خاطرات زندان به روایت ن- واقعی (بخش چهارم)


بخش چهارم
 بعدها در بندهای اوین در اثر صحبت با سایر زندانیان متوجه شدم که هر شعبه  به یک گروه خاصی اختصاص دارد. شیوه برخورد بازجوها هم متفاوت است. البته شکی نبود که همگی برای اقرار، از شلاق و شکنجه های مختلف استفاده می کردند. اما کجا و چقدر، روشها مختلف بود. شعبه هایی بودند که زندانی را ابتدا یک گوشمالی حسابی می دادند و به اصطلاح از آنها زهر چشم می گرفتند و بعد کاغذ بازجویی را جلوی زندانی می گذاشتند. در آن روزها عده زیادی از مردم عادی را نیز دستگیر کرده بودند. اینها را هم ابتدا با شلاق سوال و جواب می کردند و سپس از آنان می خواستند که اسم خود را بنویسند. این شیوه را خصوصأ بازجویی به اسم میثم به کار می گرفت.
 ما با وجودی که می دانستیم که در عشرت آباد بطور کامل بازجویی شده ایم، اما باز هم روشن نبود که اینجا هم مجددأ بازجویی خواهیم شد یا نه؟!. هیچی معلوم نبود. افکار زیادی به مغزم هجوم آورده بود و اصلأ نمی توانستم بر روی یک موضوع تمرکز کنم. همه چیز را از اول در ذهن خود مرور می کردم ولی نمی توانستم آن را به پایان برسانم. دوباره از اول شروع می کردم. سعی داشتم هوشیاری خود را حفظ کنم. حس می کردم لحظات سرنوشت سازی را همگی سپری می کنیم. شاید همان گردابی که رضا می گفت در اینجا بود و من آن را احساس می کردم. شانس زیادی برای خود و دوستانم نمی دیدم. همه چیز را در ذهن جستجو می کردم. شرایطی که در آن قرار داشتم. به زندگی و عمر کوتاه خود، به خانواده و مادرم و این که الان چه حال و روزی دارد، به اعتقادات و آرمانهای انسانی خود، به سازمان و به دوستانی که برایم بسبار عزیز بودند و خود را به آنان متعهد می دانستم و به مردن! آیا با طناب حلق آویز خواهم شد؟ یا تیرباران می شوم؟! چه احساس تلخی است! بچه ها قبل از اعدام چه حالی داشتند؟!!. ...
دوباره به خود می آمدم. به کوچکتریم صدایی گوش می کردم. گوشم بسیار حساس شده بود. در راهروها به دنبال صدایی از سیمین، بهمن یا رضا بودم. من و سیمین در نزدیکی های هم بودیم. ما به طریقی خود را از وجود هم با خبر می کردیم. مثلا با خواستن آب  یا رفتن به دستشویی  یا ... چقدر دلم می خواست با او حرف بزنم.
یکبار سیمین تقاضای دستشویی کرد، بچه های دیگر هم همین کار را کردند. منهم به دنبال او، دستم را بلند کردم. برای هر بار رفتن باید چندین بار می گفتی تا به دستشویی برده شوی. البته کسی را تنها نمی بردند و صبر می کردند که تعداد افراد زیاد شود تا یک جا همه را ببرند. خلاصه بعد از تاخیر زیاد، پاسداری آمد ما را ( خواهران) به صف کرد. وقتی وارد فضای دستشویی شدیم، پاسدار زنی در آنجا حضور داشت. او گفت چشم بندتان را می توانید بردارید ولی حق حرف زدن ندارید. در آنجا آینه ای بزرگ به دیوار نصب بود و با یک سری کابین توالت و یک سری شیر آب. زندانیان با نگاه خود و گاهی با لبخند ولی بدون صدا به هم نگاه می کردند. غم در چهره همه دیده می شد. گاهی هم یواشکی حرفهای کوتاه هم رد و بدل می شد. زنی برای مراقبت در آنجا حضور داشت. بعدها وقتی وارد بندهای اوین شدم، متوجه شدم که تعدادی از آن مراقبان، از خود زندانیانی هستند که به اصطلاح بریده اند و تواب خوانده می شوند و به طرق مختلف همکاری می کنند.

نگاه های بچه ها هزاران حرف داشت. چهره همگی محزون و غم گرفته بود.  بعضی ها هم هنوز با روحیه بودند و با نگاه مهربانانه به هم  نویدهایی می دادند که بسیار دلچسب بود و حالی به انسان می داد. در آنجا می توانستی موارد زیادی از آثار کوفتگی در بدن زندانیان، سیاه شدن چشم (خون مردگی)، آثار جراحات بر دست و انگشتان، خصوصأ آثار شلاق بر روی پاهاها را ببینی. همه زندانیان زن چادر به سر داشتند. بعضی از آنان در همان حال چادر خود را برداشته و آماده وضو گرفتن شده بودند. کسانی که از ناحیه پا تعزیر شده بودند، پاهای آش و لاش شده خود را در حالی که  دمپایی های بزرگ (غالبأ سیاه و قهوه ای ) مردانه به پا داشتن، روی زمین می کشیدند. زیرا با آن پاهای ورم کرده، نمی توانستند دمپایی زنانه بپوشند. شدت این آثار بر بدن زندانیان، خود بیانگرعمق خشونت، شدت سرکوب و رفتارهای غیر انسانی بود. به راستی چرا؟!
یک لحظه سیمین را در دستشویی با چهره ای نگران دیدم و چشمم به چشم های او افتاد. سیمین همیشه نگاهی نافذ داشت. در همان نگاه کوتاه به هم فهماندیم که حرفهای زیادی برای گفتن داریم. نگاه او بسیار نگران بود. من هم حال او را داشتم. یک لحظه دست های هم را فشار دادیم. البته به شدت نگران من بود و این در نگاهش نمایان بود. من متوجه شدم و به او چشمکی زدم! وقتی در کمیته عشرت آباد بودیم، روزی کاغذی به دستمان رسید. رضا در آن کاغذ دست نویس، نوشته بود که احتمالأ در آینده نزدیک برای محاکمه به اوین منتقل می شویم و پیش بینی او این بود که حداقل دو نفر از ما اعدام و سایرین به حبس های طولانی محکوم خواهیم شد. او همچنین نوشته بود: بطور قطع پیش بینی می کنم یکی از آن افراد من باشم و شاید دیگری نسرین! رضا نوشته بود: خود را به چوبه دار نزدیکتر می بینم تا به زندگی! واقعیتش فکر این موضوع مرا نیز در خود فرو می برد ولی همچنان سعی می کردم به خود مسلط باشم. با آمدن به اوین، این مسائل  و این افکار ملموس تر شده بود. ولی مگر می شود به راحتی آن را پذیرفت و با آن کنار آمد. موجود زنده تا زمانی که دم برای حیات دارد، چطور می تواند درک درستی از نیستی و مرگ داشته باشد! من فقط 20 سال داشتم. چگونه می توانستم با این مسائل کنار بیایم؟ سایر عزیزانی که همان زمان رفتن و از من هم کوچکتر بودند، چه حالی داشتند؟!. وای که چه غمی در عمق جانم ریشه دوانیده که با گذشت سالها تسلایی برای آن نمی یابم!.
به هر کیفیت، زمان سپری میشد. چاره ای جز انتظار طاقت فرسا نبود. در خلوت خود حال خاصی داشتم. به خود می گفتم که یادت نرود که باید به اصول انسانی خود پای بند باشی! اگرچه هر انسانی در آن شرایط  پر فشار و وحشت، توانایی خود برای تحمل و درهم نشکستن را نمی داند، ولی  آن موقع فکر کردن به آرمان و هدفم به من انرژی می بخشید و احساس می کردم می توانم و باید طاقت بیاورم. حال عجیب و خوبی بود. می دیدم که آرام آرام تسلیم شده ام و خود را برای هر چیزی آماده کرده ام.
البته الان که به گذشته فکر می کنم، شاید اگر واقعأ معنای نزدیک شدن به لحظه مرگ را می فهمیدم و با تجربه تر بودم، شاید آنقدر نمی توانستم آرام باشم. در آن موقع نسبت به افرادی که زیر فشارها دوام نیاورده بودند و در هم شکسته بودم، در دل احساس کینه داشتم. با وجودی که شاهد عمق شکنجه ها و شدت سرکوب ها بودم. با وجودی که می دیدم بسیاری از دستگیرشدگان، کم سن و سال، بدون شناخت و آگاهی از مبارزه و خطرات آن بودند، اما خیانت را قبول نداشتم. واقعأ خیلی از آنها فکر می کردند، این امر یک سرگرمی است. فعالیتهای خود در گروه پیشگام (سازمان دانش آموزی و دانشجویی وابسته به چریکها)مدرسه  در سال 59 را به یاد می آورم. بعد از هر نمایشگاه یا هر میتینگ تعداد زیادی که شیفته چنین برنامه و سخنرانی ها می شدند، به ما مراجعه می کردند و می خواستند که به نوعی به سازمان وصل شوند و فعالیت سیاسی داشته باشند. حالا همان افراد نوپا در موقعیتهایی قرار گرفته بودند که به خاطر همان هواداری های سطحی، بازجویی، شکنجه و محاکمه می شدند. آنها یکباره باید تاوان بالایی برای این امر پرداخت می کردند. بسیاری از آنان واقعأ نقشی جدی در هیچ گروه سیاسی نداشتند و صرفأ کمک مالی نموده بودند یا امکاناتی در اختیار گذاشته بودند. افراد زیادی هم فقط روزنامه و کتاب های مربوط به گروه ها را می خواندند. عده ایی هم در همان سالهای اول قبل از 59 کوتاه آمده و خیلی زود کنار رفته بودند، اما آنها را هم دستگیر کرده بودند. حالا شاید میزان انگیزه و توان مقاومت در مقابل فشارهای طاقت فرسا را در چنین افرادی بتوان تصور کرد!. آن موقع به خاستگاه افراد برای پیوستن به فعالیت های سیاسی بسیار فکر می کردم. جوان بودن جنبش را عامل موثر در این شکستن افراد می دانستم. اما بعدها به تجربه دیدم که افراد به اصطلاح عادی (غیر سیاسی) در مواردی بهتر از بسیاری از سیاسیون حرفه ای عمل کرده اند. چرا؟! یاد معلمی می افتم که اصلأ دید سیاسی نداشت. او در موقع دستگیری شاگردانش، حاضر به همکاری نشده و از آنان در مدرسه دفاع کرده بود. در نتیجه به همراه دانش آموزان، او را نیز به زندان آورده بودند. او با این احساس در زیر فشارها طاقت می آورد و بارها کابل را تجربه و تحمل کرده بود. واقعأ اوضاع و احوال عجیبی بود. بعدها با فکر کردن به این مسائل بتدریج دیدگاهم تغییر کرد. با خود فکر می کردم، پس  داشتن دید سیاسی، نمی تواند انگیزه ایی برای مقاومت باشد! و باید علت درهم شکستن را در جای دیگری جستجو کرد.
ما را از دستشویی به راهرو برگرداندند. بعد از مدتی اسم مرا خواندند و سپس مرا از میان فریادهای زندانیان که از اتاقهای مختلف صدایشان شنیده می شد، به داخل یکی از اتاقها بردند و روی صندلی  که دسته ایی به عنوان زیر دستی داشت، نشاندند. بعد از مدتی احساس کردم کسی رو به رویم، روی یک صندلی نشسته است و در جای خود تکانی می خورد. حدسم درست بود. صدای پیرمردی را شنیدم که به من گفت دختر جان چشم بندت را بردار. من وقتی چشم بند خود را بالا زدم با مردی که حدودا بین 50 تا 60 سال سن داشت روبه رو شدم. او در حال خواندن پرونده بود. شباهتی به آخوندها نداشت و معمم هم نبود. از من پرسید که ناهار خورده ای؟! و سپس سوالات کلی درباره ی زمان و مکان دستگیری و علت آن پرسید. او مطالب را یادداشت می کرد. لحنی پدرانه داشت و اصلأ رفتار حزب اللهی نداشت و هیچ ریشی هم نداشت. او گفت تا زمانی که در اینجا هستی حق داری چشم بند نزنی ولی وقتی خواستی بیرون بروی، حتمأ چشم بند خود را پایین بکش و الا اذیتت خواهند کرد. من هرگز نفهمیدم که این بازجویی سر سری به چه معنا بود. آیا یک سلسله مراتب اداری بود؟. شاید چون ما بازجویی ها را در عشرت آباد پشت سر گذاشته بودیم، اینجا مجددأ بازپرسی شدیم. به هر حال هیچی مشخص نبود. بعد از پایان این بازجویی مرا از اتاق بیرون آوردند و دوباره بر روی زمین، این بار در طرف دیگر نشاندند. از آن جایی که توانسته بودیم خود را با هم هماهنگ کنیم، از بابت بازجویی ها و پرونده کمی خیالم راحت بود. فکر می کردم برای محکوم کردن ما  به هواداری از یک سازمان و گروه خاص مدرکی وجود ندارد. اما اشتباه بزرگ اینجا بود. اینها  اصلأ برای محاکمه افراد، به دنبال سند قانونی نبودند. اگر احساس می کردند که سیاسی هستی، حتی اگر مدرکی هم به دست نداشتند، حکم را می دادند. در واقع  برای به زندان محکوم کردن و حتی اعدام انسانها به هیچ مدرک و سندی احتیاج نبود. الان که بعد از سالها به محتوای بازجویی ها فکر می کنم، می بینم  اگر چه در بازجویی ها هیچ تناقضی  از ما پیدا نکردند اما با این همه برای بازجویان در کل سیاسی نبودن ما باور کردنی هم نبود. خوشبختانه هر چه بود، دلائل مستندی که بیانگر وابستگی خاص گروهی ما باشد، وجود نداشت. شانس بزرگ ما این بود که بعد از دستگیری بلافاصله به اوین منتقل نشده بودیم و فقط در اوین دادگاهی شدیم. اگر در اوین بازجویی می شدیم، قطعأ همین حدسیات بازجویان می توانست عاملی باشد که همگی را بدون هیچ معطلی به زیر شلاق ببرند تا شاید چیزی دستگیرشان شود.
سرانجام آن روز سپری شد. حدود ساعت 8 یا 9 شب، من و سیمین را به یکی از اتاقها در ساختمان مرکزی، بردند. آن اتاق به اندازه یک سالن و پر از زندانی بود. آن شب ما برای اولین بار با یک زندانی شلاق خورده از نزدیک روبرو شدیم. دختری را 16 یا 17 ساله. من و سیمین از او خواستیم که پایش را به ما نشان دهد. دو پای او از بالا تا پایین یک تکه سیاه بود. او از افراد  دستگیر شده در روز 5 مهر بود و حکمش هم اعدام بود. مادری را نیز در آنجا دیدم که با دیدن من شروع به گریه کرد. گویا قد و قواره من او را به یاد دخترش انداخته بود. او گفت که دو دختر کوچش در بیرون از زندان تنها هستند. هنگام دستگیری دو پسر و یک دخترش، مادر را هم با آنها به اوین آورده بودند. گاهی اشک می ریخت و گاهی نفرین می کرد و فحش می داد. کمی بعد فهمیدم اکثر افراد آن اتاق اعدامی و یا زیر حکم هستند. آنجا به اتاق اعدامی ها معروف بود. هر از گاهی اسم دو یا سه نفر را می خواندند که بیرون می رفتند و کسی از سرانجام آنان خبری نداشت. آیا برای بازجویی و تعزیر می رفتند یا برای اعدام؟! من و سیمین آن شب در واقع از شدت خستگی و اعصاب خراب بیهوش شدیم. ولی نگرانی از سرانجام خود و سایر دوستان هم نگذاشت به خوبی بخوابیم و صبح زود خود را آماده بازجویی کردیم. در آن روز با نان و پنیر اوین هم آشنا شدیم. مزه آن پنیرها( معروف به پنیر گچی) هنوز در خاطرم هست. به دلیل بی اشتهایی ناشی از فشارعصبی، افراد تمایل زیادی برای خوردن نداشتند. هنوز یکی دو لقمه نخورده بودیم که اسم من و سیمین را خواندند. من و سیمین هم همدیگر را بغل کردیم و با یکدیگر خداحافظی کردیم. لحظات خاصی بود و نمیدانستیم که آیا باز هم زنده خواهیم بود و باز هم یکدیگر را خواهیم دید یا نه ؟

تا به خود بیاییم در صف سایر زندانیان با چشم بسته در راهروها بودیم. آن روز ما را در راهروهای ساختمان مرکزی از این اتاق به آن اتاق و از این راهرو به آن راهرو بردند. هیچ بازجویی  هم در کار نبود. آن روز شاهد داد و فریاد افراد زیادی بودم که برای گرفتن اطلاعات شلاق می خوردند. همان روز شاهد صحنه ای بودم که هیچ گاه از خاطرم نرفته است. پسری را در تظاهرات 5 مهر با کوکتل مولوتف دستگیر کرده بودند و به زور شلاق از او اقرارهای لازم را گرفته و اصطلاحأ بعد از تعزیرات متعدد، تخلیه اطلاعاتی شده بود. ظاهرأ بازجویی ها آن نوجوان تمام و دادگاهی هم شده بود و حکمش هم که اعدام بود به او ابلاغ کرده بودند. تنها حکمی که خیلی سریع ابلاغ می کردند. در آن موقع چندین نفر از اینها را که همگی در یک روز دستگیر شده بودند و حکم همه آنان اعدام بود، به صف کرده بودند که با تلفن آخرین وداع را با خانواده های خود داشته باشند. این لحظه چقدر برای آنها و برای خانواده هایشان می توانست تلخ  و ناگوار باشد. این پسر که شاید حداکثر 16 یا 17 سال داشت، به شدت گریه می کرد و در انتظار تلفن بود تا نوبت او برسد! طبیعی است که او فکر نمی کرد به این راحتی در برابر اعدام قرار گیرد. در آن موقع هیچ کس نمی توانست این موج وسیع اعدام را تصور کند. او در مقابل مرگ و زندگی قرار گرفته بود و برایش باور کردنی نبود. همانطور که بسیاری از افراد زیر حکم هم همین وضعیت را داشتند. پیر مردی که پوتین و شلوار سربازی به تن داشت با لحنی مهربان با او صحبت می کرد. او در ضمن نصیحتهای بی ثمر و به ظاهر همدردی به این نوجوان مرتب تکرار می کرد که آخر پسرجان چرا دنبال این کارها رفتی. تو که سنی نداری؟! چرا گول این ها را خوردی؟! حالا مادر بیچاره ات چکار خواهد کرد؟! و ... احساس می کردم این حرفها نه تنها تسلای برای او نیست بلکه بار این غم را صد برابر هم می کنئد. زمان بسیار بسیار کند می گذشت. ما همچنان روی زمین سرد کنار دیوار با چشم بند نشسته بودیم. من با گوش همه وقایع اطرافم را دنبال می کردم. سرانجام صدای منحوس اذان مغرب در سالن شنیده شد. این صدا فضای سنگین و غمبار اوین را صد برابر بدتر می کرد. کم کم صدای زندانی ها بلند شد و می خواستند زودتر به بندها برگردند. این موضوع را بارها تکرار کردند و خواستند که اگر کاری با آنها ندارند، برشان گردانند. فشار روحی به حدی بود که همگی می خواهند هر چه زودتر از آن جهنم فرار کنند. پیرمرد که مسئول انتقال بود با عصبانیت فریاد می زد که می دانم می خواهید زودتر برگردید ولی باید صبر کنید تا نوبتتان برسد. تعداد زندانیان در راهرو زیاد بود و تا اینها را به صف کنند طول می کشید. سرانجام اسامی من و سیمین را نیز خواندند. کسانی هم اسامی شان برای تعزیر و بازجویی خوانده شد. این ها دستگیری های جدید بودند و هنوز تخلیه اطلاعاتی نشده بودند. احتمالأ شب زنده داری سختی در انتظار آنان بود. من و سیمین به فاصله چند زندانی از یکدیگر بودیم. ما را با چشم بند کورمال کورمال به سمت بندی در اوین بردند که آن موقع به بند آپارتمان(بند 246) معروف بود. پاسدار زنی ما را تحویل گرفت. آنجا چشم بندها را در آوردیم. پاسدار زن که پوزه بندی هم داشت، اسامی ما را در آنجا در دفتر آمار بند یادداشت کرد و هرچه که داشتیم از پول و ساعت و...از ما گرفتند و جز ساعت که بعدأ موقع انتقال به قزلحصار به من پس دادند از سایر چیزها خبری نشد. یک لیوان قرمز پلاستیکی و یک پتو سربازی هم به دست هر یک از ما دادند. آپارتمان شامل چند طبقه بود. هر چند نفر را به یک طبقه فرستادند. خیلی دلم می خواست که با سیمین در یک طبقه باشیم ولی ما را از هم جدا کردند چون فهمیدند که هم پرونده ای هستیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر