روزها بسیار کند سپری می شد و هیچ ارتباطی با
دنیای خارج نداشتیم. فقط گاه گاهی از طریق افرادی که برای بازجویی به ساختمان
مرکزی می رفتند، خبرهایی می رسید که آنان نیز از افراد تازه دستگیر شده، آن خبرها
را از بیرون شنیده بودند. خبرها بیانگر درگیری های گوناگون خیابانی مجاهدین و
پاسداران در سطح شهر بود. ظاهرأ مرتب خانه های تیمی شناسایی و به هنگام دستگیری
افراد، بین پاسداران و ساکنین آن خانه ها درگیری های شدیدی رخ داده است. همانموقع بسیاری
از نیروهای مجاهدین معتقد بودند که به زودی و همین روزها زندان توسط توده های
مردمی فتح خواهد شد و آنان همگی بر روی دوش مردم از زندان آزاد خواهند شد. من به
این امر باور نداشتم. اما باور این که این همه
دستگیر شده باشند و تعداد زیادی اعدام شوند و بقیه زیر فشارهای طاقت فرسا
باشند و از مردم اعتراضی هم بلند نشود، حقیقتاَ سخت بود!
عده ای از بچه ها از 30
خرداد دستگیر شده بودند و هنوز در آنجا بودند. تعدادی هم توسط بازجوها به خاطر
خانواده اشان همچنان تحت بازجویی و فشار قرار داشتند. این افراد در ابتدا برای ماه
ها اسم واقعی خود را نگفته بودند. اما حالا که برای برقراری ملاقات و مشخص شدن
تکلیف خود مجبور به دادن اسم واقعی خود شده بودند، تازه آغاز بازجویی های آنان
بود. البته عده ای همچنان از دادن اسم خود امتناع ورزیده که بعدها بسیاری از آنها
توسط افراد بریده شناسایی و آنها هم مجبور به اعتراف شده بودند.
روزها به سختی سپری می شد.
هوا کم کم رو به سردی می رفت و پاییز شروع شده بود. من همچنان در بلاتکلیفی قرار
داشتم. حتی از این که چند وقت دیگر زنده میمانم نیز خبری نداشتم. چند روزی از مهر
ماه نگذشته بود. فکر می کنم 2 یا 3 مهر بود که یک روز ساعت 7:30 صبح اسامی عده ای
را برای بازجویی و دادگاه خواندند. من هم جز آنان بودم. دوستانم به شدت نگران شده
بوبند. بانو که در ظاهر هم آن را نشان می داد و تاب قایم کردن را هم نداشت. احتمال
هر چیزی بود. در چنین موقعیتهایی هیجان، ترس، انتظار کشنده و ... همه چیز به سراغت
می آید. معلوم نبود تا فردا چه بر سرم خواهد آمد؟. از آنجایی که هر وقت فردی را می
بردند، اطمینانی به برگشتش نبود( خصوصأ آنهایی که پرونده های سنگین یا چند هم
پرونده ایی داشتند) بچه ها برای خداحافظی جمع
شد ند. دوستان ما را به گرمی و چشمانی
نگران بدرقه کردند.
در طول مسیر طبق روال
آنروزها، پاسداران ما را با چشم بند و در طی صف های چند نفره به طرف ساختمان مرکزی حرکت دادند. در طی چند
مرحله خواندن اسامی، ما را تفکیک کردند و به راهروهای طبقات مختلف سپس اتاق های
مختلف بردند. طبق معمول در راهرو رو به دیوار با چشم بند نشستیم. نزدیک در یک اتاق
بودم. از رفت و آمد های به آن اتاق متوجه شدم، اتاق بازجویی نباید باشد. کم کم حس
کردم شاید نوبت دادگاهی شدن است. به یاد هم پرونده ایی ها افتادم. شاید امروز آنها
را ببینم. چون شنیده بودم که هم پرونده ایی ها را با هم به دادگاه می برند. شاید
فرصتی شود که بتوانم هم پرونده ای های خود را ببینم. بعد از 1 ساعت اسمم را
خواندند و مرا به داخل اتاق بردند. در آنجا ابتدا با چشم بند نشسته بودم. بعد از
چند دقیقه، صدای لهجه دار (شمالی) بسیار خشنی گفت:" دختر جان می توانی چشم بندت را قدری بالا ببری!".
من هم فورأ این کار را کردم. روبروی خود فردی را دیدم که چندین بار در تلویزیون
دیده و اسمش را شنیده بودم. این شخص حاکم شرع، محمدی گیلانی بود! در همان حین
اسداله لاجوردی نیز وارد اتاق شد. موجودی که هر چقدر اسمش وحشت آور بود اما چهره زشت
و کریه او به مراتب وحشت آور تر.
گیلانی اسم مرا پرسید و من
هم جواب دادم. سپس رو به لاجوردی کرد و گفت آقای دادستان کیفر خواست را بخوان!
راستی راستی جلسه به اصطلاح دادگاه بود اما از وکیل مدافع، شکل و شمایل دادگاه هیچ
خبری نبود.
لاجوردی هم پرونده را
برداشت و از روی متنی شروع به خواندن کرد که اطلاعات مربوط به محل و تاریخ و
چگونگی دستگیری بود. با اشاره گیلانی لاجوردی ساکت شد. سپس او گفت متهم دیگر(هم
پرونده ای من) را نیز بیاورید. او به بیرون رفت و رضا را در حالی که چشم بند داشت
وارد اتاق کرد. او را با یک صندلی فاصله، در کنار من نشاندند. به او اجازه ندادند
که چشم بندش را بردارد. بنابرین در تمام مدت (که البته بیش از ده دقیقه طول نکشید)
با چشم بند نشست. گیلانی اسم او را هم پرسید. رضا خود را با همان نام مستعار مجید
اسدی معروف به رضا معرفی کرد. من بسیار مضطرب و نگران او بودم. زیرا فکر می کردم
لاجوردی او را حتمأ خواهد شناخت زیرا در زندان رژیم شاه با او هم بند بوده است.
گیلانی رو به رضا کرد و
گفت جناب آقای مجید اسدی شما نظرتان راجع به اسلام چی هست؟ و دین خودتان چیست؟ رضا
در جواب گفت من مارکسیست هستم و از اسلام و مذهب هم هیچی نمی دانم. صدا و لحن او
هنوز در گوشم هست و با گذشت این همه سال هنوز آن لحظات را با تمام جزییات آن به
خاطر دارم. من صورت رضا را از نیمرخ در حالی که چشم بند داشت می دیدم. گیلانی با
اشاره سر به لاجوردی گفت که متن کیفر خواست را بلند بخواند. او هم با شدت و حدت
شروع به خواندن کرد. او در واقع نتایج بازجویی ها را از نظر بازجویان می خواند.
محتوای این به اصطلاح کیفرخواست موارد زیر را شامل می شد:
جلسه در این خانه تیمی،
احتمالأ اولین جلسه برای پیوستن به گروهک محارب راه کارگر بوده است. اینها همگی
مارکسیست هستند و در طول بازجویی اصلأ همکاری نکرده اند و سعی در کتمان حقیقت
داشته اند ولی برادران باهوش امام زمان توانسته اند به تمامی حقیقت دست یابند. این
جلسه در منزل نسرین قربانی برگزار شده است. مجید اسدی ابتدا دست به فرار زده است
ولی با تلاش برادران دستگیر و ... در پایان متن کیفر خواست آمده بود که نامبردگان
در تمامی مراحل بازجویی به داشتن رابطه نامشروع اعتراف کرده اند. او متن خود را
خواند و گیلانی رو به من کرد که آیا این کیفر خواست را قبول دارید؟ اگر قبول
دارید، زیر آن را امضا کنید؟! در اینجا رضا متوجه حضور من نیز در دادگاه شد. البته
احتمالأ متوجه حضور یک نفر دیگر شده بود ولی شاید نمی دانست که آن فرد کدامیک از
ما هستیم.
من در آن موقع به شدت نسبت
به موضوع آخر عکس العمل نشان دادم. البته باور هم نکردم که کسی از ما داشتن رابطه
نامشروع را عنوان کرده باشد. اما آمسلم بود که حداقل من چنین چیزی را ننوشته ام(
در طول بازجویی) و کاملأ مطمئن بودم که سیمین هم ننوشته است. اتفاقأ بطور خاص قرار
گذاشته بودیم که زیر بار چنین چرندیاتی نرویم. زیرا رژیم مدتی بود برای خراب کردن
گروه های سیاسی و افراد دستگیر شده و از طرفی برای فریب آنان به طمع کاهش محکومیت
از طرف دادستانی از این شگرد استفاده می کرد. آن روزها این تاکتیک کثیف از طرف
باند لاجوردی و بازجویانش بسیار بکار می رفت و عده ای محدودی را هم توانسته بودند
به این ترتیب فریب دهند. رضا هم محال بود زیر بار این مسئله رفته باشد. همان موقع
که لاجوردی، این موجود کثیف و پلید این متون را می خواند، مطمئن بودم که دروغ است.
او سعی داشت به ما بقبولاند که سایر هم پرونده ای ها این امر را امضا کرده اند.
فکر می کنم آن روز به همین منظور و بسیار آگاهانه بهمن و سیمین را با ما به دادگاه
نیاورده بودند. رضا هم به شدت به این متن اعتراض کرد. گیلانی کاملأ برافروخته رو
به رضا کرد و گفت:" آقا دفاعیه خود را از این متن که توسط دادستان خوانده شد
بیان کن!". رضا هم گفت من مارکسیست هستم و از مذهب پذهب چیزی سرم نمی شود و
به هیچ عنوان هم متن کیفر خواست شما را قبول ندارم و امضا نمی کنم این حرف ها
حقیقت ندارد! لحن صدای رضا بسیار محکم و اعتراضی بود. گیلانی با چهره زشت و لک و
پیس و لهجه زشت که اصرار هم داشت به زبان فارسی به آرامی صحبت کند، نتوانست دیگر
جلوی عصبانیت خود را بگیرد و گفت این آخرین حرفت است؟ رضا هم گفت: بله.
او با لحنی که انگار به یک
پادوی خود دستور می دهد به لاجوردی گفت که رضا را از اتاق بیرون ببرد. من به شدت
نگران وضعیت رضا شدم و کاملأ قابل پیش بینی بود که این چنین پاسخی چه سزایی خواهد داشت.
در آنموقع به علت اینکه به شدت عصبی شده و نگران وضعیت رضا بودم، فکر کردم که من
هم باید از حیثیتمان دفاع کنم و خیلی بیشتر از قبل مقاومت نشان دهم. رفتار سبک و
ناشایست به اصطلاح حاکم شرع که بیانگر عمق ذات خبیث این جانور بود به خودی خود
انسان را به بطلانیت هرچه بیشتر آنان معتقد تر می کرد. بعد از بردن رضا از اتاق،
گیلانی رو به من کرد و گفت همگی شما در تمام مراحل بازجویی به داشتن رابطه نامشروع
اعتراف کرده اید! آیا تو به این مسئله اعتراض داری؟! من دوباره تکرار کردم که
چنین چیزی واقعیت ندارد و من چنین چیزی را امضا نکرده ام. او این بار صدای خود را
بلند تر کرد و رو به لاجوردی نمود و گفت: شیر خدا (ای شیر خدا) کیفر خواست را
یکبار دیگر بخوان!
او هم با صدایی شبیه
سخنرانی همراه با عربده شروع کرد. دوباره در حین خواندن تکرار کرد:" همه متهمان
در تمامی مراحل بازجویی به داشتن رابطه نا مشروع اعتراف کرده اند." گیلانی با
اشاره سر به لاجوردی گفت همین جا صبر کن و رو به من کرد و گفت:" وقتی چنین
چیزی در کیفر خواست آمده یعنی اسناد آن در ورقه های بازجویی متهمان موجود است. می
دانی اگر سوالی در ورقه باشد حتمأ متهم جلوی هر سوال و جواب را امضا کرده است. آیا
باز هم می گویی که به این موضوع اعتراض داری؟ می دانی که اگر در بازجویی اقرار
کرده باشی و الان انکار کنی، شلاق خواهی خورد. در آنموقع فکر می کردم که این جناب
حاکم شرع و به اصطلاح دادستان با هم توطئه کرده اند و قصد زدن چنین اتهاماتی را به
ما دارند. زیرا بارها در مناظره های تلویزیونی این موضوع را با آب و تاب مطرح کرده
و اینگونه تبلیغ کرده بودند. احساس کردم باید از حیثیت خود و سایر افراد گروه خود
دفاع کنم. البته لحظه به لحظه عصبی تر می شدم. این بار با تحکم اعتراض کردم که من
به هیچ وجه این اتهام را قبول ندارم و هرگز چنین چیزی را امضا نکرده ام چون واقعیت
ندارد. من یک فرد مارکسیست و اهل مطالعه در این زمینه بوده ام و بس! گیلانی هم که
عصبانی شده بود، گفت آقای دادستان پرونده را باز کن و در ازاء هر امضای این دخترک
در مقابل این سوالات، 50 ضربه شلاق به او خواهیم زد. لاجوردی با چهره بسیار راضی و
مطمئن شروع به جست جوی صفحات پرونده کرد. تقریبأ دوبار از اول تا آخر و بر عکس
آنها را ورق زد و این موجود کثیف نتوانست چنین سوال و جوابی را پیدا کند. گیلانی
که بسیار کلافه و عصبی شده بود، متوجه قضایا شد. او برای توجیه و قبولاندن زورکی
این مسئله به یک دختر 20 ساله (به خیال خود) سعی می کرد از مفاهیم حقوقی و به
اصطلاح واژگان شنیع مذهبی استفاده کند و مرا وادار به پذیرش کند. بنابراین برای
توجیه این کار با لهجه شمالی و کریه حوزوی گفت: دخترک مگر داشتن رابطه نامشروع به
معنای بوس و کنار است. همین که یک دختر مسلمان با یک مرد غریبه و نامحرم در یک
اتاق باشد، این امر خود به تنهایی یعنی داشتن رابطه نا مشروع! وای که چه قدر این
مرد وقیح و پست بود. در دل با خود می گفتم چقدر تو منفوری و چهره ات به یک شیطان
نزدیک است تا انسان! دیگر طاقت نیاوردم و تقریبأ داد می زدم. این نفرت چنان قدرتی
به من داده بود که دیگر به عقوبت آن فکر نمی کردم. گفتم اولأ من مسلمان نیستم. دومأ
من با یک مرد در یک اتاق تنها نبودم. ما را به اتفاق هم یعنی شش نفر در یک سالن
بزرگ دستگیر کرده اند نه در یک اتاق و تنها!
او در حالی که دندان خود
را از زور ناراحتی به هم فشار می داد گفت: اهل کجایی؟ گفتم صومعه سرا.
گفت: عجب! این موضوع مثل
اینکه او را به شدت دیوانه کرده باشد، با عصبانیت گفت:" در میان مردم مسلمان و متدین این منطقه تو
پرورش یافته ای و ضد دین و مرتد شده ای!".
من آن موقع معنی این جمله
را نمی فهمیدم و تاکیدات او برای من معنی نداشت. البته بعدها فهمیدم که منظور او
این بود که من در میان مسلمانان بزرگ شده ام پس حجت دین بر من تمام شده است پس
بنابر قوانین فقهی اتمام حجت دین تمام شده است. پس قطعأ مرتد هستم. چه توجیه مسخره
ای و چه قوانین مسخره تری! در آخر هم با عصبانیت اعلام کرد:" دخترک مرتد حتمأ
حکم خود را می دانی و بابت نماز نخواندن هم آنقدر حد خواهی خورد که نماز بخوانی.
حکم داش رضا شما هم مشخص است". بسیارعصبی بودم ولی در عین حال انرژی غیر قابل
تصوری برای مقابله همراه با نفرت در من شکل گرفته بود. ولی در همان حال کاملأ خطر
مرگ را هم برای خود و هم برای رضای عزیز احساس کردم ! با یک دنیا سوال، اعصاب
خراب، چرا و گیجی و از طرفی نفرت از به اصطلاح دادگاه و قاضی مرا به راهروها
برگرداندند و نزدیک به چند ساعت کاملأ گیج
و داغ بودم. به همین راحتی و بدون هیچ سند و جرمی محکوم به اعدام شده ایم. آخر
چرا؟ آیا واقعأ می توانند به این سادگی کسی را بکشند؟ باور کردنی نبود. از آن روز
به بعد بارها و بارها این جلسه دادگاه را در خیال خود مرور می کردم. هر بار که به
آن فکر می کردم خیس عرق می شدم. نمی دانم این حالت ناشی از عصبانیت بود یا تعجب یا
شاید سرنوشت نا معلوم و ترس؟!
