بخش پنجم
این موضوع را یکی از هم سلولی های رضا که در موقع بازجویی ناهید او نیز بازجویی می شده، متوجه شده و لازم دانسته بود که به اطلاع ما برساند. ما این قضیه را برای ناهید رو نکردیم ولی در برخوردهای خود با او محتاط تر شده بودیم. به هر حال یکی دو روز قبل از ما، او را به اوین منتقل کردند. دیگر از سرانجام او بی خبر بودیم تا وقتی که به بند آپارتمان ها منتقل شدیم. او هم در یکی از طبقات بود. در طی مدتی که در آنجا بودم چند بار با او صحبت کردم و او خبر دستگیری برادرش را هم داد. از شنیدن این خبر بسیار متاسف شدم. مدتی بعد از دختری که هوادار مجاهدین بود و ناهید را می شناخت، شنیدم که مسبب دستگیر شدن امیر، خواهرش بوده است. این همان باختی بود که ما انتظارش را داشتیم و ناهید سرانجام گیر افتاده بود.
وارد بندی در طبقه سوم شدم.
با جمعیت زیادی از زندانیان رو به رو شدم که البته بعضی از آنها هم خانم هایی با
سن بالا بودند. نگاه ها خیلی سریع از جلوی صورتم رد می شد. همگی کنجکاو بودند تا
ببینند فرد جدید چه کسی است، من هم همان حال را داشتم.
در نگاههای آنان، سوالات زیادی
وجود داشت. طبیعی بود که آنان می خواستند بدانند که آیا تازه واردان با آنها آشنا هستند
یا خیر؟ آیا همکاری کرده است؟ یا بریده است؟ به مرور آنها هم به شناختهایی دست
پیدا کرده بودند و خیلی سریع افراد بریده و نبریده را تشخیص می دادند. یکی از آنها
اسمم را پرسید؟ جواب دادم. دومی اتهامم را پرسید جواب ندادم زیرا هنوز در پرونده
به چیزی اقرار نکرده بودم. خیلی سریع متوجه شدم که نباید به هر سوالی پاسخ دهم.
زیرا حال و روز آنان هم می توانست متغیر باشد.
خلاصه یک بازجویی سرپایی می شدی.
عده ایی افسرده و محزون و عده ایی هم با روحیه به نظر می رسیدند. با روزهایی که در
عشرت آباد گذرانده بودیم، درک این حالات برایم کار سختی نبود. از بین جمعیت، دختری
به طرفم آمد و گفت من بانو هستم و مدتی در عشرت آباد در سلول کناری شما بودم. او
از روی اسمم که در عشرت آباد شنیده بود، مرا شناخته بود. از دیدن یک آشنا بسیار
خوشحال شدم. این موضوع در آن شرایط برای من بسیار با ارزش بود. او هم پرونده ای
خود به نام فریبا را نیز به من معرفی کرد. صدای آنها را بارها شنیده بودم. سریع به
خاطر آوردم و چقدر از بودن آنها در آن بند خوشحال شدم. انگار که عزیزترین آشنایان
خود را دیده ام. آن دو دوست خیلی سریع تمامی شناختهای خود را از بند و بچه ها به
من منتقل کردند. افرادی که بریده بودند را به من نشان دادند. همچنین افرادی که حکم
اعدام داشتند.
بانو بچه های هوادار حزب توده را نیز به من نشان داد. زیرا بانو
هوادار چریکها(اقلیت) بود و اینها به شدت به هواداران چریکها( اکثریت) و حزب توده
حساسیت داشتند. خلاصه در مدت کوتاهی کاملأ با اوضاع و احوال بند آشنا شدم. آن دو
به مرور در عشرت آباد از پرونده ما نیز چیزهایی فهمیده و مدتی را با میترا و سعیده
در یک سلول گذرانده بودند.
بانو، فریبا و هم پرونده ایی دیگرشان، یک هفته قبل از
ما به اوین منتقل شده و در آنجا مورد بازجویی قرار گرفته بودند. هم پرونده ای دیگر
هم در زیر فشار مسائلی را لو داده بود. سرانجام آنها به دادگاه رفته و منتظر حکم
بودند.
در آن بند، من هم غذای آن دو نفر شدم. سهمیه غذای روزانه بسیار کم بود.
روزانه غذا با نظم خاصی بین افراد تقسیم می شد. زندانیان سفره هایی از کیسه نایلون
به هم دوخته شده، درست کرده بودند. خوشبختانه در آنجا هیچ تبعیضی بین افراد پیر،
جوان، چپ و مذهبی وجود نداشت. ظاهرأ نزدیکی به چوبه دار و شلاق، توانسته بود همه ی
افراد را به هم نزدیک سازد.
مدتی بعد متوجه شدم که گاهی زندانیان از راه پریز
تلفن( که پوشش آن کنده شده بود) می توانند با هم بندی ها در طبقات بالا و پایین
صحبت کنند. البته این دریچه خیلی قابل اعتماد نبود ولی می توانستیم در حد اطلاعات
کلی مثلأ از وجود افراد در یک بند باخبر شویم. همیشه چند نفر در کنار دریچه بودند.
در اولین فرصت به کمک بچه ها از طبقات دیگر پرسیدیم که آیا فردی به نام سیمین
ش در آن طبقه هست یا نه؟ آنها نام سیمین را در طبقه خود صدا کردند. طبقه 4
جواب داد که سیمین در آن طبقه است و او را
صدا کردند. من و سیمین توانستیم با یکدیگر سلام و احوال پرسی داشته باشیم. حزن و
غم را در صدای سیمین احساس کردم ولی با این حال از شنیدن صدایش بسیار خوشحال شدم.
در همان موقع فردی از همان
سوراخ صدا کرد و گفت بچه ها من ناهید خ هستم و با هر دو ما از داخل دریچه صحبت
کرد. او یک هفته آخر در عشرت آباد را در سلول 8 با ما بود. دختر خوبی به نظر می
رسید. او و برادرش( امیر) از افراد هوادار مجاهدین بودند ولی برادرش دستگیر نشده
بود. آن گونه که ناهید تعریف می کرد، بسیار به برادرش علاقه داشت و خیلی هم نگران وضعیت
او بود.
او در آن یک هفته هم سلولی بودن، آنقدر برای ما از برادرش گفته بود که من و
سیمین هم او را کاملا شناخته بودیم. ما نیز بسیار نگران بازجویی های آنان بودیم. ناهید
بسیار خوش تیپ و خوش لباس بود و بسیار خوب هم صحبت می کرد. او در بازجویی هایش از شیوه
ای خاصی استفاده می کرد که ما را به شدت نگران سرانجامش کرده بود. او می گفت من
خودم از قبل، اطلاعات مهمی از سطح فعالیت خود در اختیار بازجویان قرار می دهم. به
این طریق اعتماد آنان را به خود جلب می کنم و در عین حال سعی می کنم به آنها
بفهمانم که دیگر اعتقادی به مجاهدین نداشته و از آنان جدا شده ام. این شیوه برای
یکی دو بازجویی اول شاید می توانست گمراه کننده باشد اما آنها به سرعت به شیوه های
پیچیده تر از آن دست پیدا کرده بودند. ناهید غافل بود از اینکه این اطلاعات به
خودی خود او را به عنوان فرد فعال و مهم جلوه خواهد داد. آنها به زعم ناهید لو
رفته و سوخته بودند، اما بازجویان همچنان می توانستند از بین آنان به اطلاعات
نسوخته دیگری به طرق گوناگون دست یابند. از جمله اسامی افراد و محل سکونت و ...او بازجویان را بیش از حد ناشی
تصور کرده بود.
ما خیلی نگران او بودیم و
می دانستیم که خود را وارد میدانی کرده که برای بردن شانس کمی دارد. این موضوع را
بارها به او گفتیم ولی زیر بار نمی رفت. او در عین این که فرد بسیار مغروری به نظر
می رسید اما نشانه های قوی از ترس و تزلزل را در روحیه ی او احساس می کردم. او را
مکررأ به بازجویی می بردند. یکبار یعد از بازجویی او، رضا از طریق دست نوشته ایی
خبر داد که هم سلولی جدید شما در بازجویی های خود گریه می کرده است و این علامت
خطری است برای ضعف های بعدی و باید حواستان را در برخورد با او جمع کنید. این موضوع را یکی از هم سلولی های رضا که در موقع بازجویی ناهید او نیز بازجویی می شده، متوجه شده و لازم دانسته بود که به اطلاع ما برساند. ما این قضیه را برای ناهید رو نکردیم ولی در برخوردهای خود با او محتاط تر شده بودیم. به هر حال یکی دو روز قبل از ما، او را به اوین منتقل کردند. دیگر از سرانجام او بی خبر بودیم تا وقتی که به بند آپارتمان ها منتقل شدیم. او هم در یکی از طبقات بود. در طی مدتی که در آنجا بودم چند بار با او صحبت کردم و او خبر دستگیری برادرش را هم داد. از شنیدن این خبر بسیار متاسف شدم. مدتی بعد از دختری که هوادار مجاهدین بود و ناهید را می شناخت، شنیدم که مسبب دستگیر شدن امیر، خواهرش بوده است. این همان باختی بود که ما انتظارش را داشتیم و ناهید سرانجام گیر افتاده بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر