نتوانستم به آسانی از کنار خبر آزادیت بگذرم. شنیدن این خبر شعف فراوانی در من ایجاد نمود. آزادی!؟ آزادی یک هموطن که بعد از 11 سال از زندان آزاد می شود. چه لذتی دارد هر چند که این آزادی نیم بند باشد! کاش می توانستم از نزدیک شاهد بیرون آمدن تو از در زندان باشم. راستی اکنون چه حالی داری!؟
می دانم در میان خانواده ای اما هر لحظه یاد دوستان و یاران تو را آرام نمی گذارد؟! با صداها وهمهمه ها ی داخل بند چه کرده ای؟!فراموش شدنی نیست، نه!؟ پسرم آیا در رختخواب می توانی آرام بگیری یا بوی پتوی زندان خواب را از سرت پرانده؟! ازهمه مهمتر آیا قادری از خود و از آنچه که بر تو گذشته بگوی!؟ اولین بار کی می خواهی پا به خیابان بگذاری؟! اندوه به خود راه نده ! حتمأ تاکنون به قابلیت عجیب تطبیق انسان با ناملایمات به خوبی واقف شده ای.
فکر کردن به لحظاتی که تو سپری می کنی، لحظات پس از آزادی ام را برایم تداعی نمود. شعف ام دیری نپائید و جای خود را به غمی جانکاه داد. غمی که سالهاست همراه دیرینه ام شده و هر از گاهی همچو زخمی عمیق به بهانه ایی سر باز می کند. چرا که این حس و حال تو را خوب می شناسم. پس برایت می نویسم! شاید روزی این سطور را بخوانی! و شاید تو هم روزی سکوت را بشکنی و از ناگفته ها بتوانی سخن به میان آوری!
من هم روزی مانند تو از زندان آزاد شدم. روزهای اول آزادی خود را مانند قطره ای در رودخانه ای پر تلاطم می دیدم. بی اختیار به جلو رانده می شدم. اوائل امکان تطبیق با زندگی عادی برایم بسیار مشکل بود. به یاد دارم کسانی به دیدنم می آمدند، تعدادی را اصلأ نمی شناختم، بعضی را هم کم می شناختم. تحمل دید و بازدید را نداشتم. نمی توانستم روی تشک بخوابم. نمی توانستم عمیق بخندم. نمی توانستم به راحتی غذا بخورم. هر چیزی مرا به یاد زندان و زندانی می انداخت. اسکناسها را نمی شناختم. اعتماد به نفسم کم شده بود. نمی دانستم باید با آینده خود چه کنم. نه تحصیلی نه تخصصی!
پسرم! رفته رفته سعی کردم خود را باز یابم. توانستم بخشی را بیابم اما بخشی دیگر را که به غارت رفته است هرگز نیافتم. می دانم که تو هم می توانی! افراد زیادی را می شناسم که در تمام عمر خود به دنبال معنای زندگی بودند ولی حیف که هرگز نتوانستند به معنای آن دست یابند. اما پس از آزادی به این باور رسیدم که بیش از اطرافیانم به معنای زندگی نزدیکترم.
فرزندم این تجارب و اندوخته های در زندان به بهای گزافی حاصل شد، اما آیا مگر فرصت انتخابی هم وجود داشت؟
حسرت آموختنی که همیشه با خود یدک می کشیدم، بعد از زندان چندین برابر شد. بارها در طول زندگی، پی بردم که آن محدودیت ها و شرایط تهدید دائم، نه تنها بیش از سایرین قوه خلاقیت مرا افزایش داده بلکه قابلیت تحمل سختی و مشقات بیش از سایرین در من ایجاد نموده است.
پس اندوه به خود راه نده ! حتمآ تاکنون تو هم به نوبه خود به قابلیت عجیب تطبیق انسان با ناملایمات به خوبی واقف شده ای!
علی رغم تمامی مشکلات توانستم به دانشگاه بروم. با دانشجویانی همکلاس شدم که سالها از آنان بزرگتر بودم. در جایی مشغول به کار شدم که تمامی همکارانم افراد جوان و من باز سالها از آنان یزرگتر بودم و تا هم الان که این سطور را می نویسم تا عقده دل واکنم، احساس می کنم سالها با همسن و سالهای خود فاصله دارم. اما بعد از این دوره سعی کردم هیچگاه توقف نکنم. حتمأ تو هم با خود پیمانهایی از این دست بسته ایی!
به راستی بهروزجاوید تهرانی کیست و سرگذشت بهروزها چیست؟ جوانی 19 ساله، پرشور، صادق و عدالت خواه! جوانی که رفته رفته با دردهای جامعه اش پیوند می خورد. درد و بی عدالتی، ستم، فساد و خفقان حاکم را کمی می شناسد و در درون خود به قضاوت می نشیند. نمی تواند آرام بگیرد و سپس انتخاب می کند. اعتراض به وضع موجود! وجدان بیدارش وی را به مقابله و سردادن اعتراض می کشاند. او از نسل دومی هاست! نسلی که با وجود خفقان حاکم، باز هم توانست خواب آرام رژیمی با حاکمان بی خرد، حقیر و آزادی ستیز را آشفته سازد. بازهم سرکوب و کشتار بهترین و صادق ترین فرزندانمان با شدت بیشتری استمرار می یابد.
براستی چند نسل باید سوخته شود تا خاکسترش این خاک را بارور و سپس شکوفا سازد؟
فرزندم! چه در طول زندان و چه بعد از آن همواره سوالی برایم مطرح بود. " آیا این مبارزات توانسته تاثیرمثبتی در سرنوشت سرزمینمان داشته باشد؟". آیا تو هم این سوال را از خود داری؟! این خوشه چینان مست از قدرت، با توهم جاودانگی خود و با امید واهی به خشکاندن ریشه آزادی و عدالت خواهی در این سرزمین، نسل اول آزادی خواهان و آرمانگرایان را با قساوت به سلاخی کشاندند. اما بار دیگر ندای آزادی در سرزمینمان، توسط بهروزها، نداها و سهراب ها طنین انداز شد. آری این ندا به نسل دوم، به بهروزها رسید.
شاید این جواب همان سوال من و تو باشد؟! اگرچه بر ما بسی جفا رفت اما باز هم ندای آزادی در سرزمینمان به گوش می رسد ! آیا تو هم این را باور داری؟!
به امید فردای بهتر ن- واقعی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر