بخش دهم
در همان مهر سال 60، یک روز اسمم
را برای بازجویی خواندند. مرا به ساختمان مرکزی بردند( همراه عده ی دیگری از
زندانیان دختر). چند ساعتی مرا در راهرو روی زمین نشاندند. نمی دانستم که برای چه مرا آورده اند. نگران و مضطرب بودم.
از زیر چشم بند سعی می کردم
دور و بر خود را ورانداز کنم. کمی چشم بند خود را بالا زده و از زیر چشم کجکی به اطراف نگاه می کردم. از آن زاویه می توانستم از کنار چشم تابلویی را که
به دیوار داخل اتاق نصب شده بود ببینم. بر روی آن چندین کابل در ابعاد مختلف
(باریک و کلفت) و در اندازه های مختلف(کوتاه و بلند) آویزان بود. با خودم فکر می کردم شاید هر کابلی برای یک ناحیه از بدن انسان است.
صدای جیغ و داد و گاهی هم ناله از
داخل اتاق شنیده می شد. در همه اتاق های بازجویی باز بود و شاید مخصوصا این کار را کرده بودند. این اوضاع به خودی خود برای
سایر زندانیان که در راهروها نشسته بودند، بسیار وحشت آور بود. هر کسی که زیر
بازجویی بود، می دانست که دیر یا زود نوبت او هم خواهد رسید.
در آن راهرو یک
آبخوری فشاری بود. بازجوها در حال بازجویی از یک زندانی بودند و سعی می کردند که
برگه بازجویی خود را تکمیل کنند. آنها حین کار هم عمدتأ از کابل بهره می گرفتند. صدای زدن کابل هم شنیده می شد که آن را با تهدید و فحش و ناسزا نثار متهم می کردند. اعصاب من به شدت به هم ریخته
بود و لحظات بسیار بدی را می گذراندم. حتی قادر به نشستن در جای خود نبودم.
راهرو پر از زندانی ها یی بود که همگی با چشم بند روی زمین نشسته بودیم. چیزی که در آن حال توجه مرا جلب کرد، حرکات بازجوها بود. در همان حال از زیر چشم بند دیدم
که بازجوها 5 دقیقه به 5 دقیقه به سمت آبخوری می روند و عین حیوانات وحشی دهن خود
را به فشاری نزدیک می کنند و از آن آب می خورند و بعد دوباره بر می گردند به سراغ زندانی که در حال شکنجه و شلاق خوردن بود. آنها واقعأ عصبی و غیر طبیعی به
نظر می رسیدند. معلوم بود که انرژی زیادی صرف می کنند. جوری که مرتب دچار عطش می
شوند و حرص خود را با خوردن آب خالی می کنند.! این صحنه بسیار برایم تکان دهنده بود.
من خود را برای هزار سوال
تکراری آماده کرده بودم که بارها بر سر آنها بازجویی شده بودم. با خودم می گفتم
هرچه می خواهد بشود. بهتر است هرچه زودتر کار ما را تمام کنند و راحت شویم. شنیدن
صدای ضجه، شکنجه و کابل خوردن انسانها کمتر از خود شکنجه نیست.
بالاخره اسم مرا صدا کردند. مرا به داخل یک اتاق بردند. هنگام عبور چندین تخت کوتاه
روی زمین را از زیر چشم بند دیدم. افرادی
را به آن تختها بسته بودند و با کابل می زدند. اکثر صداها مربوط به زندانیان دختر یا
زن بود. چندین بازجو همزمان، از یک متهم بازجویی می کردند و چنان چه اطلاعات لازم
را نمی دادند یا بازجو فکر می کرد که دروغ می گویند آنها را با کابل می زدند.
بعد از عبور از کنار تختها،
مرا روی یک صندلی دسته دار چوبی نشاندند. این صندلی پایه های آهنی داشت و مرتب
صدای غیژ غیژ کشیدن آن را روی زمین قبلأ شنیده بودم. بازجویی آمد و اسم مرا پرسید
و گفت اول از دستگیریت و جرم و چگونگی آن و فعالیت خود می نویسی فهمیدی یا نه؟
برگه را جلویم گذاشت.
آن برگه های آرم دار را بارها دیده بودم و روی آن نوشته
بودم. باز هم شروع کردم که چه تاریخی و در کجا دستگیر شده ام و در کجا باز جویی
شده ام و غیره.
اینبار به شدت احساس خستگی می کردم و در اثر تکرار نوشته ها،
همه مطالب را در یک صفحه جا دادم. برگه های بازجویی صفحات بزرگی هستند، شاید از A4 هم کمی بزرگتر باشند. بازجوی من به سراغ دختری برای بازجویی رفت. صدای عصبی او را می شنیدم.
او در حالی که به کف پاهای آن دختر شلاق می زد، سوالاتش را نیز تکرار می کرد. بعد
از اینکه او را به شدت با کابل زد، به زور زندانی را وادار به در جا زدن کرد.
زندانی بیچاره از شدت درد نمی توانست زیاد این کار را انجام دهد.هی داد می زد که نمی توانم بخدا نمی توانم! بازجو هر از گاهی
با پوتین خود بر روی انگشتان او جفت پا می پرید. با این کار زندانی از درد فریاد می زد. گاهی هم التماس می کرد که ترا خدا این کار را نکن! بازجو داد
می زد که به خاطر خودت این کار را می کنم. اگه این کار را نکنم کلیه ات از کار می
افته و مجبور به دیالیز می شوی.
به هر حال و به هر دلیل این کار بسیار شنیع و غیر
انسانی بود. بازجو دوباره به طرف من آمد و به برگه من نگاه کرد. یک دفعه با
عصبانیت گفت فقط همین یک صفحه بقیه اش چی شد؟ من تا خواستم چیزی بگویم با کابل بر
روی انگشتان دست و ناخنهایم زد. او در حالی که نعره می زد می گفت نه اینطوری نمی
شود. در تظاهرات چه کار می کردی؟ با کدام تیم بودی؟ سر تیم تو که بود؟ها! یاالله
بگو! حیف که تخت خالی الان ندارم. غصه ندارد می برمت زیرزمین. آنجا حتمأ به حرف
خواهی آمد و آن وقت برای من کتاب می نویسی نه یک صفحه.
دوباره با نعره کابل را
بالا برد و به روی زانوهای من زد و من از شدت درد از روی صندلی بلند شدم. او پای
چپش را روی انگشتان پای راست من گذاشت و شروع به فشار دادن کرد و با این کار مرا
وادار کرد که دوباره روی صندلی بنشینم. کاملأ ضعف کردم. بسیار ماهرانه این کار را
کرد. جوری که بلافاصله درد زیادی روی شصت پا احساس کردم و حالت تب داشتم. البته
بعدها ناخن شصتم دچار کبودی شدیدی شد جوری که اگر به دمپایی یا چیزی می خورد نفسم
می رفت تا بالاخره افتاد. با این کار بازجو مرا دوباره به روی صندلی پرت کرد و
جوری به شدت این کار را کرد که صندلی فکر کنم یک متری روی موزاییک سر خورد و جابجا
شد.
در همین حین بازجو دیگری آمد و یک دفعه گفت صبر کن این آن نیست. او را کمی زود
فرستادم تو! جلو آمد و گفت بلند شو بیا دنبال من!
در حالی که کاملا وحشت داشتم با گرفتن سر خودکاری که در دست بازجو جدید بود به دنبالش به انتهای همان اتاق رفتم. او گفت روی صندلی بشین! در آن حال معنای این حرکت را نمی فهمیدم
و منتظر بودم هر آن از یک ناحیه ضربه یا کابلی به من بخورد.
پس از مدتی کوتاه بازجو جدید آمد و گفت
چرا نگفتی که در تظاهرات نبودی؟ گفتم ایشان اصلأ از من سوال نکرد و مهلت نداد. این
بازجو که لحن مودبانه داشت( آن موقع فکر می کردم ژستش این است)، گفت خواهر باید
ببخشید شما را اشتباه گرفته بود. من اصلأ باور نکردم و این را یک نمایش دانستم.
دوباره برگه دیگری داد و گفت هر سوالی را که از تو می کنم اول سوال را جلوی س دو
نقطه بنویس، سپس زیرش بنویس ج دو نقطه و سپس با دقت به آن جواب بده.
در حالیکه از
شدت درد ناخن پا و دست حالی برایم نمانده بود، برگه را گرفتم. هنگام گرفتن برگه
متوجه صندلی دیگری شدم که در همان نزدیکی قرار داشت و دختری با چادر روی آن نشسته
بود. کاملا گیج شده بودم. این بازجویی مربوط به چیست و آن دختر کیست؟ آیا یکی از
هم پرونده ای های من است؟ یا شاید لو رفته باشیم؟
بازجو چندین سوال خواند و من هم به همان ترتیب نوشتم. قرار شد به آنها پاسخ
بدهم. از محتوای سوالات، خیلی زود متوجه شدم که همه ی سوالات در مورد دختری(مریم) است که در ارتباط با مجاهدین
دستگیر شده بود. او همان هم سلولی من در عشرت آباد بود. همان دختری که فریب پاسدار
موسوی را خورده بود و جاسوسی می کرد. قضایا مبهم تر شده بود. این مسائل چه ربطی به
من دارد؟!
با سوالات بعدی فهمیدم که بازجو می خواست یک موضوع در مورد مریم روشن
شود. یکی از سوالات بازجو این بود: آیا او در سلول شما به سلول بغلی مورس می زد و
با آنها ارتباط داشت؟ من در جواب نوشتم که نه او این کار را نکرده است. بازجو گفت
یکی از هم پرونده ای های شما این موضوع را در عشرت آباد (آنموقع که مریم در حال
بازجویی بوده) به افسر نگهبان گفته است و در برگه هم نوشته و امضا کرده است. من
آنموقع حدس هایی زدم که شاید یکی از هم پرونده ای هایم به خاطر لجبازی با مریم این
موضوع را به او نسبت داده است. چون مریم به افسر نگهبان مورس زدن ما را لو داده
بود.
در آن موقع حدس می زدم که شاید سعیده( یکی از هم پرونده ایی های من) برای مقابله با او این کار را کرده باشد، بهرحال من گفتم که او چنین کاری نکرده است. او احتمالا از جایی در ارتباط با مجاهدین لو رفته و دوباره زیر بازجویی رفته بود.
بعد از این ماجرا متوجه شدم دختری که کنار من است همان
مریم است. بازجو گفت که
پس چه کسی مورس می زد؟! من زیر بار نرفتم و گفتم که هیچ یک از ما مورس نمی زدیم. این همان موضوعی بود که در عشرت آباد به بازجویی ها گفته
بودیم. من هم همان را دوباره تکرار کردم و در برگه نوشتم. ما گفته بودیم که ما روی دیوار با انگشت آهنگ و
رنگ می زدیم و نوشته های روی دیوار کار ما نیست.!
البته آن نوشته ها در واقع
یک مورس قراردادی بود که ما در آخرین لحظات قبل از جدا شدن از یکدیگر و فرستادن به
سلولهای مجزا با هم توافق کرده بودیم. این مورس کمی با مورس قراردادی متفاوت بود ولی همان
کار را انجام می داد و ما از طریق آن توانسته بودیم بازجویی های خود را هماهنگ کنیم. همین امر باعث شده بود که بازجویان زیاد نپذیرند که آن مورس است.
علی رغم گزارش مریم ما هیچ گاه در بازجویی ها به آن اعتراف نکردیم به هر حال من با سردرگمی
ناشی از قصد بازجوها دوباره به راهرو برگردانده شدم. از یک طرف نگران آن دختر
بدبخت بودم که احتمالأ بدجوری بریده بود و از طرفی دیگر از درد ناخن دست و پا
لحظات سختی را در آن راهروهای سرد اوین سپری می کردم. با خود فکر می کردم که سایربچه های شلاق خورده چه
حال و روزی دارند! به هر حال مرا به بند برگرداندند.