خاطرات زندان به روایت ن_واقعی (بخش سوم)


بخش سوم

نزدیک های ظهر غذای استاندارد زندان (عدس پلو ) که با کیفیت آن در این مدت به خوبی آشنا شده بودیم، در حالی که همگی با چشم بند روی زمین نشسته بودیم در بین ما توزیع شد البته با چاشنی بد و بیراه و ناسزا . یکی از آنان که با نعره غذاها را توزیع می کرد، در همان حال می گفت همتون مفت خور هستید و... انسان تصور می کرد که این ها غذاها را از منزل شخصیشان آورده اند و فراموش می کرد که اموال ملت در دست اینهاست. خود آنها در واقع این شرایط را برای هزاران نوجوان و جوان مملکت فراهم کرده بودند. اسامی زندانی ها را به نوبت پرونده هایی که در دست داشتند، صدا می زدند. سپس زندانی را به یکی از اتاقهای رو به رو می بردند. بعد از ساعت 1-12 چراغ های راه روها را خاموش کردند و ظاهرأ برای صرف غذا و نماز رفتند. در این موقعیت که راهرو کمی تاریک تر شده بود، توانستم چشم بند را کمی بالا بکشم. از یک جایی صدای گریه و التماس دختری می آمد و در قسمتی دیگر صدای پسری (حدودأ 14- 15 ساله ) که به شدت بی تابی می کرد و حرفهایی را باصدای بلند با خود تکرار می کرد. کمی دقت کردم. او با پاسداری که صدای مسنی داشت، صحبت می کرد. فهمیدم که او را از تظاهرات 5 مهر و همراه با کوکتل مولوتوف گرفته اند. تکلیف این افراد در آن شرایط مشخص بود و او نیز از وضعیت خود مطلع شده بود. ظاهرأ قاضی حکم اعدام به او داده بود. بیچاره به ناگهان با آن سن کم در مقابل مرگ قرار گرفته بود. آن روز راهرو پر از زندانی بود. گاهی از درون اتاق ها آخوندهایی که آستین هایشان را بالا زده بودند، بیرون می آمدند. ظاهرأ قصد گرفتن وضو برای نماز را داشتند. اغلب آنها دمپایی به پا داشتند و یکی از آنها وقتی بیرون آمد، بندی از جلوی شلوارش آویزان بود. چقدر برای من مضحک بود. اینها چه کسانی هستند؟ ظاهرأ این حاج آقاها همان حاکمان شرع بودند که افراد را به اصطلاح دادگاهی می کردند. بعد از مدت کوتاهی دوباره چراغ ها روشن شد. بازجویی ها و فشار برای اقرار گرفتن با روشی که تعذیر نام داشت، دوباره آعاز شد. بازجوها هم با کابل هایی که در دست داشتند، از این اتاق به آن اتاق مرتب در حال رفت و آمد بودند. راهرو پر از زندانی بود.
صحنه تکان دهنده ای را شاهد بودم. دستگاه آبسرد کنی در راهرو قرار داشت. بازجویان در حالی که کابل در دستشان بود، مرتب به سراغ آب خوری می رفتند و دهان خود را برای خوردن آب به آن می چسباندن و آب می خوردن. آنها دوباره سراغ بچه ها می رفتند و صدای فریاد روح خراش افراد که زیر کابل ها آش و لاش می شدند از اتاق ها به گوش می رسید. بازجویان اصلأ حالت عادی نداشتند. می توانستی عمق خشونت را احساس کنی. اینها خود در آن لحظات شکنجه از خوی انسانی خارج می شدند. صدا و ناله زندانیان از همه اتاقها به گوش می رسید که برای هر زندانی که این صداها را می شنید، بسیار وحشت آور و ناراخت کننده بود.
یادآوری آن لحظات که عده ایی شکنجه جسمی می شدند و عده ایی شکنجه روحی، حالم را دگرگون می سازد. بدیهی است که هر انسانی حتی با توانایی روحی بالا دچار وحشت می شود. شکی نیست که این ددمنشی، کینه و نفرت از عاملین را در وجود هر انسانی شعله ور می سازد. شاید برخی از انسانها توانستند، در زیر این فشارها مقاومت کنند و در هم نشکنند. اما واقعیت این بود که افراد زیادی علی رغم کینه نسبت به این بازجویان و نظام ضد بشری، نتوانستن مقاومت کنند. آنها درهم شکسته شدند و به زانو در آمدند. مقاومت در برابر چنین سرکوب و فشار بی محابا و بی انتها کار ساده ایی نبود. واقعأ باید در آن لحظه قرار بگیری تا بتوانی قضاوت کنی! وقتی این ضجه های زندانیان را در زیر شکنجه می شنیدم، بیشتر به گریه و زاری آن نوجوان دلم می سوخت. معمولأ همه کسانی که در ارتباط با گروههای سیاسی در آن روزها دستگیر می شدند (خصوصأ هواداران مجاهدین)، چنین لحظاتی در انتظارشان بود. فشارهای جسمی بر زندانیان خیلی زیاد بود ولی چیزی که نباید از آن غافل شد فشارهای روحی بود. درک این مسئله نیاز به تعمق به مراتب بیشتری دارد. هرکسی هر آن خود را در اتاق بازجویی یا بهتر بگویم زیر شلاق(تعزیر) می دید. مدام شاهد درهم شکستن زندانیان دیگر بودیم. شدت جراحات و صدمات بدنی در زیر بازجویی ها وحشتناک بود. مرتب صحنه های دردناکی از آثار به جا مانده روی بدن زندانیان را مشاهده می کردی. از دانش آموز 14- 15 ساله گرفته، تا زن باردار، مادران و پدران مسن و کاملأ غیر سیاسی، گاهی چند نفر از اعضای یک خانواده به صورت دسته جمعی. با وجود اینها، در آن موقع عده زیادی هم همچنان بر سر مواضع خود ایستادگی می کردند و هنوز درهم نشکسته بودند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر