خاطرات زندان به روایت ن- واقعی(بخش دهم)

بخش دهم
در همان مهر سال 60، یک روز اسمم را برای بازجویی خواندند. مرا به ساختمان مرکزی بردند( همراه عده ی دیگری از زندانیان دختر). چند ساعتی  مرا در راهرو روی زمین نشاندند. نمی دانستم که برای چه مرا آورده اند. نگران و مضطرب بودم.
  از زیر چشم بند سعی می کردم دور و بر خود را ورانداز کنم. کمی چشم بند خود را بالا زده و از زیر چشم کجکی به اطراف نگاه می کردم. از آن زاویه می توانستم از کنار چشم تابلویی را که به دیوار داخل اتاق نصب شده بود ببینم. بر روی آن چندین کابل در ابعاد مختلف (باریک و کلفت) و در اندازه های مختلف(کوتاه و بلند) آویزان بود. با خودم فکر می کردم شاید هر کابلی برای یک ناحیه از بدن انسان است.
 صدای جیغ و داد و گاهی هم ناله از داخل اتاق شنیده می شد. در همه اتاق های بازجویی باز بود و شاید مخصوصا این کار را کرده بودند. این اوضاع به خودی خود برای سایر زندانیان که در راهروها نشسته بودند، بسیار وحشت آور بود. هر کسی که زیر بازجویی بود، می دانست که دیر یا زود نوبت او هم خواهد رسید.
در آن راهرو یک آبخوری فشاری بود. بازجوها در حال بازجویی از یک زندانی بودند و سعی می کردند که برگه بازجویی خود را تکمیل کنند. آنها حین کار هم عمدتأ از کابل بهره می گرفتند. صدای زدن کابل هم شنیده می شد که آن را با تهدید و فحش و ناسزا نثار متهم می کردند. اعصاب من به شدت به هم ریخته بود و لحظات بسیار بدی را می گذراندم. حتی قادر به نشستن در جای خود نبودم.
راهرو پر از   زندانی ها یی بود که همگی با چشم بند روی زمین نشسته بودیم. چیزی که در آن حال توجه مرا جلب کرد، حرکات بازجوها بود.  در همان حال از زیر چشم بند دیدم که بازجوها 5 دقیقه به 5 دقیقه به سمت آبخوری می روند و عین حیوانات وحشی دهن خود را به فشاری نزدیک می کنند و از آن آب می خورند و بعد دوباره بر می گردند به سراغ زندانی که در حال شکنجه و شلاق خوردن بود. آنها واقعأ عصبی و غیر طبیعی به نظر می رسیدند. معلوم بود که انرژی زیادی صرف می کنند. جوری که مرتب دچار عطش می شوند و حرص خود را با خوردن آب خالی می کنند.! این صحنه بسیار برایم تکان دهنده بود.
من خود را برای هزار سوال تکراری آماده کرده بودم که بارها بر سر آنها بازجویی شده بودم. با خودم می گفتم هرچه می خواهد بشود. بهتر است هرچه زودتر کار ما را تمام کنند و راحت شویم. شنیدن صدای ضجه، شکنجه و کابل خوردن انسانها کمتر از خود شکنجه نیست.
 بالاخره اسم مرا صدا کردند. مرا به  داخل یک اتاق بردند. هنگام عبور چندین تخت کوتاه روی زمین را از زیر چشم بند دیدم.  افرادی را به آن تختها بسته بودند و با کابل می زدند. اکثر صداها مربوط به زندانیان دختر یا زن بود. چندین بازجو همزمان، از یک متهم بازجویی می کردند و چنان چه اطلاعات لازم را نمی دادند یا بازجو فکر می کرد که دروغ می گویند آنها را با کابل می زدند.
بعد از عبور از کنار تختها، مرا روی یک صندلی دسته دار چوبی نشاندند. این صندلی پایه های آهنی داشت و مرتب صدای غیژ غیژ کشیدن آن را روی زمین قبلأ شنیده بودم. بازجویی آمد و اسم مرا پرسید و گفت اول از دستگیریت و جرم و چگونگی آن و فعالیت خود می نویسی فهمیدی یا نه؟ برگه را جلویم گذاشت.
آن برگه های آرم دار را بارها دیده بودم و روی آن نوشته بودم. باز هم شروع کردم که چه تاریخی و در کجا دستگیر شده ام و در کجا باز جویی شده ام و غیره.
 اینبار به شدت احساس خستگی می کردم و در اثر تکرار نوشته ها، همه مطالب را در یک صفحه جا دادم. برگه های بازجویی صفحات بزرگی هستند، شاید از A4 هم کمی بزرگتر باشند. بازجوی من به سراغ دختری برای بازجویی رفت. صدای عصبی او را می شنیدم. او در حالی که به کف پاهای آن دختر شلاق می زد، سوالاتش را نیز تکرار می کرد. بعد از اینکه او را به شدت با کابل زد، به زور زندانی را وادار به در جا زدن کرد. زندانی بیچاره از شدت درد نمی توانست زیاد این کار را انجام دهد.هی داد می زد که نمی توانم بخدا نمی توانم!  بازجو هر از گاهی با پوتین خود بر روی انگشتان او جفت پا می پرید. با این کار زندانی از درد فریاد می زد. گاهی هم التماس می کرد که ترا خدا این کار را نکن! بازجو داد می زد که به خاطر خودت این کار را می کنم. اگه این کار را نکنم کلیه ات از کار می افته و مجبور به دیالیز می شوی.
به هر حال و به هر دلیل این کار بسیار شنیع و غیر انسانی بود. بازجو دوباره به طرف من آمد و به برگه من نگاه کرد. یک دفعه با عصبانیت گفت فقط همین یک صفحه بقیه اش چی شد؟ من تا خواستم چیزی بگویم با کابل بر روی انگشتان دست و ناخنهایم زد. او در حالی که نعره می زد می گفت نه اینطوری نمی شود. در تظاهرات چه کار می کردی؟ با کدام تیم بودی؟ سر تیم تو که بود؟ها! یاالله بگو! حیف که تخت خالی الان ندارم. غصه ندارد می برمت زیرزمین. آنجا حتمأ به حرف خواهی آمد و آن وقت برای من کتاب می نویسی نه یک صفحه.
دوباره با نعره کابل را بالا برد و به روی زانوهای من زد و من از شدت درد از روی صندلی بلند شدم. او پای چپش را روی انگشتان پای راست من گذاشت و شروع به فشار دادن کرد و با این کار مرا وادار کرد که دوباره روی صندلی بنشینم. کاملأ ضعف کردم. بسیار ماهرانه این کار را کرد. جوری که بلافاصله درد زیادی روی شصت پا احساس کردم و حالت تب داشتم. البته بعدها ناخن شصتم دچار کبودی شدیدی شد جوری که اگر به دمپایی یا چیزی می خورد نفسم می رفت تا بالاخره افتاد. با این کار بازجو مرا دوباره به روی صندلی پرت کرد و جوری به شدت این کار را کرد که صندلی فکر کنم یک متری روی موزاییک سر خورد و جابجا شد.
 در همین حین بازجو دیگری آمد و یک دفعه گفت صبر کن این آن نیست. او را کمی زود فرستادم تو! جلو آمد و گفت بلند شو بیا دنبال من!
در حالی که کاملا وحشت داشتم با گرفتن سر خودکاری که در دست بازجو جدید بود  به دنبالش به انتهای همان اتاق رفتم. او گفت روی صندلی بشین! در آن حال معنای این حرکت را نمی فهمیدم و منتظر بودم هر آن از یک ناحیه ضربه یا کابلی به من بخورد.
 پس از مدتی کوتاه بازجو جدید آمد و گفت چرا نگفتی که در تظاهرات نبودی؟ گفتم ایشان اصلأ از من سوال نکرد و مهلت نداد. این بازجو که لحن مودبانه داشت( آن موقع فکر می کردم ژستش این است)، گفت خواهر باید ببخشید شما را اشتباه گرفته بود. من اصلأ باور نکردم و این را یک نمایش دانستم. دوباره برگه دیگری داد و گفت هر سوالی را که از تو می کنم اول سوال را جلوی س دو نقطه بنویس، سپس زیرش بنویس ج دو نقطه و سپس با دقت به آن جواب بده.
 در حالیکه از شدت درد ناخن پا و دست حالی برایم نمانده بود، برگه را گرفتم. هنگام گرفتن برگه متوجه صندلی دیگری شدم که در همان نزدیکی قرار داشت و دختری با چادر روی آن نشسته بود. کاملا گیج شده بودم. این بازجویی مربوط به چیست و آن دختر کیست؟ آیا یکی از هم پرونده ای های من است؟ یا شاید لو رفته باشیم؟  بازجو چندین سوال خواند و من هم به همان ترتیب نوشتم. قرار شد به آنها پاسخ بدهم. از محتوای سوالات، خیلی زود متوجه شدم که همه ی سوالات در مورد  دختری(مریم) است که در ارتباط با مجاهدین دستگیر شده بود. او همان هم سلولی من در عشرت آباد بود. همان دختری که فریب پاسدار موسوی را خورده بود و جاسوسی می کرد. قضایا مبهم تر شده بود. این مسائل چه ربطی به من دارد؟!
 با سوالات بعدی فهمیدم که بازجو می خواست یک موضوع در مورد مریم روشن شود. یکی از سوالات بازجو این بود: آیا او در سلول شما به سلول بغلی مورس می زد و با آنها ارتباط داشت؟ من در جواب نوشتم که نه او این کار را نکرده است. بازجو گفت یکی از هم پرونده ای های شما این موضوع را در عشرت آباد (آنموقع که مریم در حال بازجویی بوده) به افسر نگهبان گفته است و در برگه هم نوشته و امضا کرده است. من آنموقع حدس هایی زدم که شاید یکی از هم پرونده ای هایم به خاطر لجبازی با مریم این موضوع را به او نسبت داده است. چون مریم به افسر نگهبان مورس زدن ما را لو داده بود.
در آن موقع حدس می زدم که  شاید سعیده( یکی از هم پرونده ایی های من) برای مقابله با او این کار را کرده باشد، بهرحال من گفتم که او چنین کاری نکرده است. او احتمالا از جایی در ارتباط با مجاهدین لو رفته  و دوباره زیر بازجویی رفته بود.
بعد از این ماجرا متوجه شدم دختری که کنار من است همان مریم است.  بازجو گفت که پس چه کسی مورس می زد؟! من زیر بار نرفتم و گفتم که هیچ یک از ما مورس نمی زدیم. این همان موضوعی بود که در عشرت آباد به بازجویی ها گفته بودیم. من هم همان را دوباره تکرار کردم و در برگه نوشتم. ما گفته بودیم که ما روی دیوار با انگشت آهنگ و رنگ می زدیم و نوشته های روی دیوار کار ما نیست.!
البته آن نوشته ها در واقع یک مورس قراردادی بود که ما در آخرین لحظات قبل از جدا شدن از یکدیگر و فرستادن به سلولهای مجزا با هم توافق کرده بودیم. این مورس کمی با مورس قراردادی متفاوت بود ولی همان کار را انجام می داد و ما از طریق آن توانسته بودیم بازجویی های خود را هماهنگ کنیم. همین امر باعث شده بود که بازجویان زیاد نپذیرند که آن مورس است. 
علی رغم گزارش مریم ما هیچ گاه در بازجویی ها به آن اعتراف نکردیم به هر حال من با سردرگمی ناشی از قصد بازجوها دوباره به راهرو برگردانده شدم. از یک طرف نگران آن دختر بدبخت بودم که احتمالأ بدجوری بریده بود و از طرفی دیگر از درد ناخن دست و پا لحظات سختی را در آن راهروهای سرد اوین سپری می کردم. با خود فکر می کردم که سایربچه های شلاق خورده چه حال و روزی دارند! به هر حال مرا به بند برگرداندند. 

خاطرات زندان به روایت ن- واقعی (بخش نهم)

بخش نهم 
یکی از آن عصرهای غم انگیز مهرماه سال 60، روزنامه ها به داخل بند آمد.   در روزنامه اسامی اعدام شدگان را زده بودند.  یکی از بچه ها به سرعت آن را برداشت و همه در سکوت در جلوی او روی زمین نشستند. او شروع به خواندن اسامی اعدامیان کرد.  ناگاه صدای گریه  دختری از گوشه ای بلند شد. نام برادرش خوانده شده بود. بعد از گوشه دیگر، صدای دیگری که گویا او نیز اسم هم پرونده ای خود را شنیده بود. آن روز  اسامی 30 نفر را زده بودند و حداقل 10 یا 15 نفر از بستگان و آشنایان آنها در بند ما بودند.
 شب های وحشتناکی را تا صبح به سر می کردیم. شب هایی که صدای شلیک می آمد، خواب از چشم همه می رفت. تعدادی از زندانیان از شدت ناراحتی خوابشان نمی برد و در جای خود می نشستند و به یک نقطه خیره میماندند. من که عادت داشتم در جای کوچکی راه بروم (این را از عشرت آباد با خود آورده بودم) امکان راه رفتن هم نداشتم. تا دیروقت به بچه های اعدامی فکر می کردم. آنها چه لحظاتی را قبل از اعدام طی کرده اند.  چه حالی داشتند و چگونه با این مسئله کنار آمده بودند؟! همیشه این سوال برایم مطرح بود که آیا خون این عزیزان پایمال نشده است؟! آیا کسی ارزش کار آنان را خواهد دانست؟‍...
در مهر ماه سال 60 هر شب عده زیادی را اعدام می کردند و اسامی را هم در روزنامه ها چاپ می کردند. ما از اوضاع بیرون کاملا بی خبر بودیم. کسی ملاقات نداشت و ارتباطی هم اگر بود از طریق راهرو های بازجویی و از طریق افراد دستگیر شده جدید بود.
 در همان زمانی که من در این بند بودم، یک روز برای اولین بار تعدادی بسته به دم در بند آوردند. همه بچه ها جمع شده و منتظر بودند. اسامی افراد را می خواندند و آن کیسه کوچک لوازم دست به دست می چرخید تا به دست صاحبش برسد. عده ایی هم بسته نداشتند. تقریبأ یک چهارم از افراد بسته ایی دریافت کرده بودند. معلوم نبود چرا بقیه  بسته ای نداشتند. ا
ین امر از یک طرف مایع شادمانی ما بود چون احساس می کردیم کسی دنبالمان هست. از طرفی باعث ناراحتی بود چون بسیاری از بچه ها بسته ایی نداشتند. شاید اسم آنهایی که بسته دریافت کرده بودند، در آمار رسمی زندان اوین ثبت شده بود و شاید به این دسته از خانوادها خبری از فرزندانشان داده شده بود.
من هم بسته ای کوچک دریافت کردم که شامل 2 عدد صابون و تعدادی لباس زیر و جوراب و یک پیراهن بود. همگی وسایل خود را با کسانی که بسته ای نداشتند، تقسیم کردند. لطف این بسته ها برای ما بیشتر در این بود که فهمیدیم خانواده هایمان حداقل از وجود ما در اینجا خبر دارند.
 من به یاد مادرم افتادم و حدس زدم که برای دادن این بسته ها چقدر توهین و ناسزا شنیده است و چه رنجی تحمل کرده است تا مرا پیدا کرده است. آیا دوباره او را خواهم دید؟! من در واقع زیر حکم بودم و تا دادن حکم هنوز معلوم نبود چه مراحلی را باید طی کنم. آیا هنوز بازجویی ادامه خواهد داشت؟ آیا دادگاهی خواهم شد؟ از همه مهمتر به سر من و هم پرونده ای هایم چه خواهد آمد؟
یک سردرگمی مطلق. از هیچ چیزی خبر نداری حتی از 1 ساعت دیگر خود. وقتی یک روز به غروب می رسید با خود می گفتم امروز سرنوشت چند نفر دیگر رقم خورده است؟! در شرایطی که هر لحظه اسامی افرادی را برای اعدام، بازجویی و انتقال به زندان دیگر یا دادگاه خوانده می شد، آرام و قراری دیگر نمانده بود.
 اغلب بچه ها به علت اضظراب و فشار روحی دچار اختلالات هورمونی شده بودند. عده ایی خونریزی های شدید داشتند. عده ایی هم پریود ماهانه اشان قطع شده بود. دوستی را می شناسم که از همانجا پریودش قطع شد. او 3 سال بعد آزاد شد ولی به دلیل فشارهای روحی هیچگاه به حالت طبیعی برنگشت و بعدها در سن زیر 40 سالگی بنا به تشخیص پزشکان، متاسفانه به پیری زودرس دچار شد.
برای من روزها بیشتر قابل تحمل بود تا شب ها. چون روزها می توانستم راه بروم و بر اضطراب خود غلبه کنم اما شب ها به سختی سپری می شد. 
 روزهای اول ورودم به بند 246 خیلی از مسائل و روابط  برایم عجیب بود. اما به تدریج از تازه واردی درآمدم و تا به خود بیایم خودمم از آنان شده بودم. بچه ها بازی های مختلفی برای سرگرمی و حفظ روحیه انجام می دادند یکی از آنها دوز بازی و دیگری گل یا پوچ بود. این بازی چند ساعتی از روز را به خود اختصاص می داد.گاهی بچه ها دور هم جمع می شدند و یکی دو نفری که صدای خوبی داشتند شروع به خواندن می کردند و دیگران گوش می کردند و گاهی همراهی هم می کردند.
یکی از همین روزها در این مراسم آواز و سرود خوانی یکی دو نفر رقصیدند که برای من خیلی عجیب بود. در واقع خوشم نیامده بود. زیرا آن موقع و در آن فضا برای من پدیده عجیبی بود و این را نشانه سبک سری می دانستم. البته الان که به گذشته فکر می کنم این امر را نه در داخل زندان بلکه حتی در بیرون زندان نمی پسندیدم. زیرا من نیز مانند اکثر هم دوره ایی های خود، بعد از انقلاب تمام وقت خود را صرف بحث ها و گفتگو های جدی و سیاسی کرده بودم. اغلب ما حتی برای غذا خوردن هم وقت کافی نداشتیم یا اگر هم داشتیم به آن اهمیت نمی دادیم. همیشه فکرمان این بود که باید فعالانه فعالیت کنیم و در خدمت مردم باشیم.
 طبیعی بود که آن سالها لباس شیک پوشیدن، رقصیدن و هر آنچه که از یک جوان معمولأ انتظار می رود، از نظر ما امری نامطلوب و رفتاری غیر سیاسی و انتقاد آمیز تلقی می شد. تمامی رفتارهایی از این دست را رفتاری خرده بورژوانه می نامیدیم. البته اکثر افراد هم مثل من می اندیشیدند. این هم از حال و هوای آن دوران  و ناشی از جو حاکم بر جامعه ایی انقلابی بود. در واقع ما فرصت و شرایط رشد طبیعی متناسب با سن و سال خود را نداشتیم.     

خاطرات زندان به روایت ن- واقعی ( بخش هشتم)

بخش هشتم
دختری 17 ساله را به یاد می آورم که در  5 مهر در تظاهرات مسلحانه مجاهدین دستگیر شده بود و حکم او اعدام بود. او بارها بازجویی شده و بارها شلاق خورده و مقاومت کرده و تا قبل از دادگاه و در کل بازجویی هایش هیچگونه همکاری نیز نکرده بود.
 از آخرین بار که به دادگاه رفته بود دو یا سه هفته می گذشت. حاکم شرع گفته بود چون کوکتل مولوتف به همراه داشته ای حکمت اعدام است. این دختر در انتظار حکم خود بود و هر روز که پاسداران اسامی را می خواندند، او نیز هر لحظه با نگاهی نگران منتظر بود. نکند که اسم او هم در لیست مرگ امشب باشد!.
گاهی با او هم صحبت می شدم و با هم قدم می زدیم. یک بار به من گفت: "کاش حکم مرا همان اول اجرا می کردند. تحمل و قبولش برایم خیلی راحت تر از الان است. هر چه می گذرد ترس از مرگ در من بیشتر می شود".
متاسفانه چند روز بعد اسم او را نیز خواندند. همان آن من بی اختیار به صورت او نگاه کردم. وای که این دختر بیچاره چه حالی شده بود. با وجودی که انتظارش را داشت، اما هزاران ناگفته در نگاه مبهوت او دیده می شد. هم ترس را می دیدم٬ هم مقاومت را. افسوس و حسرت را هم حس می کردم. و شاید هزاران چیز دیگر که برای من ناشناخته بودند. مهمتر از همه چرا و ناباوری را! به راستی چرا باید عمرش اینقدر کوتاه باشد؟ غرق در افکارم شده بودم. یک بار دیگر در صورتش دقت کردم. وای که چقدر جوان است و چقدر میل به زندگی در او وجود دارد. آیا می توان به این سادگی حق حیات را از او گرفت؟ چه کسی این کار را می کند؟ چگونه می تواند چنین کاری را انجام دهد؟ چرا؟چرا؟و هزاران چرای دیگر.
بچه ها راهرویی درست کرده بودند و تک تک از او خداحافظی می کردند. او هم از آن راهرو عبور کرد٬ حالت عجیبی بود و این را در نگاه او نیز می دیدم. در مقابل من قرار گرفت. یک بار دیگر به صورت او خیره شدم و پیش خودم فکر کردم این که خیلی سنش کم است. موهایش را در زندان کوتاه کرده بود و این سنش را کمتر هم نشان می داد. یک آن نگاه هر دویمان به هم گره خورد و سر او را بغل کردم٬ دیگر توان نگاه کردن به آن دو چشم را نداشتم. شاید با نگاهش می خواست به من بگوید که چند ساعت بعد من خواهم مرد و تو زنده خواهی ماند و ای کاش به من هم فرصت حیات می دادند!. 
من سه سال از او بزرگتر بودم. تمام آن شب را به خود می گفتم چرا سه سال بیشتر از او عمر کرده ام و حالا او باید بمیرد در حالی که سن کمی دارد!. او الان چقدر کارهای انجام نداده دارد٬ او چه لحظاتی را سپری کرده است؟ در موقع مرگ به چه چیز فکر می کرده است؟ به پدر و مادرش؟ یا به کارهای نا تمام دیگرش؟!  لحظات بسیار سختی بود و هنوز هم که آن لحظات را به یاد می آورم باز هم بسیار تلخ است. بعد از آن بارها و بارها چه در دوران زندان و چه بعد از آزادی و در زندگی٬ آن جا که خیلی خیلی از فشارها به تنگ می آمدم، به خودم می گفتم ببین تو فرصت زندگی و حیات داری پس مقاوم باش و تلاش کن!
معمولأ بعد از رفتن و در واقع بردن این عزیزان که لازم نبود از قبل بشناسیمشان٬ غمی جانکاه بر بند سایه می افکند و چند ساعتی سکوت و اندوه بر فضا حاکم بود. خصوصأ دم دمای صبح (4 صبح) که معمولأ حکم ها به اجرا در می آمد. بعد از این که اذان صبح  زده می شد، گاهی بچه ها صدای تیر های خلاص را می شمردند و بسی شگفتی که گاهی رقم آن از70 یا 80 تیر در یکشب هم بالاتر می رفت. این شمارش هر چه بالاتر می رفت، حال همگی خرابتر می شد. این بسیار دردناک بود و دردناکتر اینکه گاهی دسته هایی از زندانیان را دور محوطه می چرخاندند و آن ها را وادار می کردند که حین نیم دو شعار هم بدهند (البته با چشمان بسته). شعار مرگ بر منافق همیشه در صدر این شعارها قرار داشت.
 یک بار صدای آن مردک دیوانه (مرتضایی فر) که سالها در نمازجمعه شعار می داد، از داخل بند آپارتمانها نیز شنیده می شد. از شنیدن این شعارها اعصاب همه ما به هم می ریخت و این شکنجه روحی بسیار طاقت فرسا بود. نفرت از رژیم صد برابر می شد. چرا باید بهترین فرزندان این آب و خاک این گونه نابود شوند؟چرا؟!  

خاطرات زندان به روایت ن- واقعی( بخش هفتم)

بخش هفتم

آن روزها منتظر صدور حکم بودم. لحظه ای از یاد سیمین غافل نبودم. نمی دانستم که بهمن و رضای عزیز کجا هستند. خیلی نگران آنان بودم.
بند 246 اولین تجربه زندگی گروهی با دوستان سیاسی بود. در آن آپارتمان افراد زیادی از گروه های مختلف بودند و همگی بی اختیار به هم احساس نزدیکی بیشتری داشتند. اما به نظر می رسید که بچه های هوادار مجاهدین در این امر کمی متعصب باشند. یکی از اتاقها اختصاص به هواداران آن ها داشت و در آنجا بیتوته کرده بودند.
 یک اتاق هم به مجروحین و شلاق خورده ها و بچه هایی را که از تعزیر و بازجویی بر می گرداندند، اختصاص داده بودند. اکثر افراد این اتاق در اثر شلاق و کابل هایی که خورده بودند، نیاز به مراقبت داشتند. پرستارانی که در آنجا در بین زندانیان بودند با کرم ها و داروهایی که زندانیان با خود به همراه داشتند معجونی درست کرده بودند و هر فرد شلاق خورده را با آن تیمار می کردند. در واقع محیط شلاق خورده کمی چرب می شد و گرنه در کاهش درد یا بهبود آن زخم ها و تاول ها تاثیر چندانی نداشت.
افراد بند دائما در حال رفت و آمد به ساختمان مرکزی برای بازجویی بودند. هر شب هم اسامی عده ای را می خواندند که به دنبال سرنوشتی نامعلوم فراخوانده می شدند. بسیار پیش آمده بود که فردی که بازجویی اش به پایان رسیده بود، دوباره او را برای بازجویی می بردند یا حتی بعد از دادگاه به علت لو رفتن مسائل جدید، او را مجددأ بازجویی و دادگاهی می کردند.
روزی سه وعده هم در آپارتمان باز می شد و پاسداران زن با فحش و ناسزا جیره غذایی را می آوردند و با غرغر تحویل می دادند و همیشه اصطلاح مفت خوران ورد زبانشان بود. گاه گاهی هم افراد جدید وارد می شدند و سایرین در صدد شناسایی آن ها بر می آمدند. آیا تواب است یا سر موضع؟ زیر بازجویی است یا حکم گرفته و ... این سوالات را همگی داشتند و عده ای حتی فکر می کردند که باید خیلی سریع به این اطلاعات دست یابند و رعایت مسایل امنیتی را هم نمی کردند و بیشتر به دنبال ارضا کنجکاوی های خود بودند. شاید فرد هنوز اطلاعاتش لو نرفته باشد! البته افراد با هوشمندی پایین هم تشخیص می دادند که در ابتدا نباید اطلاعات زیادی حتی به زندانیان هم داد.
افراد بریده و توابین کمتر جلو می رفتند ولی به محض اینکه آنان به افراد جدید نزدیک می شدند٬ سایرین بلافاصله خود را به آن فرد می رساندند و به نوعی به او می فهماندند که مواظب حرف زدنت باش!
مساحت این آپارتمان حدودأ 75 مترمربع بود و در آشپزخانه آن هم بسته بود. البته بنا به گفته سایرین قبلا باز بوده است و اکنون برای اذیت و آزار بیشتر و تنگ کردن جا آن را بسته بودند. تعداد افراد برای آن فضا واقعأ زیاد بود جوری که شب ها کنار هم چیده می شدیم به جای آن که دراز بکشیم.
 روزانه سه روزنامه کیهان، اطلاعات و جمهوری اسلامی به داخل بند می انداختند. به دلیل متقاضی زیاد، رسم شده بود که یک نفر آن را با صدای بلند می خواند و همگی در سالن جمع می شدند و گوش می دادند. اولین بخشی که خوانده می شد اسامی اعدام شدگان بود.
شهریور تا مهر ماه سال 60 اوج اعدام ها بود. در طول روز نگران آمدن پاسداران برای بردن بچه ها به بازجویی بودیم و شب ها خصوصأ شب های جمعه(پنجشنبه شب) همه ما با نگرانی و ترس منتظر آمدن پاسداران زن بودیم.
معمولأ بعد از اذان مغرب سر و کله آنان پیدا می شد. چهره های آنان از حالت انسانی خارج شده بود. همه ما در آن لحظات به نوعی دچار اضطراب بودیم. هر آن ممکن بود در باز شود و اسامی افراد خوانده شود. اغلب وقتی کسی را با کلیه وسایل احضار می کردند، ما دیگر می دانستیم که او را برای اجرای حکم می برند. اما پیش آمده بود که عده ایی را هم  بدون وسایل به بیرون از بند برده بودند و  بعدمعلوم شده بود که  وی را اعدام کرده اند.
دیدن این صحنه ها و لحظات، هم برای کسی که اسمش را خوانده بودند و هم برای بدرقه کنندگان بسیار سخت و دردناک بود. همه در دو ردیف می ایستادیم و آخرین وداع را می کردیم. هر کسی  در گوشی فردی که برای اعدام خوانده بودنش،چیزی می گفت. آنانی که حال و روز بهتری داشتند و روحیه خود را توانسته بودند حفظ کنند نیز خطاب به بقیه صحبتهایی می کردند. عده ایی گریه می کردند. اما عده دیگر رعایت نموده به زور جلوی اشکهای خود را می گرفتند. بغض از یک طرف و نفرت از طرف دیگر و هزاران چرا در درون مغز آدم فریاد می کشید.
 به علت تهدید پاسدارانی که دم در منتظر بودند، فرصت کم بود. آنان حتی برای این خداحافظی در نهایت سنگدلی فرصت نمی دادند. اصلأ خوششان نمی آمد و معتقد بودند که با این کار به سایرین روحیه داده می شود. اما چند بار شاهد بودم که آنان از مشاهده روحیه بالای بعضی از کسانی که برای اعدام  نامشان خوانده شده بود، بسیار متعجب بودند.
 بسیاری از افراد اعدامی از قبل حکم خود را می دانستند و یا حداقل پیش بینی می کردند. اما عده ایی هم غافل گیر می شدند. در چنین شرایطی وجود نگرانی و حتی ترس در درون هر انسانی کاملأ طبیعی است. گرچه در چهره بعضی از این عزیزان هم مقاومت و ایستادگی دیده می شد. ولی وقتی هستی و زنده ایی، هیچگاه نمی توانی نیستی را عمیقأ باور کنی. نمی توان به درستی نیستی را لمس کنی چون تجربه نشده است و حالتی پر از ابهام است. این موضوع را در چهره تمام افراد حتی افراد مصمم و مقاوم هم می دیدم. حداقل برداشتم در آن موقع از نگاههای آنان این بود. هر کسی در آن شرایط از خود سوال می کرد که چرا باید تاوان اعتقاد به آرمان انسانی و بشری مرگ باشد؟ اصلأ چرا باید عده ای جان عده ای  دیگر را به جرم نگرشی متفاوت به زندگی بگیرند؟ چه کسی این رسالت را و چرا به آنان داده است؟؟  این جانیان چه کسانی هستند؟؟

خاطرات زندان به روایت ن- واقعی( بخش ششم)

بخش ششم
داخل بند آپارتمان هیچ شباهتی به زندان نداشت. تمام پنجره های رو به بیرون را از درون و بیرون رنگ زده بودند و دیدی نداشت. یک نقطه بسیار کوچک که رنگ آن از بیرون و درون ریخته بود، رو به کوه ها ی درکه بود و یک قسمتی از مسیر خیابان اصلی به درکه را می توانستی از آن سوراخ کوچک ببینی. راهی که بارها از آنجا پای پیاده به کوه رفته بودیم. چقدر از آن مسیر خاطره داشتم.
صورتم را به پنجره چسبانده بودم جوری که یک چشمم جلوی آن نقطه بی رنگ قرار بگیرد تا بتوانم بیرون را ببینم. مدت طولانی به بیرون نگاه می کردم. با خود فکر می کردم که آیا مردم چند قدمی ما در این ده، می دانند که در اینجا چه می گذرد؟ آیا برایشان مهم است و خبری هم به گوششان می رسد؟ شب ها هم چراغ های روشن ده درکه از میان درختها سوسو میزد. آیا مردم می دانستند که در اینجا عده ای را در آن شرایط به بند کشیده اند؟ آیا عمل ما در آینده ماندگار خواهد بود یا خیر؟ این ها افکاری بود که بارها با دیدن ده درکه و چراغ های روشنش با خود داشتم.
ما هر سه همیشه با هم بودیم. فریبا خیلی عصبی به نظر می رسید. او بسیار نگران سرنوشت خود و بقیه بود. به خاطر این حالت استرس و فشار روحی، خودش می گفت هرچه می خورم سیر نمی شوم. البته غذا هم به نسبت افراد واقعأ کم بود. ولی با این همه خیلی ها دچار این حالت و عده ایی مانند من دچار بی اشتهایی شده بودند. او به شوخی می گفت که چقدر خوبست که تو با ما هم غذا شده ای! هر وعده صبحانه  از دو تکه قند و یک لیوان آب جوش (البته آب گرمی که از شیر حمام می ریختیم و با آن چای درست می کردیم) یک تکه بسیار کوچک پنیر(به اصطلاح بچه ها پنیر گچی) و یک تکه نان لواش ماشینی تشکیل شده بود.
این بند آپارتمان(246) ظاهرأ دارای 5 طبقه بود و یک طبقه آن اختصاص داشت به بچه های 30 خردادی (کسانی که در 30 خرداد 60 به دعوت مجاهدین در اولین تظاهرات مسلحانه شرکت کرده و دستگیر شده بودند). این افراد تنها از نیروهای مجاهدین نبودند. بسیاری از هواداران گروه های چپ و مردم عادی نیز در ارتباط  با  این راه پیمایی دستگیر شده و در این بند بودند.
چون می دانستم که نیلوفر عزیزم(نیلوفر تشید) هم جز آنان است، در مورد او از دریچه تلفن پرسیدم. فهمیدم که او قبلأ در این بند بوده است. ولی متاسفانه  دو سه روز قبل، این نازنین را از آنجا برده بودند. همبندیهایش او را در راهروهای  ساختمان مرکزی دیده بودند و او به آنان گفته بود که دادگاهی شده  و به اعدام محکوم شده است. 
قاضی به او گفته بود که اگر مصاحبه تلویزیونی را قبول کند، شاید حکمش تغییر کند. دختری که با نیلوفر همبند بود و بعدها نیز با من همبند شد، از نیلوفر برایم بسیار تعریف کرد. او می گفت این نازنین من، روحیه بسیار قوی و شادی داشته اشت. کف پاهایش کاملأ چرکی شده و قسمت های دیگر پایش هم در اثر شلاق متورم و در اثر شدت تورم کمی کج شده بود. جوری که نمی توانست به درستی راه برود. تحمل شنیدن آنچه که به این عزیز گذشته بود، برایم بسیار سنگین تر از حتی  خبر اعدامش بود. او یک نوجوان بود. تنها جرمش هم این بود که برادرانش از فعالان سیاسی بودند و رژیم سخت به دنبال آنها بود. روزی که اسم او را خوانده بودند، قبل از این که او را از بند ببرند، به یکی از همبندیهای خود گفته بود که کاشکی دوستانم بفهمند که من مقاومت کرده ام. آیا مردم روزی خواهند فهمید که من مقاوت کرده ام؟ آیا دوستانم از مقاومت من آگاه خواهند شد؟! ای کاش این نازنین را یک بار دیگر می دیدم! به او می گفتم این حقیقت را همگان خواهند فهمید !
از بین کسانی که می شناختم، رابطه عاطفی خاصی با نیلوفر داشتم. او روح بسیار لطیف و حساسی داشت. مدتی مسئولش در تشکیلات بودم، اما رابطه ما بسیار عمیق تر ازاین حرفها بود. اغلب در برنامه های کوه با هم بودیم و تمام مسیر را حرف می زدیم. شنیدن حرفهای این نازنین که بسیار با پاکی و صداقت بود، برایم شیرین بود. او به تازگی فرصت گشتن در اجتماع را یافته بود. هر چند که زمانش کوتاه بود. وقتی به هم می رسیدیم، مرتب از من سوال می کرد و فکر می کرد من می توانم پاسخ آن سوالات را بدهم.
 یک روز مرا به اصرار به خانه اشان در چهارراه قنات برد. منزلشان در وسط یک باغ قرار داشت. خانه عمو و عمه هایش هم در مجاورت هم بودند. سایر خانه ها هم به سبک خانه های ویلایی شمیران بود. او در حیاط خانه اشان از گربه های زیادی نگهداری می کرد. گربه ها با دیدن او به دور و بر ما آمدند. با وجود گربه های فراوان، هر بچه گربه ایی را که در خیابان می دید با خود به خانه می آورد.
 سبک اتاقش بسیار قدیمی بود و خودش می گفت مدل کلئوپاترایی است. آن اواخر قبل از دستگیری، با مشکلات عاطفی روبرو شده بود که کمی از حالت بشاشی او کم کرده بود. آن موقع من دیگر مسئول او نبودم. این موضوع توسط یکی از دوستانش به من منتقل شده بود. با او تماس گرفتم و موضوع را پرسیدم. خیلی استقبال کرد و خواست که همدیگر را ببینیم و در این مورد با هم صحبت کنیم. در آن روز او از خود گفت و گفت. من فقط گوش کردم. فهمیدم که در واقع مشکلی ندارد و روابط با آدمها و احساسات را تجربه می کند. او خودش راه را پیدا کرده بود. فقط می خواست بدون واهمه از انگ خوردن آن را با کسی درمیان گذارده و با کسی دردل کند. صحبت خوبی بود. بعد از پایانش هر دو احساس خوبی داشتیم. او خود با مرور آن مسائل توانسته بود، به جمع بندی خوبی برسد.
 دلم می خواهد آخرین خاطره از او را بنویسم تا برای همیشه ثبت شود. تصادفأ یک روز(اواسط خرداد 60) او و سهیلا را که از دوستان نزدیک( او نیز از هواداران سازمان و هم مدرسه ایی نیلوفر بود ) او بود، در خیابان دیدم. از دیدن هم حسابی خوشحال شدیم. پرسیدم کجا می روید؟ نیلوفر در حالی که کاملأ می خندید، گفت رفتیم عکاسی و عکس انداختیم که اگه ما را گرفتن و پخ پخ شدیم( با دست اعدام شدن را نشان داد)، عکس داشته باشیم. حسابی خندیدیم و از هم جدا شدیم. متاسفانه بعد از اعدام او همان عکس در نشریه سازمان به همراه خبر اعدام او چاپ شده بود. 

خاطرات زندان به روایت ن- واقعی( بخش پنجم)

بخش پنجم
وارد بندی در طبقه سوم شدم. با جمعیت زیادی از زندانیان رو به رو شدم که البته بعضی از آنها هم خانم هایی با سن بالا بودند. نگاه ها خیلی سریع از جلوی صورتم رد می شد. همگی کنجکاو بودند تا ببینند فرد جدید چه کسی است، من هم همان حال را داشتم.
 در نگاههای آنان، سوالات زیادی وجود داشت. طبیعی بود که آنان می خواستند بدانند که آیا تازه واردان با آنها آشنا هستند یا خیر؟ آیا همکاری کرده است؟ یا بریده است؟ به مرور آنها هم به شناختهایی دست پیدا کرده بودند و خیلی سریع افراد بریده و نبریده را تشخیص می دادند. یکی از آنها اسمم را پرسید؟ جواب دادم. دومی اتهامم را پرسید جواب ندادم زیرا هنوز در پرونده به چیزی اقرار نکرده بودم. خیلی سریع متوجه شدم که نباید به هر سوالی پاسخ دهم. زیرا حال و روز آنان هم می توانست متغیر باشد.
خلاصه یک بازجویی سرپایی می شدی. عده ایی افسرده و محزون و عده ایی هم با روحیه به نظر می رسیدند. با روزهایی که در عشرت آباد گذرانده بودیم، درک این حالات برایم کار سختی نبود. از بین جمعیت، دختری به طرفم آمد و گفت من بانو هستم و مدتی در عشرت آباد در سلول کناری شما بودم. او از روی اسمم که در عشرت آباد شنیده بود، مرا شناخته بود. از دیدن یک آشنا بسیار خوشحال شدم. این موضوع در آن شرایط برای من بسیار با ارزش بود. او هم پرونده ای خود به نام فریبا را نیز به من معرفی کرد. صدای آنها را بارها شنیده بودم. سریع به خاطر آوردم و چقدر از بودن آنها در آن بند خوشحال شدم. انگار که عزیزترین آشنایان خود را دیده ام. آن دو دوست خیلی سریع تمامی شناختهای خود را از بند و بچه ها به من منتقل کردند. افرادی که بریده بودند را به من نشان دادند. همچنین افرادی که حکم اعدام داشتند.
 بانو بچه های هوادار حزب توده را نیز به من نشان داد. زیرا بانو هوادار چریکها(اقلیت) بود و اینها به شدت به هواداران چریکها( اکثریت) و حزب توده حساسیت داشتند. خلاصه در مدت کوتاهی کاملأ با اوضاع و احوال بند آشنا شدم. آن دو به مرور در عشرت آباد از پرونده ما نیز چیزهایی فهمیده و مدتی را با میترا و سعیده در یک سلول گذرانده بودند.
بانو، فریبا و هم پرونده ایی دیگرشان، یک هفته قبل از ما به اوین منتقل شده و در آنجا مورد بازجویی قرار گرفته بودند. هم پرونده ای دیگر هم در زیر فشار مسائلی را لو داده بود. سرانجام آنها به دادگاه رفته و منتظر حکم بودند.
 در آن بند، من هم غذای آن دو نفر شدم. سهمیه غذای روزانه بسیار کم بود. روزانه غذا با نظم خاصی بین افراد تقسیم می شد. زندانیان سفره هایی از کیسه نایلون به هم دوخته شده، درست کرده بودند. خوشبختانه در آنجا هیچ تبعیضی بین افراد پیر، جوان، چپ و مذهبی وجود نداشت. ظاهرأ نزدیکی به چوبه دار و شلاق، توانسته بود همه ی افراد را به هم نزدیک سازد.
 مدتی بعد متوجه شدم که گاهی زندانیان از راه پریز تلفن( که پوشش آن کنده شده بود) می توانند با هم بندی ها در طبقات بالا و پایین صحبت کنند. البته این دریچه خیلی قابل اعتماد نبود ولی می توانستیم در حد اطلاعات کلی مثلأ از وجود افراد در یک بند باخبر شویم. همیشه چند نفر در کنار دریچه بودند. در اولین فرصت به کمک بچه ها از طبقات دیگر پرسیدیم که آیا فردی به نام سیمین ش در آن طبقه هست یا نه؟ آنها نام سیمین را در طبقه خود صدا کردند. طبقه 4 جواب داد  که سیمین در آن طبقه است و او را صدا کردند. من و سیمین توانستیم با یکدیگر سلام و احوال پرسی داشته باشیم. حزن و غم را در صدای سیمین احساس کردم ولی با این حال از شنیدن صدایش بسیار خوشحال شدم.
در همان موقع فردی از همان سوراخ صدا کرد و گفت بچه ها من ناهید خ هستم و با هر دو ما از داخل دریچه صحبت کرد. او یک هفته آخر در عشرت آباد را در سلول 8 با ما بود. دختر خوبی به نظر می رسید. او و برادرش( امیر) از افراد هوادار مجاهدین بودند ولی برادرش دستگیر نشده بود. آن گونه که ناهید تعریف می کرد، بسیار به برادرش علاقه داشت و خیلی هم نگران وضعیت او بود.
او در آن یک هفته هم سلولی بودن، آنقدر برای ما از برادرش گفته بود که من و سیمین هم او را کاملا شناخته بودیم. ما نیز بسیار نگران بازجویی های آنان بودیم. ناهید بسیار خوش تیپ و خوش لباس بود و بسیار خوب هم صحبت می کرد. او در بازجویی هایش از شیوه ای خاصی استفاده می کرد که ما را به شدت نگران سرانجامش کرده بود. او می گفت من خودم از قبل، اطلاعات مهمی از سطح فعالیت خود در اختیار بازجویان قرار می دهم. به این طریق اعتماد آنان را به خود جلب می کنم و در عین حال سعی می کنم به آنها بفهمانم که دیگر اعتقادی به مجاهدین نداشته و از آنان جدا شده ام. این شیوه برای یکی دو بازجویی اول شاید می توانست گمراه کننده باشد اما آنها به سرعت به شیوه های پیچیده تر از آن دست پیدا کرده بودند. ناهید غافل بود از اینکه این اطلاعات به خودی خود او را به عنوان فرد فعال و مهم جلوه خواهد داد. آنها به زعم ناهید لو رفته و سوخته بودند، اما بازجویان همچنان می توانستند از بین آنان به اطلاعات نسوخته دیگری به طرق گوناگون دست یابند. از جمله اسامی افراد  و محل سکونت و ...او بازجویان را بیش از حد ناشی تصور کرده بود.
ما خیلی نگران او بودیم و می دانستیم که خود را وارد میدانی کرده که برای بردن شانس کمی دارد. این موضوع را بارها به او گفتیم ولی زیر بار نمی رفت. او در عین این که فرد بسیار مغروری به نظر می رسید اما نشانه های قوی از ترس و تزلزل را در روحیه ی او احساس می کردم. او را مکررأ به بازجویی می بردند. یکبار یعد از بازجویی او، رضا از طریق دست نوشته ایی خبر داد که هم سلولی جدید شما در بازجویی های خود گریه می کرده است و این علامت خطری است برای ضعف های بعدی و باید حواستان را در برخورد با او جمع کنید.
این موضوع را یکی از هم سلولی های رضا که در موقع بازجویی ناهید او نیز بازجویی می شده، متوجه شده و لازم دانسته بود که به اطلاع ما برساند. ما این قضیه را برای ناهید رو نکردیم ولی در برخوردهای خود با او محتاط تر شده بودیم. به هر حال یکی دو روز قبل از ما، او را به اوین منتقل کردند. دیگر از سرانجام او بی خبر بودیم تا وقتی که به بند آپارتمان ها منتقل شدیم. او هم در یکی از طبقات بود. در طی مدتی که در آنجا بودم چند بار با او صحبت کردم و او خبر دستگیری برادرش را هم داد. از شنیدن این خبر بسیار متاسف شدم. مدتی بعد از دختری که هوادار مجاهدین بود و ناهید را می شناخت، شنیدم که مسبب دستگیر شدن امیر، خواهرش بوده است. این همان باختی بود که ما انتظارش را داشتیم و ناهید سرانجام گیر افتاده بود.

خاطرات زندان به روایت ن- واقعی (بخش چهارم)


بخش چهارم
 بعدها در بندهای اوین در اثر صحبت با سایر زندانیان متوجه شدم که هر شعبه  به یک گروه خاصی اختصاص دارد. شیوه برخورد بازجوها هم متفاوت است. البته شکی نبود که همگی برای اقرار، از شلاق و شکنجه های مختلف استفاده می کردند. اما کجا و چقدر، روشها مختلف بود. شعبه هایی بودند که زندانی را ابتدا یک گوشمالی حسابی می دادند و به اصطلاح از آنها زهر چشم می گرفتند و بعد کاغذ بازجویی را جلوی زندانی می گذاشتند. در آن روزها عده زیادی از مردم عادی را نیز دستگیر کرده بودند. اینها را هم ابتدا با شلاق سوال و جواب می کردند و سپس از آنان می خواستند که اسم خود را بنویسند. این شیوه را خصوصأ بازجویی به اسم میثم به کار می گرفت.
 ما با وجودی که می دانستیم که در عشرت آباد بطور کامل بازجویی شده ایم، اما باز هم روشن نبود که اینجا هم مجددأ بازجویی خواهیم شد یا نه؟!. هیچی معلوم نبود. افکار زیادی به مغزم هجوم آورده بود و اصلأ نمی توانستم بر روی یک موضوع تمرکز کنم. همه چیز را از اول در ذهن خود مرور می کردم ولی نمی توانستم آن را به پایان برسانم. دوباره از اول شروع می کردم. سعی داشتم هوشیاری خود را حفظ کنم. حس می کردم لحظات سرنوشت سازی را همگی سپری می کنیم. شاید همان گردابی که رضا می گفت در اینجا بود و من آن را احساس می کردم. شانس زیادی برای خود و دوستانم نمی دیدم. همه چیز را در ذهن جستجو می کردم. شرایطی که در آن قرار داشتم. به زندگی و عمر کوتاه خود، به خانواده و مادرم و این که الان چه حال و روزی دارد، به اعتقادات و آرمانهای انسانی خود، به سازمان و به دوستانی که برایم بسبار عزیز بودند و خود را به آنان متعهد می دانستم و به مردن! آیا با طناب حلق آویز خواهم شد؟ یا تیرباران می شوم؟! چه احساس تلخی است! بچه ها قبل از اعدام چه حالی داشتند؟!!. ...
دوباره به خود می آمدم. به کوچکتریم صدایی گوش می کردم. گوشم بسیار حساس شده بود. در راهروها به دنبال صدایی از سیمین، بهمن یا رضا بودم. من و سیمین در نزدیکی های هم بودیم. ما به طریقی خود را از وجود هم با خبر می کردیم. مثلا با خواستن آب  یا رفتن به دستشویی  یا ... چقدر دلم می خواست با او حرف بزنم.
یکبار سیمین تقاضای دستشویی کرد، بچه های دیگر هم همین کار را کردند. منهم به دنبال او، دستم را بلند کردم. برای هر بار رفتن باید چندین بار می گفتی تا به دستشویی برده شوی. البته کسی را تنها نمی بردند و صبر می کردند که تعداد افراد زیاد شود تا یک جا همه را ببرند. خلاصه بعد از تاخیر زیاد، پاسداری آمد ما را ( خواهران) به صف کرد. وقتی وارد فضای دستشویی شدیم، پاسدار زنی در آنجا حضور داشت. او گفت چشم بندتان را می توانید بردارید ولی حق حرف زدن ندارید. در آنجا آینه ای بزرگ به دیوار نصب بود و با یک سری کابین توالت و یک سری شیر آب. زندانیان با نگاه خود و گاهی با لبخند ولی بدون صدا به هم نگاه می کردند. غم در چهره همه دیده می شد. گاهی هم یواشکی حرفهای کوتاه هم رد و بدل می شد. زنی برای مراقبت در آنجا حضور داشت. بعدها وقتی وارد بندهای اوین شدم، متوجه شدم که تعدادی از آن مراقبان، از خود زندانیانی هستند که به اصطلاح بریده اند و تواب خوانده می شوند و به طرق مختلف همکاری می کنند.

نگاه های بچه ها هزاران حرف داشت. چهره همگی محزون و غم گرفته بود.  بعضی ها هم هنوز با روحیه بودند و با نگاه مهربانانه به هم  نویدهایی می دادند که بسیار دلچسب بود و حالی به انسان می داد. در آنجا می توانستی موارد زیادی از آثار کوفتگی در بدن زندانیان، سیاه شدن چشم (خون مردگی)، آثار جراحات بر دست و انگشتان، خصوصأ آثار شلاق بر روی پاهاها را ببینی. همه زندانیان زن چادر به سر داشتند. بعضی از آنان در همان حال چادر خود را برداشته و آماده وضو گرفتن شده بودند. کسانی که از ناحیه پا تعزیر شده بودند، پاهای آش و لاش شده خود را در حالی که  دمپایی های بزرگ (غالبأ سیاه و قهوه ای ) مردانه به پا داشتن، روی زمین می کشیدند. زیرا با آن پاهای ورم کرده، نمی توانستند دمپایی زنانه بپوشند. شدت این آثار بر بدن زندانیان، خود بیانگرعمق خشونت، شدت سرکوب و رفتارهای غیر انسانی بود. به راستی چرا؟!
یک لحظه سیمین را در دستشویی با چهره ای نگران دیدم و چشمم به چشم های او افتاد. سیمین همیشه نگاهی نافذ داشت. در همان نگاه کوتاه به هم فهماندیم که حرفهای زیادی برای گفتن داریم. نگاه او بسیار نگران بود. من هم حال او را داشتم. یک لحظه دست های هم را فشار دادیم. البته به شدت نگران من بود و این در نگاهش نمایان بود. من متوجه شدم و به او چشمکی زدم! وقتی در کمیته عشرت آباد بودیم، روزی کاغذی به دستمان رسید. رضا در آن کاغذ دست نویس، نوشته بود که احتمالأ در آینده نزدیک برای محاکمه به اوین منتقل می شویم و پیش بینی او این بود که حداقل دو نفر از ما اعدام و سایرین به حبس های طولانی محکوم خواهیم شد. او همچنین نوشته بود: بطور قطع پیش بینی می کنم یکی از آن افراد من باشم و شاید دیگری نسرین! رضا نوشته بود: خود را به چوبه دار نزدیکتر می بینم تا به زندگی! واقعیتش فکر این موضوع مرا نیز در خود فرو می برد ولی همچنان سعی می کردم به خود مسلط باشم. با آمدن به اوین، این مسائل  و این افکار ملموس تر شده بود. ولی مگر می شود به راحتی آن را پذیرفت و با آن کنار آمد. موجود زنده تا زمانی که دم برای حیات دارد، چطور می تواند درک درستی از نیستی و مرگ داشته باشد! من فقط 20 سال داشتم. چگونه می توانستم با این مسائل کنار بیایم؟ سایر عزیزانی که همان زمان رفتن و از من هم کوچکتر بودند، چه حالی داشتند؟!. وای که چه غمی در عمق جانم ریشه دوانیده که با گذشت سالها تسلایی برای آن نمی یابم!.
به هر کیفیت، زمان سپری میشد. چاره ای جز انتظار طاقت فرسا نبود. در خلوت خود حال خاصی داشتم. به خود می گفتم که یادت نرود که باید به اصول انسانی خود پای بند باشی! اگرچه هر انسانی در آن شرایط  پر فشار و وحشت، توانایی خود برای تحمل و درهم نشکستن را نمی داند، ولی  آن موقع فکر کردن به آرمان و هدفم به من انرژی می بخشید و احساس می کردم می توانم و باید طاقت بیاورم. حال عجیب و خوبی بود. می دیدم که آرام آرام تسلیم شده ام و خود را برای هر چیزی آماده کرده ام.
البته الان که به گذشته فکر می کنم، شاید اگر واقعأ معنای نزدیک شدن به لحظه مرگ را می فهمیدم و با تجربه تر بودم، شاید آنقدر نمی توانستم آرام باشم. در آن موقع نسبت به افرادی که زیر فشارها دوام نیاورده بودند و در هم شکسته بودم، در دل احساس کینه داشتم. با وجودی که شاهد عمق شکنجه ها و شدت سرکوب ها بودم. با وجودی که می دیدم بسیاری از دستگیرشدگان، کم سن و سال، بدون شناخت و آگاهی از مبارزه و خطرات آن بودند، اما خیانت را قبول نداشتم. واقعأ خیلی از آنها فکر می کردند، این امر یک سرگرمی است. فعالیتهای خود در گروه پیشگام (سازمان دانش آموزی و دانشجویی وابسته به چریکها)مدرسه  در سال 59 را به یاد می آورم. بعد از هر نمایشگاه یا هر میتینگ تعداد زیادی که شیفته چنین برنامه و سخنرانی ها می شدند، به ما مراجعه می کردند و می خواستند که به نوعی به سازمان وصل شوند و فعالیت سیاسی داشته باشند. حالا همان افراد نوپا در موقعیتهایی قرار گرفته بودند که به خاطر همان هواداری های سطحی، بازجویی، شکنجه و محاکمه می شدند. آنها یکباره باید تاوان بالایی برای این امر پرداخت می کردند. بسیاری از آنان واقعأ نقشی جدی در هیچ گروه سیاسی نداشتند و صرفأ کمک مالی نموده بودند یا امکاناتی در اختیار گذاشته بودند. افراد زیادی هم فقط روزنامه و کتاب های مربوط به گروه ها را می خواندند. عده ایی هم در همان سالهای اول قبل از 59 کوتاه آمده و خیلی زود کنار رفته بودند، اما آنها را هم دستگیر کرده بودند. حالا شاید میزان انگیزه و توان مقاومت در مقابل فشارهای طاقت فرسا را در چنین افرادی بتوان تصور کرد!. آن موقع به خاستگاه افراد برای پیوستن به فعالیت های سیاسی بسیار فکر می کردم. جوان بودن جنبش را عامل موثر در این شکستن افراد می دانستم. اما بعدها به تجربه دیدم که افراد به اصطلاح عادی (غیر سیاسی) در مواردی بهتر از بسیاری از سیاسیون حرفه ای عمل کرده اند. چرا؟! یاد معلمی می افتم که اصلأ دید سیاسی نداشت. او در موقع دستگیری شاگردانش، حاضر به همکاری نشده و از آنان در مدرسه دفاع کرده بود. در نتیجه به همراه دانش آموزان، او را نیز به زندان آورده بودند. او با این احساس در زیر فشارها طاقت می آورد و بارها کابل را تجربه و تحمل کرده بود. واقعأ اوضاع و احوال عجیبی بود. بعدها با فکر کردن به این مسائل بتدریج دیدگاهم تغییر کرد. با خود فکر می کردم، پس  داشتن دید سیاسی، نمی تواند انگیزه ایی برای مقاومت باشد! و باید علت درهم شکستن را در جای دیگری جستجو کرد.
ما را از دستشویی به راهرو برگرداندند. بعد از مدتی اسم مرا خواندند و سپس مرا از میان فریادهای زندانیان که از اتاقهای مختلف صدایشان شنیده می شد، به داخل یکی از اتاقها بردند و روی صندلی  که دسته ایی به عنوان زیر دستی داشت، نشاندند. بعد از مدتی احساس کردم کسی رو به رویم، روی یک صندلی نشسته است و در جای خود تکانی می خورد. حدسم درست بود. صدای پیرمردی را شنیدم که به من گفت دختر جان چشم بندت را بردار. من وقتی چشم بند خود را بالا زدم با مردی که حدودا بین 50 تا 60 سال سن داشت روبه رو شدم. او در حال خواندن پرونده بود. شباهتی به آخوندها نداشت و معمم هم نبود. از من پرسید که ناهار خورده ای؟! و سپس سوالات کلی درباره ی زمان و مکان دستگیری و علت آن پرسید. او مطالب را یادداشت می کرد. لحنی پدرانه داشت و اصلأ رفتار حزب اللهی نداشت و هیچ ریشی هم نداشت. او گفت تا زمانی که در اینجا هستی حق داری چشم بند نزنی ولی وقتی خواستی بیرون بروی، حتمأ چشم بند خود را پایین بکش و الا اذیتت خواهند کرد. من هرگز نفهمیدم که این بازجویی سر سری به چه معنا بود. آیا یک سلسله مراتب اداری بود؟. شاید چون ما بازجویی ها را در عشرت آباد پشت سر گذاشته بودیم، اینجا مجددأ بازپرسی شدیم. به هر حال هیچی مشخص نبود. بعد از پایان این بازجویی مرا از اتاق بیرون آوردند و دوباره بر روی زمین، این بار در طرف دیگر نشاندند. از آن جایی که توانسته بودیم خود را با هم هماهنگ کنیم، از بابت بازجویی ها و پرونده کمی خیالم راحت بود. فکر می کردم برای محکوم کردن ما  به هواداری از یک سازمان و گروه خاص مدرکی وجود ندارد. اما اشتباه بزرگ اینجا بود. اینها  اصلأ برای محاکمه افراد، به دنبال سند قانونی نبودند. اگر احساس می کردند که سیاسی هستی، حتی اگر مدرکی هم به دست نداشتند، حکم را می دادند. در واقع  برای به زندان محکوم کردن و حتی اعدام انسانها به هیچ مدرک و سندی احتیاج نبود. الان که بعد از سالها به محتوای بازجویی ها فکر می کنم، می بینم  اگر چه در بازجویی ها هیچ تناقضی  از ما پیدا نکردند اما با این همه برای بازجویان در کل سیاسی نبودن ما باور کردنی هم نبود. خوشبختانه هر چه بود، دلائل مستندی که بیانگر وابستگی خاص گروهی ما باشد، وجود نداشت. شانس بزرگ ما این بود که بعد از دستگیری بلافاصله به اوین منتقل نشده بودیم و فقط در اوین دادگاهی شدیم. اگر در اوین بازجویی می شدیم، قطعأ همین حدسیات بازجویان می توانست عاملی باشد که همگی را بدون هیچ معطلی به زیر شلاق ببرند تا شاید چیزی دستگیرشان شود.
سرانجام آن روز سپری شد. حدود ساعت 8 یا 9 شب، من و سیمین را به یکی از اتاقها در ساختمان مرکزی، بردند. آن اتاق به اندازه یک سالن و پر از زندانی بود. آن شب ما برای اولین بار با یک زندانی شلاق خورده از نزدیک روبرو شدیم. دختری را 16 یا 17 ساله. من و سیمین از او خواستیم که پایش را به ما نشان دهد. دو پای او از بالا تا پایین یک تکه سیاه بود. او از افراد  دستگیر شده در روز 5 مهر بود و حکمش هم اعدام بود. مادری را نیز در آنجا دیدم که با دیدن من شروع به گریه کرد. گویا قد و قواره من او را به یاد دخترش انداخته بود. او گفت که دو دختر کوچش در بیرون از زندان تنها هستند. هنگام دستگیری دو پسر و یک دخترش، مادر را هم با آنها به اوین آورده بودند. گاهی اشک می ریخت و گاهی نفرین می کرد و فحش می داد. کمی بعد فهمیدم اکثر افراد آن اتاق اعدامی و یا زیر حکم هستند. آنجا به اتاق اعدامی ها معروف بود. هر از گاهی اسم دو یا سه نفر را می خواندند که بیرون می رفتند و کسی از سرانجام آنان خبری نداشت. آیا برای بازجویی و تعزیر می رفتند یا برای اعدام؟! من و سیمین آن شب در واقع از شدت خستگی و اعصاب خراب بیهوش شدیم. ولی نگرانی از سرانجام خود و سایر دوستان هم نگذاشت به خوبی بخوابیم و صبح زود خود را آماده بازجویی کردیم. در آن روز با نان و پنیر اوین هم آشنا شدیم. مزه آن پنیرها( معروف به پنیر گچی) هنوز در خاطرم هست. به دلیل بی اشتهایی ناشی از فشارعصبی، افراد تمایل زیادی برای خوردن نداشتند. هنوز یکی دو لقمه نخورده بودیم که اسم من و سیمین را خواندند. من و سیمین هم همدیگر را بغل کردیم و با یکدیگر خداحافظی کردیم. لحظات خاصی بود و نمیدانستیم که آیا باز هم زنده خواهیم بود و باز هم یکدیگر را خواهیم دید یا نه ؟

تا به خود بیاییم در صف سایر زندانیان با چشم بسته در راهروها بودیم. آن روز ما را در راهروهای ساختمان مرکزی از این اتاق به آن اتاق و از این راهرو به آن راهرو بردند. هیچ بازجویی  هم در کار نبود. آن روز شاهد داد و فریاد افراد زیادی بودم که برای گرفتن اطلاعات شلاق می خوردند. همان روز شاهد صحنه ای بودم که هیچ گاه از خاطرم نرفته است. پسری را در تظاهرات 5 مهر با کوکتل مولوتف دستگیر کرده بودند و به زور شلاق از او اقرارهای لازم را گرفته و اصطلاحأ بعد از تعزیرات متعدد، تخلیه اطلاعاتی شده بود. ظاهرأ بازجویی ها آن نوجوان تمام و دادگاهی هم شده بود و حکمش هم که اعدام بود به او ابلاغ کرده بودند. تنها حکمی که خیلی سریع ابلاغ می کردند. در آن موقع چندین نفر از اینها را که همگی در یک روز دستگیر شده بودند و حکم همه آنان اعدام بود، به صف کرده بودند که با تلفن آخرین وداع را با خانواده های خود داشته باشند. این لحظه چقدر برای آنها و برای خانواده هایشان می توانست تلخ  و ناگوار باشد. این پسر که شاید حداکثر 16 یا 17 سال داشت، به شدت گریه می کرد و در انتظار تلفن بود تا نوبت او برسد! طبیعی است که او فکر نمی کرد به این راحتی در برابر اعدام قرار گیرد. در آن موقع هیچ کس نمی توانست این موج وسیع اعدام را تصور کند. او در مقابل مرگ و زندگی قرار گرفته بود و برایش باور کردنی نبود. همانطور که بسیاری از افراد زیر حکم هم همین وضعیت را داشتند. پیر مردی که پوتین و شلوار سربازی به تن داشت با لحنی مهربان با او صحبت می کرد. او در ضمن نصیحتهای بی ثمر و به ظاهر همدردی به این نوجوان مرتب تکرار می کرد که آخر پسرجان چرا دنبال این کارها رفتی. تو که سنی نداری؟! چرا گول این ها را خوردی؟! حالا مادر بیچاره ات چکار خواهد کرد؟! و ... احساس می کردم این حرفها نه تنها تسلای برای او نیست بلکه بار این غم را صد برابر هم می کنئد. زمان بسیار بسیار کند می گذشت. ما همچنان روی زمین سرد کنار دیوار با چشم بند نشسته بودیم. من با گوش همه وقایع اطرافم را دنبال می کردم. سرانجام صدای منحوس اذان مغرب در سالن شنیده شد. این صدا فضای سنگین و غمبار اوین را صد برابر بدتر می کرد. کم کم صدای زندانی ها بلند شد و می خواستند زودتر به بندها برگردند. این موضوع را بارها تکرار کردند و خواستند که اگر کاری با آنها ندارند، برشان گردانند. فشار روحی به حدی بود که همگی می خواهند هر چه زودتر از آن جهنم فرار کنند. پیرمرد که مسئول انتقال بود با عصبانیت فریاد می زد که می دانم می خواهید زودتر برگردید ولی باید صبر کنید تا نوبتتان برسد. تعداد زندانیان در راهرو زیاد بود و تا اینها را به صف کنند طول می کشید. سرانجام اسامی من و سیمین را نیز خواندند. کسانی هم اسامی شان برای تعزیر و بازجویی خوانده شد. این ها دستگیری های جدید بودند و هنوز تخلیه اطلاعاتی نشده بودند. احتمالأ شب زنده داری سختی در انتظار آنان بود. من و سیمین به فاصله چند زندانی از یکدیگر بودیم. ما را با چشم بند کورمال کورمال به سمت بندی در اوین بردند که آن موقع به بند آپارتمان(بند 246) معروف بود. پاسدار زنی ما را تحویل گرفت. آنجا چشم بندها را در آوردیم. پاسدار زن که پوزه بندی هم داشت، اسامی ما را در آنجا در دفتر آمار بند یادداشت کرد و هرچه که داشتیم از پول و ساعت و...از ما گرفتند و جز ساعت که بعدأ موقع انتقال به قزلحصار به من پس دادند از سایر چیزها خبری نشد. یک لیوان قرمز پلاستیکی و یک پتو سربازی هم به دست هر یک از ما دادند. آپارتمان شامل چند طبقه بود. هر چند نفر را به یک طبقه فرستادند. خیلی دلم می خواست که با سیمین در یک طبقه باشیم ولی ما را از هم جدا کردند چون فهمیدند که هم پرونده ای هستیم.