خود را بکنیم و باکندن پرزهای مزاحم چشم بندها نازک تر و قابل تحمل تر می شوند و می توانیم بدون اینکه پاسداران متوجه شوند جلوی خود را به خوبی ببینیم.آن ها گاهی شک می کردند و خیلی احمقانه چشم بند های ما را از پشت محکم می کردند.
آن شرایط و هر شرایط خاص انسان را متوجه قدرت سازگاری و تطابقش با موقعیت های پیچیده می کند و به راستی اگر این قدرت انطباق نبود معلوم نبود که ما چقدر میتوانستیم دوام بیاوریم. مرحله به مرحله شرایط ما سخت تر می شد. اما همزمان قدرت انطباق با شرایط نیز در ما بالا می رفت. خیلی زود م مهارت راه رفتن با چشم بسته و فریب پاسداران را یاد گرفتیم. شاید علتش این بود که چاره ایی جز این نداشتیم. هر وقت ما را برای بازجویی یا دستشویی می بردند تظاهر به ندیدن می کردیم و گاهی به طور تصنعی خود را به این ور و آن ور می کشیدیم.
یک بار مرا برای بازجویی برده بودند. پاسداری جلوی صورت من احمقانه برای خنده سایرین شکلک در می آورد و من در دل به ابلهی او می خندیدم. یکی دو بار به زور جلوی خنده ام را گرفتم. البته یکبار هم پاسداری که بسیار خشن و وحشی بود متوجه شده بود که ما باید از زیر چشم بندها ببینیم و این موضوع را به صورت احتمال به سربازجو گفته بود. وقتی مرا برای بازجویی بردند سربازجو بطور ناگهانی و بی صدا خودکاری را که در دست داشت عقب برد و از طرف نوک آن به سرعت به طرف چشم من آورد. من چون نمی دانستم که خواهد زد یا نه و بیشتر احتمال می دادم بزند، بلافاصله به بهانه خاراندن سر دستم را از جلوی صورتم آرام بالا بردم. او در خماری عجیبی گیر کرده بود و بالاخره سر در نیاور که من می بینم یا نه.
گاهی در آن شرایط سخت، لحظات خنده آوری هم پیش می آمد. در واقع در طول شب ما با آن چشم بند نازک شده از زن پاسدار نگهبانی می دادیم و به محض اینکه شروع به چرت زدن می کرد، صحبت های درگوشی آغاز می شد و برای اینکه نفر اول چیزی را به نفر چهارم برساند، یکی به بغلی می گفت و او به آخری می رساند. در این رد و بدل کردنها حتی پیش بینی خود را از وضعیت روزهای آینده برای یکدیگر می گفتیم. واقعا شرایط خاص و عجیبی بود. به راحتی بدون اینکه واقعا یک سیاسی حرفه ای باشیم، بنا بر ضرورت و از روی اجبار به یک مبارز حرفه ای مبدل شده بودیم. اگرچه حرکات و اعمال مسخره پاسداران نیز به گونه ای بود که انگار با دشمن سرسخت و حرفه ای طرف هستند و بسیار از ما وحشت داشتند. راستی چرا آیا به این دلیل نبود که اعمال خشونت علیه همنوع خود اثرات عکس در درون آدمی دارد و آرامش را از انسان سلب می کند و اظطراب ، بی قراری و وحشت را جایگزین می کند. هر وقت به صورتشان دقیق می شدم هزاران تضاد را در چهره آنان می دیدم. با خود می گفتم اینها رفته رفته خود را کشته اند و آرام آرام سرازیری سقوط را طی کرده اند.
روز بسیار وحشتناک و سختی را گذرانده بودیم اما نگرانی از وضعیتمان خواب را از چشمانمان ربوده بود. آن روز از صبح تا ده شب هر کداممان دست کم سه بار بازجویی شده بودیم که هر بار حدود 2 یا 3 ساعت طول کشیده بود. چند نفری روی ما کار می کردند و بسیار فعال بودند. برخوردشان با رضا و بهمن بسیار خشن تر از ما بود. وقتی اولین بار مرا به دست شویی بردند متوجه شدم وسط دست شویی یک پتوی سربازی آویزان کرده اند و آن را دو قسمت کرده اند. در پشت آن پتو پایه های یک صندلی و کفشهای مردانه ایی را می دیدم. یک نفر روی صندلی نشسته بود. ابتدا وحشت کردم اما با کمی دقت شلوار رضا را شناختم و بسیار خوشحال شدم. برای اینکه او را متوجه کنم که او را دیده ام تک سرفه ای کردم که او هم با سرفه ای جوابم را داد. پاسدار زن که مرا به دستشویی برده بود، بیرون در منتظر بود. دستشویی و توالت نیمه تاریک بود. آن قسمت که رضا بر روی صندلی نشسته بود کاملا تاریک بود و رضا را با چشم بند و دست بسته روی صندلی دیدم. چقدر چهره مصمم و با انگیزه ای داشت و چقدر دلم برای بی گناهی یک انسان آرمان خواه و گرفتار گرفت. حال عجیبی داشتم. نور فقط به نوک کفش های او می رسید. از موقعیت استفاده کردم با صدایی که رضا بشنود سلام کردم او صدای مرا شنید و در جواب صندلی خود را جوری جا به جا کرد که به طرف صدا بود جواب مرا داد. حسابی روحیه پیدا کرده بودم. وقتی برگشتم پیش بقیه به آن ها گفتم که رضا آنجاست. بچه ها را که به دستشویی برده بودند همگی با رضا حال و احوال کرده بوند. دفعات بعد که می رفتیم دو سه سرفه می کردیم او هم با سرفه جواب ما را می داد و این کار به ظاهر کوچک در آن شرایط برای همه ما بسیار امیدبخش بود.حسابی روحیه می گرفتیم. اما متاسفانه از بهمن خیلی فاصله داشتیم و او تک افتاده بود.
رضا همواره به دلیل روحیه قوی و خوی انسانی که داشت تلاش بی نهایتی می کرد که بقیه را از زیر ضرب نجات دهد. در واقع نوعی احساس مسئولیت و تعهد نسبت به دیگران داشت. این روحیه ی او سبب شده بود که ما هم بتوانیم به سرعت خود را جمع و جور کنیم. به جای آنکه خود را ببازیم و همه چیز را تمام شده تلقی کنیم، سعی در رهایی خود و سایرین را داشته باشیم. ما باید تلاش می کردیم که هیچ ارتباط سازمانی رو نشود وگرنه علاوه بر عواقب ناگوار برای هر شش نفر ما سایر افراد سازمانی هم ممکن بود زیر ضرب بروند و پایشان به زندان کشیده شود. در آن اواخر وقتی آزاد بودم، بارها شنیده بودم که کسی دستگیر شده است و او از بسیاری از خانه ها خبر داشت و افراد زیادی را می شناخت. بنا براصول امنیتی مبارزه تمامی آن منازل باید در مدت 24 ساعت تخلیه شود و افراد به جای دیگری منتقل شوند. اما در آن شرایط به دلیل نبود امکانات برای بسیاری از هواداران و از طرفی جدی نگرفتن موج و شدت سرکوب رژیم، هنوز آن افراد در آن منازل ساکن بودند. فرد زندانی نیز هنوز اطلاعات سوخته داشت. بعدها متوجه شدم که افراد دیگری مانند من هستند که بعد از چند سال هنوز اطلاعات نسوخته دارند. این مسایل و خطرات چنین رفتارهای غیر سازمانی از داخل زندان به خوبی قابل درک بود. اما برای عزیزانی که در بیرون از زندان داشتیم قابل لمس نبود.
بعد از بازجویی های مکرر و تحت فشار قرار دادن های متعدد، آن ها چیز قابل توجهی که حاکی از گرایش به گروهی باشد نتوانستند جمع آوری کنند. ولی تصورشان این بود که با یک گروه مسلح ضد انقلاب برخورد کرده اند و منزل دکتر اقبال که به تازگی به تصرف آن ها در آمده بود٬ اولین زندان و ما هم اولین زندانیان بودیم. هادی آن طور که از صحبت هایشان پی بردیم٬ پاسداری ارشد(رئیس کمیته) در لاهیجان بوده است و در قلع و قمع نیروهای مجاهدین در آن جا بسیار دست داشته و چون دیگر توسط نیروهای محلی و مردم شناسایی و تهدید به ترور شده بوده٬ به تازگی همراه همسرش به تهران منتقل شده بود و از صید شکارهایی چون ما خیلی راضی نبودند. در نتیجه دنبال سر و صدای بیشتر و بزرگنمایی بود و ترجیح می داد ما یک گروه مسلح نظامی باشیم.
به هر حال بعد از 5 الی 6 روز در آن جا٬ یک روز صبح زود همه ما را آماده کردند( با چشم بند) و با مینی بوس ما را به مکانی نا مشخص انتقال دادند. در راه چه به ما گدشت تا از حضور دوستان خود آگاه شویم٬ بماند. به هر صورت به بازداشتگاه جدید منتقل شدیم و بعد از تشریفات آماری و سوال و جواب اولیه، ما را به داخل سلول هایی به ابعاد 2× 3 با سقف بلند بردند که در قسمت بالای دیوار پنجره ای رو به فضای بیرون بود. ما را دو به دو داخل یک سلول کردند. در ابتدا من و میترا کنار هم بودیم و سعیده را در سلول سمت چپ با زندانی که قبلا آنجا بود و سیمین را هم در سلول سمت راست با دختری دیگر انداختند.
به زودی متوجه شدیم که سلول های روبه روی ما متعلق به زندانیان پسر است. این ها را از صحبت آنان با نگهبانان، هنگام دست شویی رفتن یا غذا گرفتن متوجه شدیم. آنها قدیمی تر از ما بودند. پاسداران سعی داشتند نام آن جا را از ما مخفی کنند و گاهی غیر مستقیم سعی داشتند به ما بقبولانند که آن جا اوین است. از نظر آنها نام اوین می تواند برای ما مخوف باشد. ولی آن قدر لحظات بر ما سخت گذشته بود که دیگر جا و مکان فرقی برای ما نمی کرد.
بعد از 2 یا 3 روز متوجه شدیم که آن جا کمیته ای مستقر در پادگان عشرت آباد است. این موضوع را از چند طریق فهمیدیم. اما حالا نوبت ما بود که آنها را بازی دهیم. ما هم نقش بازی می کردیم که نمی دانیم کجا هستیم و شاید در اوین باشیم. ما از صدای اتوبوس های دو طبقه که آن موقع در خیابان ها تردد می کردند حدس هایی زده بودیم. زیرا هر شب از ساعت 10 به بعد صدای زوزه آن اتوبوس ها و خاموش شدن آنها در آن حوالی را می شنیدیم. من سال انقلاب هنگام تسخیر پادگان عشرت آباد متوجه شده بودم که نزدیک آن یک پارکینگ بزرگ شرکت واحد است. یبالخره یک روز به علت شدت کنجکاوی تصمیم گرفتیم که خود را به پنجره برسانیم و خبری از فضای بیرون بگیریم. برای همین روی شانه هم سلولی خود رفتم و به زحمت خود را به پنجره رساندم و یک آن محوطه پادگان را دیدم و آن را از سقف های شیروانی اش شناختم و مطمئن شدم. البته بعد از طی شدن دوران بازجویی نیز، برای ما چند جلد کتاب آورده بودند( کتاب های اسلامی جهت ارشاد ما) و روی صفحات آن مهر کتابخانه عشرت آباد خورده بود و دیگر شکی باقی نمانده بود. هر چند بازجویان از این موضوع مطلع نبودند.
در عشرت آباد برنامه بازجویی از روز اول دوباره آغاز شد و در همان 48 ساعت همه ما را بازجویی کردند. ما که چندین بار حرف هایمان را هماهنگ کرده بودیم هیچ تناقضی در حرف هایمان به چشم نمی خورد. به طوری که مکررا از ما می پرسیدند که که موقع دستگیری در کمیته کنار هم بودیم یا نه؟ و یا اینکه آیا هم اکنون با هم در یک سلولی هستید؟ همین امر باعث شد که کمی بعد مرا جا به جا کنند و پیش سیمین ببرند که این کار نیز احمقانه بود. زیرا با این کار فرصت بیشتری برای هماهنگی بین ما به وجود آوردند.اهمیت این موضوع مدت ها بعد بیشتر آشکار شد. زیرا به این طریق ما توانسته بودیم جلوی ضربه را بگیریم و با هماهنگ کردن بازجویی ها حداقل میترا و سعیده از کمیته عشرت آباد آزاد شوند. من، سیمین، رضا و بهمن ماندیم. به یاد آوردن این موضوع همیشه باعث شعف فراوان من می شد. درباره اثرات بعدی این امر در پرونده سایرین بعدأ شرح خواهم داد. این بار بازجویی ها بسیار تخصصی تر و دقیق تر شده بود. بازجویان افراد تیز و باهوش تری نسبت به قبلی ها بودند. اینها از همان ابتدا در بازجویی ها جوری برخورد می کردند که امکان ندارد ما وابسته به گروهی نباشیم و این موضوع جای کتمان ندارد. اما همه ما همچنان این وابستگی گروهی را به شدت منکر می شدیم. این اطمینان آن ها تا اندازه ای بود که در پیام انقلاب مرداد ماه 1360 در شماره ای در قسمت اخبار مربوط به گروهک ها نوشته شده بود که در این ماه یک خانه تیمی وابسته به گروهک راه کارگر شناسایی و تمام افراد آن دستگیر شده اند. ولی ما همچنان نمی پذیرفتیم که وابسته به راه کارگریم زیرا آن ها مدرک مستند از ما نداشتند. من و رضا حداکثر پذیرفته بودیم که تنها گرایشی به گروه های مارکسیستی داریم. قرار گذاشته بودیم سیمین و بهمن هم بگویند که مارکسیست نیستند. این تصمیم جمع و بنابر وضعیت پرونده ما بود. قرار بود که هر کس بنابر وضعیت خودش برخورد مناسبی کند. در نتیجه بنابر تاکتیک برخوردهای متفاوتی در بازجویی ها باید ارائه می کردیم. رضا پذیرفته بود که عقاید مارکسیستی دارد و ضد دین است. به دلیل مدارکی که به هنگام دستگیری به همراه داشت و دیگر جای کتمان وجود نداشت. من هم به دلیل وجود مدارک و کتاب های متعدد مارکسیستی در خانه و ارتباط با دوستی که مارکسیست بود و من به او سمپاتی داشتم( این توجیه بود که من برای وجود آن کتاب ها و مدارک در بازجویی ها ارائه کرده بودم) چاره ایی جز پذیرش حداقل اعتقاد به مارکسیسم نداشتم. در واقع در آن موقع فکر کردم با بگردن گرفتن همه مدارکی که در خانه است، می توانم از به میان کشیدن پای سایر ساکنین خانه و دوستانم به پرونده جلوگیری کنم. سیمین قرار بود خود را معتقد به اسلام معرفی کند و سعیده و میترا هم خود را بی تفاوت، افراد عادی و بی اطلاع از اعتقادات ایدئولوژیک و سیاست جلوه دهند. بهمن هم نپذیرفته بود که مارکسیست است ولی اسلام را هم نپذیرفته بود.
. فضای حاکم بر عشرت آباد در آن موقع فضایی خاص بود. می توان گفت تقریبأ همه افراد دستگیر شده از کسانی بودند که به راه و عقیده خود معتقد بودند. از طرفی زندانبانان هم از افرادی متعصب به عقیده خود بودند. ما شاهد روشهای متفاوت در برخورد با زندانیان بودیم. من در ابتدا اینها را یک تاکتیک می پنداشتم. اما بتدریج پی بردم که خاستگاه، انگیزه و نگرش متفاوت باعث بروز این روشهای متفاوت شده است. اگر چه در ماهیت برخورد با زندانیان، هیچیک تفاوتی نداشتند و فقط شکل رفتارهای آنها مختلف بود. در مرداد و شهریور سال 60، زندان عشرت آباد توسط سه افسر نگهبان اداره می شد. دو افسر نگهبان ( سر پاسدار) که به روش سپاه برخورد می کردند ، به نامهای پاک دل( حدودأ بین 30-25 ساله) و اسلام دوست(50-45 ساله) و یک کمیته چی به نام موسوی(حدودأ 35-30 ساله). به نظر می رسید که سرپاسدار پاکدل از افراد دارای سوابق مطالعاتی در زمینه اسلامی بود. او چهره ای بسیار خشن و نامهربان داشت. همواره به گونه ای برخورد می کرد که ما افراد خائن و مجرم و مصداق محاربه هستیم. تمام تلاشش برای جمع آوری اطلاعات و مدارک برای محکوم کردن ما بود و خیلی اطمینان داشت که نیروهای آنها تمامی حقایق را سرانجام کشف خواهند کرد. هم او بود که یک روز یک شماره از پیام انقلاب را به داخل سلول ما پرت کرد تا با غافل گیر کردن، روحیه ما را تضعیف کند. در آن شماره از آن مجله که وابسته به سپاه پاسداران بود و احتمالأ خبر توسط پاکدل تنظیم شده بود، در مورد دستگیری ما در حد 5 یا 6 خط نوشته بودند. مضمون آن این بود که سربازان گمنام( بهتر است بگویم گمراه) توانستند یک تیم 6 نفره از اعضای گروهک مرتد راه کارگر را شناسایی و متلاشی سازند. این خبر منطبق با برداشت سرپاسدار پاکدل بود و در واقع درست تشخیص داده بود اما برای این برداشت در آن زمان دلائل مستدلی وجود نداشت. چون هیچیک از ما این امر را نپذیرفته بودیم و هیچ مدرکی دال بر روابط تشکیلاتی نیز در اختیار بازجویان نبود. سر پاسدار دیگر که اسلام دوست نامیده می شد، مردی مسن با ریش بلند بود. او رفتاری به ظاهر مهربان داشت. به نظر می رسید بسیار شیفته امام و روحانیت است. از آن دست افرادی که خود را نوکر و غلام می پندارند. با این پیش فرض سعی داشت برخوردهایی کاملا منطبق با موازین اسلامی داشته باشد. در آن زمان ما از هر گونه رسانه ای محروم بودیم و هیچ ملاقاتی هم نداشتیم. کاملا بی اطلاع از اوضاع و احوال بیرون بودیم. تنها منبع خبر، اخبار ساعت 2 بعد ازظهر بود که در محوطه پادگان عشرت آباد پخش می شد. ما سعی می کردیم به اخبار گوش کنیم اما چیز زیادی دستگیرمان نمی شد. زیرا ظاهرأ بلندگوی پادگان در حال حرکت به دور مداری بود زیرا گاهی صدا نزدیک می شد و کلماتی می شنیدیم و دوباره دور و نامفهوم می شد. ما همینقدر از ریتم پخش مارش عزا متوجه شدیم که کسی مرده است و دیگر هیچ. آنروز و شب نوبت نگهبانی اسلام دوست بود. بنا بر عادت وی، هر شب از ساعت 8 تا 11 نوحه آهنگران را برای مسلمان کردن ما زندانی های بیچاره پخش می کرد و با این کار تفریبأ همه را عصبانی و شکنجه روحی می داد. او در آن شب حال و هوای خاصی داشت و خود شروع به نوحه و عزاداری نمود. او سلولهای پسران را وادار به سینه زنی کرد. البته تعداد محدودی از این کار تبعیت کردند. حال و هوای او بقدری عجیب بود که ما فکر کردیم باید شخص مهمی و شاید خمینی مرده باشد. اسلام دوست مرتب با صدای بلند و سوزناک می گفت اگر بدانید اسلام چه گوهری را از دست داده است و ... معلوم نبود علت این واکنش در بین زندانیان در آن موقع برای او چه معنایی داشت. با خود فکر می کردم این روحیه متعصبانه نتایج خوبی برای زندانیان نخواهد داشت و پیش درآمدی برای سرکوب زندانیان است. در آن موقع این فقط یک حس ضعیف بود. اما بعدها فهمیدم این حس کاملأ واقعی و درست بوده است. چند ساعت بعد با توجه دقیق تر به اخباری که در پادگان پخش می شد، متوجه شدیم که رجایی و باهنر در اثر یک عملیات بمب گذاری در دفتر حزب جمهوری که توسط مجاهدین( بنابر ادعا رژیم در آن زمان) کشته شده اند. بعد از این قضایا جریان بازجویی ها تسریع یافته بود. در اواسط شهریور ماه، پرونده ما تقریبأ تکمیل و بازجویی نداشتیم. ما منتظر دادگاهی شدن بودیم. این امر را رضا پیش بینی کرده و به ما هم آمادگی انتقال به زندان اوین را هشدار داده بود. در همین دوران بود که به دلیل درگیری لفظی سعیده با پاسداری درباره یک موضوع پیش پا افتاده، او را به زور از سلول بردند و بعد از زدن شلاق به سلول برگرداندند. سعیده گاهی برخوردهای تند و شدیدی داشت که از نظر من تند روی بود. زیرا آن موقع احساس می کردم به اندازه کافی حساسیت روی ما هست و با این ترکیب 6 نفره باید سنجیده تر عمل کنیم و تا جایی که می توانیم نباید پاسداران را به خود حساس کنیم و جان تک تک بچه ها را به خاطر چنین رفتارهای نسنجیده ایی به خطر بیاندازیم. اما او این برخورد را قبول نداشت و رفتاری خشن از خود بروز می داد. او با من هم نظر نبود و به سبک خود برخوردهایی داشت و در مواردی به برخوردهای سیمین که با ملایمت رفتار می کرد نیز انتقاد داشت. در آن شرایط که ما به صورت جمعی در یک پرونده با یکدیگر مربوط می شدیم، بروز چنین مسائلی طبیعی بود ولی باید یک جوری این تضادها را مدیریت می کردیم. احساس من این بود که آنجا جای استفاده از روش آزمون و خطا نیست. از طرفی من معتقد بودم که در مقاطع حساس زندگی در نهایت هر کس باید از روشی که خود معتقد است بهترین روش برای خود و سایرین است، استفاده نماید اما باید خطوط قرمز را نیز فراموش نکند. البته برای هماهنگ برخورد کردن با موانع روبرو بودیم. از جمله این موارد، بودن هر یک در سلول های جدا از یکدیگر بود که امکان بحث و گفتگو را بسیار محدود می کرد. در همان دوران دختری به نام مریم که اهل لاهیجان بود، به سلول ما آورده شد. او به منظور سفر به تهران، به منزل دختر عموی خود که از افراد فعال مجاهدین بود، آمده بود. در شبیخونی به آن خانه توسط پاسداران، همگی دستگیر شده بودند. مریم بیچاره هم که کاملأ ترسیده و وحشت زده بود و آنگونه که ظاهرأ عنوان می کرد، از این جریانات کاملأ بیخبر بوده است. وحشت مریم در طول بازجویی ها بیشتر و بیشتر شد. با تهدیدهایی که شده بود، به نظر می رسید که فقط فکر نجات خود است و به چیز دیگری فکر نمی کند. از روی رفتارهای او به این نتیجه رسیدیم که کم کم دارد به چیزهایی تن می دهد. خصوصأ اینکه افسر نگهبان موسوی متوجه شدت وحشت او شده بود و خود به آن دامن نیز می زد. او به روشهای مختلف روی این زندانی کار می کرد. مریم ابتدا مسائلی را از بازجویی هایش برای من تعریف می کرد. من بیشتر گوش می دادم. رفتار او به گونه ایی بود که نمی توانستم به او اعتماد کنم و مسائلی را برایش توضیح دهم. او به شدت وحشت زده و متزلزل بود. آن موقع احساس می کردم با کوچکترین فشار درهم خواهد شکست. البته چندی بعد هم همینطور شد. موسوی اصلا مذهبی نبود و بیشتر به مزدور حکومت شباهت داشت و به نظر می رسید از افراد کمیته باشد. البته سپاه و کمیته در شدت سرکوب در برابر زندانیان فرقی نداشتند. تفاوت در شیوه برخوردشان بود . موسوی بیشتر خلق و خوی کمیته ای ها را داشت. این مسائل را در برخورد با مأ موران در طی سالهای بعد از انقلاب تا سال 60 در کوچه و خیابان تجربه کرده بودیم. در افراد کمیته ای تعصبات وجود نداشت و بیشتر افراد لمپن کوچه خیابان در محلات فقیر نشین بودند که معمولأ از سطح فرهنگ و سواد کمی برخوردار بودند. البته بخشی از آنان هم از بازاری ها بودند که معمولإ به مصادر بالایی از کمیته ها راه یافته بودند. کمیته چی ها در برخورد با زندانیان دختر قیوداتی کمتری داشتند. به عنوان مثال به راحتی به صورت آنان نگاه می کردند و این از مشخصه آنان در آن زمان بود. در حالی که افراد سپاه حداقل در آن سالها، کمتر چنین رفتارهایی از خود نشان می دادند. البته همگی آنان خود را شیفته امام می دانستند و به او متعهد بودند. موسوی از این دسته از افراد بود. او شخصیتأ فردی بسیار مزدور و دو رو بود. وقتی به صورتش نگاه می کردم به وضوح این موضوع را پشت چهره زشت او می دیدم. در آن محیط خشن که هر کسی انتظار خشونت دارد و در آن شرایطی که انسان خود را در خطر می بیند، برخوردهای به ظاهرعاطفی به عنوان ترفند در مورد افرادی که خود را باخته اند و دچار وحشت شده اند، شاید بتواند در بعضی از موارد کارساز باشد. حداقل در مورد مریم به نظر می رسید موثر است یا حداقل او چنین وانمود می کرد.
او خیلی زود به خبرچین تبدیل شد و تمام حرکات ما را زیر نظر داشت. او را در ساعت های مختلف خصوصأ شبها ظاهرأ برای بازجویی ولی در واقع برای گزارش دهی از سلول به زیر هشت می بردند. مریم از ابتدا وقتی فهمید که من اهل شمال هستم، سمپاتی هایی به من داشت. اما نسبت به سعیده بسیار حساس بود و سعیده هم برخورد خوبی با او نداشت. سعی می کردم به او کمک کنم تا خیلی در این ورطه غرق نشود و ترسهای بیش از حدش را کم کنم ولی فشار شرایط بیش از این حرف ها بود و فایده چندانی نداشت. مریم اوایل بیشتر درباره سعیده گزارش می داد. این را از عکس العمل موسوی و سایر بازجوها احساس می کردم ولی به تدریج گزارش از من نیز شروع شد. افراد بریده ایی که تن به همکاری می دادند، همگی این پروسه را طی می کردند. وقتی همکاری شروع شود، دیگر حفظ حد و مرزها امکان پذیر نخواهد بود.
در همان روزهای قبل از انتقال به اوین یک روز در سلول نشسته بودیم. ناگهان دانه تسبیحی زرد رنگ به داخل سلول پرت شد. در آن موقع من و سعیده هم سلولی بودیم. بر طبق روال هشداری و آماده باشی از طرف رضا بود. ما از قبل برای چنین واکنشهایی آمادگی داشتیم و منتظر خبر بودیم. خیلی سریع دانه تسبیح را برداشتیم. پشت سر آن تکه کاغذ بسیار کوچک لوله شده به مانند سیگار به داخل سلول پرت شد و تصادفأ جلوی من افتاد. سریع آن را برداشتم به گونه ایی که حتی سعیده هم متوجه نشد. بعد در فرصتی مناسب آن را باز کردم. در آن کاغذ رضا در مورد مریم به ما هشدار داده بود. او نوشته بود که این فرد جدید کیست و هویتش چیست. او به نظر می رسد که با بازجوها همکاری می کند. مواظب برخورد های خود جلوی او باشید. نگرانی رضا کاملا به جا بود البته ما خودمان از قبل متوجه وضعیت او شده بودیم. سعیده با علم بر این موضوع، نمی توانست جلوی نفرت خود را از او بگیرد و با او درگیری لفظی پیدا می کرد. من هم با این که میدانستم فرد ناتوانی است اما از رفتارهای او نفرت داشتم. با این حال خودم را کنترل می کردم و سعی داشتم بی خود با او درگیر نشوم.
در لحظات تنهایی و فشار، با صحبت با یکدیگر آن شرایط را برای یکدیگر قابل تحمل می ساختیم. در شرایطی که نگرانی های زیاد بر ما غلبه می کرد، همچنان سعی می کردیم به گونه ای روحیه ای خود را حفظ نمائیم. بیشتر وقتها در همان فضا شروع به راه رفتن دو نفره می کردیم. گاهی با هم حرف می زدیم و بیشتر در سکوت راه می رفتیم و هر یک در خیالات خود غرق می شدیم. در آنجا بود که من قدرت فکر کردن و بیادآوردن را یاد گرفتم. بعدها در بسیاری از سختی های زندگی، بی اختیار به همان شکل راه می روم و روی مسائل فکر می کنم و به تمرکز می رسم. در همان دوران بود که در مورد جنبش و میزان موفقیت آن و عملکرد سازمانها و خصوصأ راه کارگر با یکدیگر صحبت می کردیم. آیا این سختی ها نتیجه خواهد داد؟ آیا مردم در پشت دیوارها از آنچه که در درون زندانها می گذرد خبر دارند؟ آیا برایشان مهم است که بهترین جوانان این آب و خاک چنین لحظاتی را سر می کنند؟ با این که کاملأ ارتباطمان با دنیای خارج قطع بود ولی بسیار امیدوار به پیروزی راه خود بودم. روحیه بسیار بالایی داشتم و ورزش می کردم. گاهی سرودها و شعرهایی را که بلد بودم با خود می خواندم. در دلم شور و عشق فراوان به دوستانم و به مردمم احساس می کردم. این کار به من انرژی می داد. بارها از خود سوال می کردم که اینجا چکار می کنی؟ جوابش را در گذشته دور و نزدیک خود می دیدم. همواره درد دردمندان، چهره افراد تنگدست که کم کم توانسته بودم به میانشان راه یابم، کودکانی که به انان درس داده بودم و تمامی آرمانهای انسانی خود می اندیشیدم. اگرچه خود نیز به خانواده ایی از آن طبقه تعلق داشتم، بی تجربگی های زیادی در درک خود از مردم و چگونگی ارتباط با آنها در گذشته داشتم. اما آرام آرام به شناختهایی از آن طبقه رسیده بودم اما قدرت تحلیل آنها و روابط بینشان و در کل مسائل اجتماعی را هنوز نداشتم. ولی کم کم در اثر ارتباط با دوستانی که این مسیر را بسیار جلوتر از من طی کرده بودند و در اثر مطالعات و رفتن به میان مردم محروم، تجاربی هر چند اندک بدست آوردم. دوستانی داشتم که در این راه مرا بسیار یاری کرده بودند. زیاد به یاد آنها می افتادم و از این که بعضی از آنها توانسته بودند از موج سرکوب جان سالم بدر ببرند، احساس شادمانی می کردم. به فردی که از سالها پیش در این مسیر همراهم بود و در دست یافتن به این شناخت و تجارب نقش زیادی داشت، بسیار فکر می کردم. چه عواطف صادقانه و قشنگی در آن دوران در بین ما شکل گرفته بود.عشق به مردم و عشق به انسان را مانند نهالی نو رسیده تجربه می کردم. ولی افسوس که فرصت کسب چنین تجاربی بسیار کم بود و در واقع این امکان را از نسل ما گرفتند. به جای آن خشونت و ددمنشی بشریت صاحب ایدئولوژی را به یکباره تجربه کردیم. آیا تلخی این قضیه را مردم عادی می توانند درک کنند؟!. تمام این افکار انگار برای اولین بار فرصت پردازش یافته بودند. با سیمین در مورد همه این مسائل زیاد صحبت می کردم. گاهی در مورد اشتباهاتی که به نظرمان می رسید با یکدیگر تبادل نظر می کردیم. او به قدری منعطف بود که به راحتی می توانستم با او صحبت کنم.
در آن سلول تنها نماندیم و به دلیل موج گسترده دستگیری ها که شدت یافته بود، افراد دیگری نیز با ما هم سلول شدند. افراد دستگیر شده خیلی روحیه قوی نداشتند. چرا؟ این موضوع خیلی برایم قابل درک نبود. خیلی به علت های آن فکر می کردم و نمی توانستم به راحتی از کنار این مسائل بگذرم. سعی می کردم افراد را بشناسم و علت چنین ضعف روحی را در ویژگی هر یک از آنان بجویم. از رفت و آمد زندانیان، شدت و دامنه دستگیری ها نمایان بود. زندانیان هوادار مجاهدین را خیلی سریع به اوین منتقل می کردند. آنها بعضی شب ها تا صبح بازجویی می شدند. مرتب صدای داد ناشی از خوردن شلاق برای اقرار بیشتر، به گوش می رسید. به طرز محسوسی برخوردها خشن تر شده بود. مریم را همراه با هم پرونده ایی هایش به اوین منتقل کردند. ما نیز می دانستیم که دیر یا زود منتقل خواهیم شد. رضا در آن موقع خیلی سعی کرد تا با استفاده از کاغذهایی که به داخل سلول ما می انداخت و یا به طریقی دیگر جاسازی می کرد و به دست ما می رساند، مرتب هوشیاری برای مقابله با شرایط جدید را یادآور شود. همچنان از بهمن خبر زیادی نداشتیم. ولی رضا در ارتباط با او نیز تلاشهایی کرده بود ولی نتوانسته بود از محتوای بازجویی های او باخبر شود. او خیلی نگران حال بقیه بود. یک بار در یکی از نوشته هایش نوشته بود: شاید بهمن متوجه گردابی که بالای سرمان می چرخد نیست!
ما به آن فضای 2×3 عادت کرده بودیم و با برنامه هایی که برای خود داشتیم شاید سالها می توانستیم آن فضا را تحمل کنیم، البته در مقایسه با مکان بعدی که معلوم نبود کجا باشد و با ما چه برخوردی خواهد شد. راستی یک انسان در چنین فضای کوچکی چه می توانست انجام دهد. با این حال سر ساعت می خوابیدیم، سر ساعت ورزش می کردیم و هر مطلب خواندنی که به دستمان می رسید آن را مطالعه می کردیم. در همان فضای محدود ساعتها قدم می زدیم و فکر می کردیم. گاهی هم شعرهای طولانی برای هم می خواندیم و حفظ می کردیم.
سرانجام روز انتقال فرا رسید و اسامی را برای انتقال خواندند. وسایل خود را باید خیلی سریع جمع می کردیم و در درون کیسه نایلونی می ریختیم. در آن اسامی که بلند خوانده شد، اسم میترا و سعیده نبود. صدای میترا را می شنیدم که به پاسداران می گفت اسم مرا چرا نخوانده ای؟ من هم با این ها هم پرونده هستم! با شناختی که از روحیات او داشتم و با صداقتی که در او سراغ داشتم، نمی دانم در آن روز و روزهای بعد از آن به او چه گذشت. به هر حال از نیامدن هر دو آنان خوشحال شدم. ما را در راهرو به صف کردند. اسامی افراد زیادی را خوانده بودند. چشم بندهایی به چشم ما زدند و همگی با کیسه هایی از وسایل به صف شدیم. من تقریبأ رو به روی سلول میترا بودم و در سلول باز بود. میترا از این فرصت استفاده کرد و یک آن خود را به من نزدیک کرد و دستهای مرا گرفت و فشار داد. او به من نگاه کرد و گفت: بچه ها باید مثل یک گوله آتش باشید! پاسداری با داد و بیداد او را به داخل سلول انداخت و در را به روی او بست. یکی دو ساعت در راهرو و سپس مدتی نیز در حیاط ما را سرپا نگه داشتند. بالاخره ما را سوار ماشینهایی کردند که صندلی نداشت و با چند نگهبان (پاسدار) به اوین انتقال دادند. در آنجا هم بعد از ساعت های طولانی انتظار از نگهبانی جلوی در و از راهروهای بوجود آمده از پاسداران مسلح عبور کردیم. در آن راهرو قدم به قدم مامورانی ایستاده بودند. یکی از آنها نام زندانی را یادداشت می کرد. سپس به جای چشم بندهای قبلی، چشم بند های محکمتری بسته می شد. زندانی باید از میان این دیوار آدمهای مسلح و پر از کینه عبور می کرد. سر و صدای عجیبی در آنجا به گوش می رسید. پاسداران به شدت از این که کسی از ما جا بماند یا چشم بند خود را بالا بزند و چهره ی زشت و پلید آن ها را شناسایی کند، وحشت داشتند. مرتب سر زندانیان داد می زدند که دست به چشم بندت نزن! چرا حرف زدی! چشم بندت را بیار پایین!. بسیار پرخاشگر و وحشی بودند. با همه سختگیری ها چهره خیلی ها را توانستم ببینم. اگرچه تنها چیزی که از آنها در خاطرم مانده، وجود افراد بالای( 50 سال) در بین آنان است. صدای یکی از آنها در یادم مانده است. او مدام فریاد می کشید و فحش و بدو بیراه نثار ما می کرد. هر زندانی از جلوش رد می شد، با خودکاری چشمهای او را تهدید می کرد و می گفت اگر دست به چشم بندتان بزنید، چشمهایتان را در می آورم. البته بقدری عصبانی و روانی بود که مطمئنم اگر کسی به حرفش گوش نمی کرد، اینکار را می توانست انجام دهد. نفر دیگری که چند قدم بعد از او بود، هر کسی را که از جلویش رد می شد با مشتی به سرش پذیرا می شد. بعضی از زندانیان دختر چادر به سر داشتند و بعضی با مانتو و روسری بودند. چادری که من به سر داشتم چادر مشکی بود که توسط مادرم در عشرت آباد برایم آورده شده بود. چادر سیمین چادری با زمینه سرمه ای و گلهای سفید بود و در قسمتهایی از بالای سرش دو یا سه سوراخ داشت. سیمین جلوی من در صف بود. موقع حرکت در صف، هر زندانی باید پشت لباس زندانی دیگر را می گرفت و حرکت می کرد. در واقع هر یک از ما با چشم بند، لنگان لنگان به دنبال نفر جلوی خود کشیده می شدیم. چشم بند ها این بار بقدری پهن و سفت بود که مطلقا نوری منتقل نمیشد و در تاریکی مطلق کورمال کورمال حرکت می کردیم. از زندانیان پسر به مراتب شدیدتر از ما پذیرایی می کردند. مرتب صدای مشت و لگد بر سر و کول آنان بگوش می رسید و این از هر شکنجه ای برای ما ناراحت کننده تر بود و قطعأ تنبیهات ما هم برای آنها همینجور بود. وقتی سیمین از جلوی آن مردک دیوانه رد شد، ناگهان او در نهایت خشونت ضربه محکمی به سرش زد. او در فاصله ای این ضربه ها را می زد که سر زندانی به دیوار می خورد و با این کار شاید دو ضربه به دشمنان دین و کشور خود می زد. دستپاچگی و وحشت زدگی را توام با خشونتی بی محابا در رفتارشان احساس می کردی. طبیعی بود که همه ما خود را برای فشارهایی به مراتب بیشتر آماده می کردیم. شدت سرکوب باورکردنی نبود. مآموران قصد داشتن در همان دقایق اول نفس همه را بگیرند. وقتی یاد آن لحظات می افتم از قدرت سازگاری انسان با شرایطی اینچنین ناگوار حیرت می کنم. چه جوری این مسائل را تحمل کردیم؟! رفتاری که با سیمین کردند مرا بسیار به خشم آورد. قلبم به درد آمد. چقدر احساس کینه و نفرت از آنان داشتم. این رفتار به چه معناست؟ رفتار غیر انسانی و خشونت ددمنشانه آنان در برخورد با افرادی با چشمهای بسته، بدون سلاح و در واقع بدون دفاع، آیا نشانه قدرت این قوم است یا نشانه عجز و ناتوانی آنان؟! یا شاید بیانگر سرکوب قرون وسطایی باشد! آن مردک داد می زد: چرا چادر گلدار به سر کرده ای؟ رفته بودی سبزی بخری، نه! منافق! سیمین می گفت من اصلأ در رابطه با مجاهدین دستگیر نشده ام. من دو ماه پیش دستگیر شده ام! بعد ها متوجه شدیم که در اواخر شهریور ماه (همان روزها) تظاهراتی مسلحانه در خیابان توسط مجاهدین برگزار شده بود و اکثر افراد دستگیر شده مجاهدین با چادرهایی گلدار به اوین آورده شده بودند. علت حساسیت آنها نسبت به چادر گلدار این بود. به هر حال فرق زیادی نمی کرد آن افراد کاری نداشتند که چه کسی هستی یا چرا دستگیر شده ای؟ آیا جرم تو ثابت شده است یا نه؟ اوضاع خراب تر از این حرفها بود. فقط چون افراد مسلط و دارای زور و قدرت بودند، آنچه که می توانستند با زندانیان می کردند. با گذشت سالها از آن روزها، هنوز هم نسبت به همه کسانی است که چنین رفتارهایی را با ما داشتند، کینه فوق العاده ای احساس می کنم. چه چیز به آنها اجازه می داد تا به این حد با بهترین افراد این آب و خاک اینگونه رفتار کنند؟ آیا این دین و برداشت آنان از این دین منجر به بروز چنین رفتارهای ددمنشانه از آنان شده است؟ این چه دین و چه باوری است که خوی جنایت و خشونت را بر آدمی حاکم می کند؟ آنوقت آنانی که در مقابل مرتد و کفار محسوب می شوند، کسانی هستند که به این دین خشونت و به این باور متعفن، اعتقادی ندارند؟! یک چیز مشخص است، هر باوری با هر لوایی منجر به بروز چنین فجایع ضد بشری شود، خود مهر بطلان و نفرت را با خود به دنبال دارد.
در آن شرایط همه ما انتظار خشونت هایی به مراتب شدیدتر را هم داشتیم. اگر کسی کوچکترین تردیدی هم داشت، خیلی زود به واقع بینی می رسید. آنها در نشان دادن این چهره سرکوبگر خود کوچکترین ترس و واهمه ایی نداشتند.
این صف زندانیان را که مرتب از چپ و راست با مشت و لگد هدایت می کردند از روی پل بسیار باریکی عبور دادند. من یک لحظه توانستم یک کم چشم بند خود را بالا بزنم تا قدری جلوی پای خود را ببینم زیرا مرتب صدای افتادن و سرخوردن افراد جلوی صف را می شنیدم. نا گهان دیدم سیمین که در جلوی من است از روی پل بسیار باریک رد می شود و زیر پای او جویی است به ارتفاع بیش از یک متر و من خدا خدا می کردم که او متوجه زیر پایش باشد. به هر حال او رد شد. ما را به راهروی ساختمان مرکزی منتقل کردند و روی زمین با فاصله نشاندند. انتظاری طاقت فرسا بود و هیچ چیز برای هیچ کس مشخص نبود. تنها دل نگرانی ما این بود که کنار هم باشیم تا از وضعیت هم با خبر شویم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر